داستان صوتی کودکانه کی میشه کتاب خوند با صدای خاله شادی
داستان صوتی کودکانه کی میشه کتاب خوند رو با همدیگه شروع میکنیم. این داستان صوتی رو میتونید با صدای خاله شادی از گروه مرسی تی وی از همین صفحه گوش کنید. برو به پخش صوت
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود،
توی یه شهر بزرگ، توی یه خونهی نقلی کوچولو، یه خانواده زندگی میکردن که داشتن وسایلشون رو جمع میکردن تا برن سفر.
توی این خانواده یه پسربچه بود به اسم رضا.
رضا خیلی خوشحال بود که قراره بره مسافرت.
کلی وسیله واسه خودش جمع کرده بود؛
از کتاب و اسباببازی و کیف و کلی خرت و پرت دیگه.
خلاصه، ساکش رو بست و رفت که سوار ماشین بشه.
مامانش بهش گفت:
– «رضا جون، چی کار میکنی؟ این همه وسایل رو که نمیتونیم با خودمون ببریم.
برو یه تعدادی که بیشتر لازمه رو بردار.»
رضا رفت وسایلش رو نگاه کرد، از وسطشون چند تا کتاب برداشت و گذاشت توی کیفش.
بقیه وسایل رو هم توی خونه گذاشت.
مامان هم بقیهی وسایل رو جمع کرد و همه رو گذاشتن توی ماشین تا راه بیفتن.
رضا کوچولو چند تا کتاب داستان توی کیفش گذاشته بود که توی راه بخونه.
نیمههای راه، بابا متوجه خندیدن رضا شد، اما چیزی نگفت.
تا اینکه خندههای رضا تبدیل شد به قهقهه، و دیگه نمیتونست جلوی خودش رو بگیره.

بابا ازش پرسید:
– «عزیزم، پسرم، چی کار میکنی؟ به چی داری میخندی؟»
رضا گفت:
– «دارم یه داستان خندهدار میخونم.»
بابا گفت:
– «تو ماشین داری کتاب میخونی؟»
رضا که همچنان میخندید جواب داد:
– «بله، کتابش خیلی خندهداره. حتماً میخوای بلند بخونم تا با هم بخندیم؟»
بابا گفت:
– «بهتره پسرم وقتی جایی ایستادیم کتاب رو بخونی.
هم حواسم پرت نمیشه، هم چشمات اذیت نمیشن.
چون وقتی توی مسیر حرکت کتاب میخونی، چشمات ضعیف میشن.»
رضا با تعجب پرسید:
– «یعنی باباجون توی قطار و اتوبوس هم نباید کتاب بخونم؟»
ادامه داستان
داستان صوتی کودکانه کی میشه کتاب خوند رو با همدیگه ادامه میدیم. این قصه کودکانه مخصوص خواب رو به همراه هزاران قصه کودکانه دیگه میتونید در اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود
دوست داریم بدونیم قراره چه اتفاقی بیفته.
خب پس با من همراه باشید تا ادامه داستان رو براتون تعریف کنم.
رضا با تعجب پرسید:
– «باباشون یعنی توی قطار یا اتوبوس هم نباید کتاب بخونم؟»
بابا خندید و جواب داد:
– «نه پسرم، حتی موقع راه رفتن هم نباید کتاب بخونی.
مطالعه باید توی نور کافی و جای آرام باشه،
جایی که تکون نخوری، آسوده و راحت یه جا بشینی و کتابت رو بخونی.»
رضا کتابش رو بست، بعد یک خمیازه کشید و گفت:
– «خوب شد که اینو گفتی، باشه من دیگه کتاب نمیخونم.
پس حالا چشمهای عزیزم رو میبندم تا یه کم بخوابن.
اینطوری بابت کتاب خوندن توی ماشین هم ازشون عذرخواهی میکنم.»
بابا و مامان به این کار رضا کلی خندیدند.
بعد هم رضا کتابش رو گذاشت توی کیفش، چشمهاشو بست و خوابید.
پایان قصه
داستان صوتی کودکانه کی میشه کتاب خوند قصهای آموزنده که به کودکان یاد میدهد چرا نباید هنگام حرکت ماشین، اتوبوس یا قطار کتاب بخوانند و چگونه از چشمهایشان مراقبت کنند. صوت این قصه با صدای خاله شادی از گروه مرسی تی وی رو میتونید در ادامه گوش کنید.
نظرات کاربران