دانلود اپلیکیشن کودکیا   لطفا جهت دانلود اپلیکیشن پخش قصه کودکیا و همچنین ارتباط با بخش پشتیبانی روی این لینک کلیک کنید!

جواد قصاب بازدید 58 بدون دیدگاه

داستان کودکانه یک حرف نابجا

داستان کودکانه یک حرف نابجا رو در این صفحه با همدیگه میخونیم. این قصه کودکانه در مورد صداقت و درستگویی هست. شما میتونید صوت این قصه کودکانه زیبا و آموزنده رو با صدای خاله شادی از گروه مرسی تی وی در اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود

یکی بود، یکی نبود…
یه پسر کوچولویی بود به اسم مهران.
کلاس سوم ابتدایی بود.
مهران عاشق فوتبال بود و هر روز بعد از مدرسه می‌رفت کلاس فوتبال.

اما بچه‌ها! مهران یه عادت بدی داشت…
اون همیشه با کارهاش بقیه رو اذیت می‌کرد! 😞

داستان کودکانه یک حرف نابجا مخصوص خواب با صدای خاله شادی مرسی تی وی

مثلاً چی؟
وقتی از تمرین فوتبال برمی‌گشت، توی پیاده‌رو با توپش بازی می‌کرد
و هی توپش می‌خورد به مردم!
اصلاً حواسش نبود که نباید دیگران رو اذیت کنه…

یه بار، دروغ گفته بود به یکی از بچه‌ها که:
– یه اتفاق بدی برای خانوادت افتاده! 😱

بچه‌ی بیچاره با نگرانی دویده بود سمت خونه‌ش، ولی هیچ اتفاقی نیفتاده بود!
فقط مهران می‌خواست شوخی کنه…
اما این شوخی‌ها دروغ بود و باعث می‌شد بچه‌ها بترسن!

یه بار دیگه هم، یه پیرمرد از مهران آدرس پرسید
و مهران بهش یه آدرس اشتباه داد! 😐
پیرمرد بیچاره کلی توی کوچه‌ها سرگردون شد…

تا اینکه بچه‌ها… یه روز یه اتفاق بزرگ افتاد!

مهران داشت از کلاس ورزش برمی‌گشت که یه مرد نابینا ازش پرسید:
– آقا پسر، خیابون از کدوم طرفه؟ کمکم می‌کنی رد بشم؟

مهران… همون مهران شوخ و دروغگو…
یه کم فکر کرد… بعد دروغ گفت و یه مسیر اشتباه رو نشون داد! 😔

ولی بچه‌ها میدونید چی شد؟

داستان کودکانه یک حرف نابجا رو با هم ادامه میدیم. صوت این قصه کودکانه مخصوص خواب رو میتونید با صدای خاله شادی تو اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود

فقط چند ثانیه بعد، یه صدای بلندی شنیده شد…

📣 “تق… ترررررمززز!”

همه آدمایی که اون اطراف بودن، دویدن سمت خیابون!
مهران خشکش زده بود!
از ترس نمی‌تونست تکون بخوره…

با خودش گفت:
– نکنه… وای نکنه یه اتفاقی برای اون مرد نابینا افتاده باشه!

چشماشو بست، دلش آشوب بود…

ولی با شنیدن صدای کمک مردم، آروم‌آروم جلو رفت…
دید بله… همون مرد نابینا افتاده وسط خیابون! 😢
صورتش هم چند تا خراش کوچولو برداشته بود…

مهران یه نفس راحت کشید که اتفاق بدتری نیفتاده،
اما توی دلش یه چیز سنگین حس می‌کرد…
یه حسی به اسم پشیمونی!

تا رسیدن به خونه، هی با خودش فکر کرد:
– من با یه حرف نابجا، ممکن بود جون یه آدم رو به خطر بندازم…

اون شب مهران حتی یادش رفت توپش رو از خیابون برداره!

از اون روز به بعد، تصمیم گرفت که هیچ‌وقت دروغ نگه!
هیچ‌وقت هم حرف نسنجیده نزنه…
و اگر کسی ازش کمک خواست، با دقت و صداقت جواب بده! 🌟

🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه

دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن

دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو


صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی

آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه

بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

🎧 دنبال یه اپ امن و شاد برای کوچولوتی؟
اپلیکیشن پخش قصه "کودکیا" با بیش از 1000 قصه کودکانه و صدها آهنگ و لالایی کودکانه 💛
همین الان نصبش کن! دانلود اپلیکیشن