داستان کودکانه: این یه رازه (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. مامان زهرا کوچولو بهش گفته بود این یه رازه باید پیش خودت نگهش داری به کسی چیزی نگی. زهرا کوچولو حالا یه راز توی دلش داشت. وقتی مامان زهرا رفت توی اتاق زهرا دوید و دنبالش رفت اون راز رو دید. راز بین دستای مامانش بود که داشت اون رو کاغذ کادو می کرد. بعد هم رفت و پیش مهمونا برگشت. راز توی دل زهرا کوچولو هی تکون میخورد. هی میومد بالا توی دهنش پشت دندوناش می نشست و تکون می خورد و می خواست بپره بیرون. مامان برای مهمونا شربت آورد. زهرا دوید جلو و اول از همه یکی بردارم. مامان زهرا یه نگاهی بهش کرد که یعنی زهرا کار بدی کردی اما زهرا نمی توانست دهنش را باز کند و بگوید بابا می خوام رازم بره پایین. شربت رو می خوام بخورم تا رازم رو قورت بدم بعد هم شربت و یک نفس تا آخرش خورد و خنک شد.
راز با شربت شیرین شد. مامان آخرین لیوان رو تعارف کرد. زهرا لیوان رو گذاشت توی سینی و رفت کنار مادربزرگش نشست اما رازش یهو اومد بالا دوباره تا می خواست صحبت کنه اومد و نشست پشت دندونای زهرا کوچولو. زهرا کوچولو درشت ترین و قرمز ترین سیب رو از توی ظرف برداشت مامان زهرا چپ چپ بهش نگاه کرد. راز زهرا کوچولو مزه سیب گرفته بود و پایین می رفت. سیب که تمام شد اما دوباره راز اومد بالا باز دوباره پشت دندون ها نشست. زهرا کوچولو هم رفت و شیرینی برداشت. راز مزه شیرینی گرفته بود. او شیرینی رو سریع خورد تا یک وقتی راز از دهنش نپره بیرون. تا می تونست جلوی مهمونا هی خوراکی خورد هی خوراکی خورد. مامان زهرا خیلی ناراحت شده بود. هی بهش نگاه می کرد. با چشش بهش می گفت آخه زهرا جون این چه کاریه ولی خب فایده نداشت. مهمونا حال زهرا رو پرسیدن گفتند زهرا جون چطوری اما زهرا با دست اشاره کرد یعنی که من نمی تونم جواب بدم. مامان رفت توی آشپزخانه بعدم با عصبانیت زهرا رو صدا زد اما زهرا اصلا توجهی نکرد. مهمون ها یه نگاهی به زهرا انداختن و تعجب کردن. چرا زهرا نمی ره تو آشپزخونه. مامان از تو آشپزخانه آمد بیرون و یه نگاه کرد به زهرا و گفت زهرا جان مگر با تو نیستم چرا جوابم رو نمی دی؟ زهرا با دست بهش گفت نمیام مامان نمیام. مامان بیچاره کلی حرص خورد خیلی خیلی عصبانی شده بود. بعدم برگشت تو آشپزخونه و حتی مامان بزرگم از دست زهرا کوچولو ناراحت شد و بهش چپ چپ نگاه می کرد. کمی که گذشت کیک تولد مامان بزرگ رو آوردن. او خیلی خوشحال شد. مامان بزرگم دونست که مامان می خواسته براش تولد بگیره. مامان گفت این یه راز بود حتی زهرا نمی دونست که من براتون کیک گرفتم. زهرا توی دلش گفت وای خدا را شکر چه خوب شد که این راز رو من نمی دانستم وگرنه نگه داشتن دو تا راز توی دلم خیلی سخت بود. مامان رفت توی اتاق تا راز اصلی رو بیاره.
بچه ها حتما متوجه شدین که راز چی بود؟ اون یه هدیه قشنگ برای مامان بزرگ گرفته بود. بعدم اونو داد به مامان بزرگش. مامان بزرگ اونو باز کرد و دید به به یه چتر قشنگ صورتیه. زهرا کوچولو رفت پیش مامان نشست. مامان یه نگاهی به زهرا کرد و گفت ای زهرای بد. زهرا دوید و رفت توی بغل مامان بزرگ نشست گوشه پیرهنش پر کیک شد. بعدم مامان بزرگ رو بوسید و تولد مامان بزرگ و بهش تبریک گفت. مامان بزرگ یهوی دید صورتش خیس شد یه نگاهی به زهرا کرد و گفت زهرا جون چرا گریه می کنی؟ بعد هم زهر کوچولو همه چیو بلند بلند تعریف کرد بعدم همه زدن زیر خنده. مامان بزرگ اونو بوسید مامانم زهرا کوچولو رو بغل کرد و اونو بوسید. بعدم زهرا کوچولو رفت و دست و صورتش را شست مامان فهمید که چرا زهرا به حرفش گوش نداده. فهمید که چرا جوابش رو نداده. چون اون یک راز توی دلش پنهان کرده بود. می ترسید راز از توی دهنش بیفته بیرون. خلاصه بچه ها زهرا دست و صورتش رو که شست برگشت پیش مهمونا. مامان بزرگم یه تیکه کیک خیلی بزرگ به زهرا داد ولی زهرا گفت وای مامان بزرگ من دیگه نمی تونم چیزی بخورم خیلی سیرم. بعد هم بلند به مامان بزرگش گفت تولدتون مبارک مامان بزرگ…
نظرات کاربران