داستان کودکانه ابر کوچولو برای خواب کودک
داستان کودکانه ابر کوچولو رو در این قسمت میتونید بخونید. صوت این قصه زیبا رو میتونید با صدای پگاه قصه گو توی اپلیکیشن کودکیا گوش کنید. لینک دانلود
یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، ابر کوچولویی بود که عاشق ماجراجویی بود. همیشه دلش میخواست تنهایی سفر کنه.

یه روز، ابر کوچولو رو کرد به پدر و مادرش و گفت:
من دیگه میخوام تنهایی برم سفر. فکر میکنم به اندازهی کافی بزرگ شدم و میتونم از پس کارای خودم بربیام.
پدر و مادرش وقتی اینو شنیدن، خوشحال شدن و بهش اجازه دادن.
ابر کوچولو راه افتاد، رفت و رفت و رفت تا رسید به دریا. مدتی اونجا موند، ولی بعدش خسته شد و حوصلهاش سر رفت. تصمیم گرفت که یه جای دیگه بره.
دوباره راه افتاد و رفت و رفت تا رسید به یه جنگل پر از درخت. از اونجا خوشش اومده بود و تصمیم گرفت مدتی همونجا بمونه، اما بعد از یه مدت، دوباره خسته شد و حوصلهاش سر رفت.
پس دوباره راه افتاد و رفت و رفت و رفت، تا رسید به یه دشت بزرگ و پهناور!
بچهها، توی این دشت پر بود از گلهای رنگارنگ، قرمز، بنفش، زرد… همه رنگ! اونجا درخت بود، تپه بود، پرنده و پروانه بود! خیلی زیباتر از چیزی بود که ابر کوچولو تصور میکرد. تصمیم گرفت اونجا بمونه.
چند روزی گذشت. ابر کوچولو امیدوار بود که با گلها، درختها و حیوانای دشت دوست بشه. ولی انگار هیچکس متوجهش نمیشد! هیچکس بهش توجه نمیکرد! اصلاً انگار نمیدیدنش!
یه روز، که حسابی ناراحت و عصبانی شده بود، رفت و جلوی خورشید وایساد. آخه میدونید چرا؟
همهی گلها و حیوانای دشت، هر روز صبح به خورشید سلام میدادن و بهش لبخند میزدن، اما انگار اصلاً ابر کوچولو رو نمیدیدن!
پس، ابر کوچولو که حسابی دلخور شده بود، رفت جلوی خورشید وایساد و سایه انداخت روی دشت.
همهی گلها، گیاهها و حیوانا، عصبانی شدن! سروصداشون بلند شد.
ابر کوچولو دلش نمیخواست اونا رو ناراحت کنه، فقط میخواست دیده بشه و باهاش دوست بشن.
خورشید با مهربونی بهش گفت:
اونا به نور من احتیاج دارن. با سایهای که انداختی، جلوی نور رو گرفتی و ناراحتشون کردی.
ابر کوچولو با ناراحتی گفت:
پس کی به من احتیاج داره؟ چرا هیچکس منو نمیبینه و باهام دوست نمیشه؟
خورشید گفت:
چون تو چیزی به اونا نمیدی! تو یه ابری. باید باری، اونها رو سیراب کنی. اونا غیر از نور، به آب هم نیاز دارن.
ابر کوچولو به حرفهای خورشید توجهی نکرد و پیش خودش گفت: “این که دلیل نمیشه!”
زمان گذشت، روزها پشت سر هم اومدن و رفتن، اما هنوز هیچکس بهش توجهی نمیکرد.
یه روز، دیگه حسابی کلافه شد! هر کاری کرد که کسی بهش توجه کنه، فایدهای نداشت.
اینجای قصه کودکانه، ابر تغییراتی میکنه
ادامه داستان کودکانه ابر کوچولو با صدای پگاه قصه گو
تا اینکه یه احساس عجیبی توی گلوش حس کرد. یه چیزی که هر لحظه بزرگتر میشد.
چشماش پر از اشک شد. دلش میخواست گریه کنه!
چیزی نگذشت که بغضش ترکید و شروع کرد به باریدن…
بچهها، حالا گریه کن، کی نکن!
اونقدر بارید و بارید که از شدت ناراحتی خوابش برد…
وقتی بیدار شد، دید که همهی گلها، گیاهها و حیوانای دشت، رو کردن بهش و ازش تشکر میکنن!
“ممنونیم ابر کوچولو! تو ما رو سیراب کردی! ما خوشحالیم که تو اینجایی!”
ابر کوچولو اولش تعجب کرد، اما بعد فهمید چی شده!
اون با گریههاش، باریده بود و دشت رو سیراب کرده بود! گلها تازه شده بودن، درختها سرسبزتر شده بودن، و حیوانا خوشحالتر از همیشه بودن!
همون موقع بود که یاد حرف خورشید افتاد: “اگه بباری، اونا بهت توجه میکنن!”
پس رفت و از خورشید تشکر کرد.
از اون روز به بعد، تصمیم گرفت که همیشه به دشت سر بزنه و بباره، اما نه با ناراحتی، بلکه با شادی و خوشحالی!
و این بود قصهی ابر کوچولو!
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران