داستان صوتی کودکانه تکالیف مدرسه پاتریک با صدای پگاه قصه گو
همراه عزیز، در این قسمت داستان صوتی کودکاه ای داریم با صدای پگاه قصه گو. اسم این قصه مون تکالیف مدرسه پاتریک هست. این داستان صوتی کودکانه مخصوص خواب کودک در مورد انجام ندادن تکالیف مدرسه توسط بچه ها هست. صوت این قصه رو میتونید در همین صفحه بصورت آنلاین گوش کنید.

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیشکی نبود.
یه پسری بود، بچهها، به اسم پاتریک. پاتریک مدرسه میرفت، اما از این خیلی بدش میاومد که بخواد توی خونه تکلیفهای مدرسه رو انجام بده.
میدونید چرا؟ چون عاشق بدمینتون بازی کردن و فیلم نگاه کردن بود. دلش میخواست از مدرسه که میاد، بره بازی کنه، فیلم ببینه و بخوابه.
به خاطر همین هم هیچوقت تکلیفهای مدرسهش رو انجام نمیداد. هرچی معلمش با مهربونی باهاش صحبت میکرد یا مامان و باباش نصیحتش میکردن، پاتریک گوشش بدهکار نبود.
بچهها، معلم پاتریک کمکم ناراحت شد و شروع کرد ناراحتیش رو به پاتریک گفتن.
از اون طرف، پاتریک همش توی خونه میگفت: «من نمیخوام تکلیفم رو انجام بدم.»
همیشه آرزو میکرد که کاشکی یکی میاومد و تکلیفهای مدرسهش رو انجام میداد.
یه روز صبح که مدرسه تعطیل بود، وقتی از خواب بیدار شد، دید گربهش داره بیرون با یه عروسک خیلی کوچولو بازی میکنه. پیش خودش فکر کرد:
«من عروسک این قدی نداشتم! اینو از کجا آورده؟»
دوید سمت گربه و نگاه کرد. دید عروسک نیست! اون یه آدم کوچولوئه!
یه مرد با یه کلاه دراز منگولهدار، یه عالمه ریشای فرفری بلند، و کفشایی که نوکش اینقدر دراز بود، مثل سیم تلفن برگشته بود بالا و فر خورده بود.
بچهها، پاتریک یه کم به کفشای اون مرد کوچولو نگاه کرد و گفت:
«چقدر کفشات شبیه حلزونه!»
بعد، اونو از دست گربه گرفت و شروع کرد باهاش حرف زدن. خیلی زود فهمید که اون آدم کوچولو از یه سیارهی دیگه اومده و اینجا جایی نداره.
پاتریک بهش گفت:
«خیلی خوبه! من اینجا بهت جا میدم که بمونی، عوضش تکلیفهای مدرسهی منو انجام بده.»
مرد فضایی که خیلی خوشحال شده بود، قبول کرد، اما گفت:
«من از یه جای دیگه اومدم. نمیدونم تکلیفای مدرسهی تو چجوریه. از مدرسه رفتن، مشق نوشتن و این چیزا سر در نمیارم. تو باید کمکم کنی!»
بچهها، مرد فضایی یه نقشهای تو ذهنش داشت. ببینیم چی میشه!
از فردا، مرد فضایی تکلیفای پاتریک رو انجام میداد. پاتریک هم براش غذا میآورد، جای خواب میداد و ازش مراقبت میکرد. تازه، جاهایی که مرد فضایی بلد نبود، پاتریک مجبور میشد کمکش کنه.
روزای اول، مرد فضایی فقط یکی دو تا سؤال میپرسید:
«این یعنی چی؟ اینو چه جوری جمع کنم؟ اینو چطوری رنگ کنم؟»
ولی هرچی بیشتر میگذشت، سؤالهای مرد فضایی بیشتر و پیچیدهتر میشد. جوری که پاتریک دیگه بلد نبود جواب بده. مجبور میشد بره کتاباش رو باز کنه، دفترهاشو بخونه و حتی از باباش سؤال کنه.
بچهها، کمکم پاتریک پا به پای مرد فضایی درس میخوند.
چند روز گذشت تا بالاخره رسید به روز آخر مدرسه و جشن پایان سال.
بچهها، میدونید چی شد؟
توی اون جشن، معلم پاتریک اومد و جلوی همه گفت:
«ما امسال یه شاگرد داشتیم که خیلی پیشرفت کرد؛ یه پیشرفتی که باورمون نمیشد.»
بعد اسم پاتریک رو خوند. پاتریک رفت بالا و همه براش دست زدن. دوستاش و معلمهاش کلی براش خوشحال شدن.
وقتی پاتریک رفت خونه، جایزههاشو به مرد فضایی داد و گفت:
«بیا، اینا مال تو. تو تکلیفهامو انجام دادی، نه من.»
مرد فضایی لبخند زد و گفت:
«پسر جان، من بهت کلک زدم. در واقع، تو همهی تکلیفها رو خودت انجام دادی. من فقط یه کوچولو کمکت کردم!»
پاتریک که تعجب کرده بود، گفت:
«واقعاً؟! بگو ببینم چی شد!»
مرد فضایی شروع کرد توضیح دادن و همهی سؤالایی که تو این مدت پرسیده بود، یادآوری کرد.
پاتریک هم تندتند جواب میداد. وقتی حرفاش تموم شد، با خودش گفت:
«راست میگفت! انگار همهشو خودم انجام داده بودم!»
بچهها، از اون روز به بعد، پاتریک تصمیم گرفت همیشه تکلیفاش رو انجام بده تا بابا و مامانش ازش راضی باشن و بیشتر دوستش داشته باشن.
قصهی ما به سر رسید، پاتریک به چی رسید؟ به جایزههاش رسید!
نظرات کاربران