داستان کودکانه شب مانی
داستان کودکانه شب مانی اینجا شروع میشه. روزی روزگاری، توی یک دهکدهی خیلی قشنگ، یه مدرسهی جمع و جور نقلیای بود.
بچه موشها صبح ها میرفتن اونجا تا بعدازظهر کارهای مختلفی انجام بدن، بازی کنن، بخونن، بنویسن و یاد بگیرن. آزمایشگاه داشتن و یه کارایی انجام میدادن.
چند روزی بود که معلمشون، که اسمش موشا بود، بهشون گفته بود:
ـ هر کدومتون یه چراغقوه کوچولو بخرید، چون میخوایم کار با چراغقوه رو یاد بگیریم.
فرداش همه یکییکی یه چراغقوه کوچیک آوردن و شروع کردن به انجام دادن آزمایشهای مختلف: کجاها باید ازش استفاده کنن، چجوری استفاده کنن، اصلاً چراغقوه به چی درد میخوره و چرا لازم داریم با خودمون ببریم.
یکی از اون موقعیتها این بود که وقتی شب میشه و همه جا تاریکه، نوری نداریم و میخوایم جایی رو روشن کنیم، میتونیم از چراغقوه استفاده کنیم.
بچهها خیلی خوششون اومده بود. بچه موشها گفتن: «میشه بریم یه جایی این کار رو انجام بدیم؟»
موشا گفت: «خب، الان که صبحه و هوا روشنه، نمیتونیم جای تاریک پیدا کنیم.»
به زور کلاسشون رو تاریک کردن، پردهها رو کشیدن، چراغها رو خاموش کردن و همه جا که امکان ورود نور بود، بستن تا بچهها بتونن از چراغقوههاشون استفاده کنن.
خیلی هم خوش گذشت و کیف داد!
اون بچه موشها اصرار کردن به معلمشون که: «لطفاً یه برنامه بذار وقتی هوا تاریکه، ما بتونیم از چراغقوههامون بازی کنیم.»
موشا با پدر و مادر بچهها صحبت کرد و قرار شد یک شبی تو مدرسه همگی جمع بشن و شبخوابی داشته باشن.
هر کدومشون واسه خودشون یه رختخوابی، خوراکی و چراغقوه بیارن تا بتونن باهاش بازی کنن.

معلمشون از قبل یه بازی ترتیب داده بود. یه چیزی رو توی حیاط که چراغ نداشت، قایم کرده بود و بچهها باید با چراغقوههاشون پیداش میکردن. اون گنج، خوراکیهای خوشمزه بود مثل بادوم و فندق.
شب شد، بچهها اومدن، وسایلشون رو گذاشتن، بازی کردن، خندیدن و میانوعده خوردن.
وقت بازی رسید، معلمشون بازی رو توضیح داد و بچهها مشغول گشتن شدن.
کلی گشتن تا بالاخره زیر یه بوته جعبه رو پیدا کردن. خوراکیها رو برداشتند و آوردن تو کلاس.
بعد از خوردن خوراکیها، با هم بازی کردن، بالش بازی کردن و بالاخره وقت خواب فرا رسید.
معلمشون مثل شماها که الان دارید به قصه من گوش میکنید، براشون قصه گفت و بچهها هم گوش دادن.
قبل از اینکه قصه تموم بشه، بچهها خوابشون برد و خر و پفشون شروع شد.
نیمههای شب، یه صدای خشخش اومد. صدای خشخش اینقدر بلند بود که همه بیدار شدن.
معلمشون گفت: «احتمال داره جغدی باشه، کرم شبتاب باشه یا یه چیزی تو باغچهی حیاط مدرسه بچرخه.»
بچهها یه کم با کنجکاوی بیرون نگاه کردن: «میشه با چراغقوههامون بریم بیرون؟»
معلم گفت: «نه، الان تازه خوابتون گرفته. بروید دوباره خواب از کلهتون میپره. بخوابیم، صبح با هم میریم ببینیم صدا از چی بوده.»
بچهها خوابیدن، اما هنوز کمی بیدار بودن. دوباره صدای خشخش اومد و یه صدای گریه هم شنیده شد.
معلمشون نگران شد، چراغ کلاس رو روشن کرد، بچهها رو شمرد… همه بودن.
پس صدای گریه کی بود؟
بچهها به معلمشون گفتن: «وقتشه بریم ببینیم.»
ادمه قصه
داستان کودکانه شب مانی رو ادامه میدیم. این قصه کودکانه مخصوص خواب کودک رو میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. این اپ رو از این لینک دانلود کنید: لینک دانلود
معلمشون چراغقوهش رو برداشت، جلو راه افتاد. بچهها هم چراغقوههاشون رو برداشتن و پشت معلم رفتن.
یواش یواش رفتن تا صدای گریه و خشخش رو پیدا کردن.
زیر بوتهای، یه بچه سنجاب نشسته بود و زار زار گریه میکرد.
بچهها پرسیدن: «تو اینجا چی کار میکنی این موقع شب؟»
سنجاب خیلی ترسیده و گیج بود و نمیتونست حرف بزنه، فقط گریه میکرد.
معلمشون گفت: «وقتی کسی حالش بده و گریه میکنه، وقت خوبی برای سوال پرسیدن نیست. بیایید کمکش کنیم. ببریمش توی مدرسه، گرمش کنیم، یه چیزی داغ بدیم بخوره، آروم بشه، بعد ببینیم قضیه از چه قراره.»
بچهها سنجاب رو بردن تو کلاس، ازش مراقبت کردن، وقتی آروم شد، تعریف کرد:
ـ از خونه اومدم بیرون بلوط بچینم، ولی زمان رو از دست دادم و حواسم پرت شد. وقتی به خودم اومدم دیدم هوا تاریکه، نمیتونستم راه خونهمو پیدا کنم.
صدای خشخش هم صدای بلوطهایی بود که سنجاب با خودش آورده بود.
معلم گفت: «نه، نیازی نیست الان ببریم، فردا صبح میریم. الان آروم باش و بخواب.»
اون شب، بچه موشها تلاش کردن شرایط سنجاب رو بهتر کنن، باهاش بازی کردن، شوخی کردن، خوراکیهای خوشمزه دادن.
وقتی خواستن بخوابن، همه رختخوابها رو چسبوندن به هم، سنجاب هم کنار اونا خوابید و یه خواب شیرین و لذتبخش تجربه کرد.
صبح، با صدای معلم بیدار شدن. سنجاب قبل از اینکه دست و روش رو بشوره، دوید رفت بلوطها رو برداشت و برای بچهها و معلم آورد.
سفره صبحونه رو زیبا چید و همه دور سفره نشستند.
بعد از صبحونه، وسایلشون رو جمع کردن و آماده رفتن شدن. قبلش به سنجاب کمک کردن تا وسایلش مرتب باشه، بعد با معلمشون قدم زدن تا جایی رسیدند که سنجاب گفت: «اینجا همون دو راهیه که میره خونه من. من اشتباه اومدم.»
بچهها گفتن: «به نظرم اشتباه خوبی بود. با تو بودن برای ما خیلی تجربهی جالب بود.»
سنجاب گفت: «با اینکه ترسیدم، خسته و گرسنه شدم، اما تهش اتفاق خوبی افتاد.»
سنجاب و بچه موشها خداحافظی کردن، قرار گذاشتن که بعداً بچه موشها برن خونه سنجاب مهمونی…
پایان قصه
این قصه کودکانه هم به پایان رسید. داستان کودکانه شب مانی، داستانی گرم و شیرین از بچه موشهایی که در یک شبخوابی مدرسهای، با کمک چراغقوهها به یک بچه سنجاب گمشده کمک میکنن و مهربونی و همدلی رو یاد میگیرن. صوت این قصه رو با صدای پگاه قصه گو به همراه هزاران قصه دیگه از قصه گو های مختلف میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران