داستان کودکانه صلح حیوانات
داستان کودکانه صلح حیوانات رو در این قسمت داریم براتون که دربارهی احتیاط، هوش و فریب نخوردن از دیگران هست و میتونید از سایت دنیای کودکانه بخونید. صوت این داستان کودکانه مخصوص خواب رو هم میتونید با صدای خاله شادی از گروه مرسی تی وی از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود
یکی بود، یکی نبود…
توی یک مزرعهی بزرگ که کنار جنگل بود، کلی مرغ و خروس زندگی میکردن.
مرغ و خروسها هر روز صبح از توی لونههاشون بیرون میاومدن، دونه میخوردن، با هم بازی میکردن و جوجههاشون رو اینور و اونور میبردن.

تا اینکه یه روز، یه روباه گرسنه از اونطرفا رد میشد.
تا چشمش افتاد به مرغ و خروسهای تپل و خوشگل، با خودش گفت:
ـ بهبه! چه خوراک خوبی! حتماً باید با یه حقّه وارد مزرعه بشم و یه مرغ یا یه خروس شکار کنم!
روباه رفت و رفت تا رسید پشت نردههای مزرعه.
همین که مرغ و خروسها اونو دیدن، همهشون شروع کردن به فرار!
یکی از آقاخروسها وایستاد عقب تا مطمئن بشه همه رفتن توی لونهها و کسی بیرون نمونده.
ولی تا خواست بره، دید ای داد بیداد… روباه خیلی نزدیک شده!
برای همین، سریع پرید روی شاخهی یه درختی که اونجا بود.
روباه اومد نزدیک و با لبخند گفت:
ـ من صدای تو رو شنیدم. چه صدای قشنگی داری! واسه همین اومدم نزدیکتر تا بهتر آوازت رو بشنوم.
چرا رفتی بالای درخت؟
خروسه گفت:
ـ من از تو میترسم، واسه همین اومدم بالا… اینجا امنتره!
روباه گفت:
ـ ای بابا، ترس نداره که! من که باهات کاری ندارم. گفتم فقط بیام صدات رو از نزدیک بشنوم.
میخوام از نزدیک برام “غولیغا” کنی!
خروسه داشت فکر میکرد… با خودش گفت:
ـ نکنه راست میگه؟ نکنه واقعاً فقط صدامو میخواد بشنوه؟
روباه دوباره گفت:
ـ آقا خروسه! نترس… مگه نشنیدی؟ سلطان حیوانات دستور داده که از امروز به بعد، هیچ حیونی حق نداره به حیون دیگهای آسیب برسونه!
خروسه تعجب کرد!
گفت:
ـ ما که تو مزرعه بودیم و نشنیدیم تو جنگل چی شده…
بچهها! به نظرتون آقاخروسه پایین میآد؟
داستان کودکانه صلح حیوانات رو ادامه میدیم. یادتون باشه که میتونید صوت این داستان کودکانه مخصوص خواب رو از اپلیکیشن پخش قصه دنیای شاد کوکانه گوش بدید. لینک دانلود
بله بچهها! روباه پایین درخت بود و آقاخروسه روی شاخهی بالا.
روباه هی حرفهاشو تکرار میکرد. میگفت:
ـ آقا خروسه نترس! دیگه از امروز، حیوونا به هم کاری ندارن…
خروسه گردنش رو دراز کرد و یهکم اونور رو نگاه کرد.
روباه پرسید:
ـ به کجا نگاه میکنی؟
خروس گفت:
ـ از دور یه حیوون داره میآد… گوشاش بزرگه و دُمش درازه.
نمیدونم سگه یا گرگ!
روباه تا اینو شنید، گفت:
ـ با این نشونههایی که دادی، اون باید یه سگ بزرگ باشه که داره به این طرف میآد!
من باید زودتر فرار کنم!
خروسه گفت:
ـ اِ! مگه تو نگفتی سلطان حیونا گفته کسی حق نداره به کسی آسیب بزنه؟ پس چرا میترسی؟
روباه گفت:
ـ آخه میترسم این سگه هنوز دستور پادشاه رو نشنیده باشه…
بعدشم، دُمشو گذاشت رو کولش و پا به فرار گذاشت!
اینطوری شد که آقاخروسه خیالش راحت شد و از بالای درخت اومد پایین.
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران