داستان کودکانه عنکبوت و جاروی دم دراز
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
عنکبوت تپلمپل با پاهای کوتاه، روی تارهای خونهاش نشسته بود.
خونهی اون توی گوشهی سقف یه اتاق ساخته شده بود.
توی اون اتاق، جز اون عنکبوت، هیچ عنکبوت دیگهای زندگی نمیکرد.
اما با اینهمه، اون تنها تنها هم نبود.
پایینتر از خونهی اون، یعنی روی کف اتاق، یه پیرزن تنهایی زندگی میکرد.
اونم مثل عنکبوت، تنها بود.
عنکبوت تپلی بیشتر وقتا روی تارهای خونهاش مینشست، پایین رو تماشا میکرد،
همسایهاش رو زیر نظر میگرفت، و با تماشای اون، روزهاش میگذشت.
وقتی از شکار حشرات خسته میشد، ساقهی گلدونی رو که تا نزدیکی سقف بالا اومده بود، میگرفت و پایین میرفت.
لابهلای برگهای گلدون گردش میکرد و آخر سر، دوباره برمیگشت به گوشهی سقف.
یه وقتایی هم دلش میخواست سری به زیر گلدونیِ پر از آب بزنه.
میرفت اونجا و تا میتونست آب میخورد.

عنکبوت خونهاش رو خیلی دوست داشت.
آخه خونهاش هم امن بود، هم راحت.
نه باد تاراشو میلرزوند، نه دست مزاحمی بهش میرسید.
اما یه روز صبح، وقتی عنکبوت تازه از خواب بیدار شده بود و داشت صبحونهاش رو میخورد،
یههو متوجه شد که باد سردی میوزه!
از اون بالا نگاه کرد و دید پیرزن، همهی درها و پنجرههای اتاقش رو باز گذاشته!
عنکبوت خودش رو جمعوجور کرد و شروع کرد به غرغر کردن و گفت:
ای بابا! این همسایهی من امروز چرا اینطوری میکنه؟
چرا توی این سرمای زمستون، در و پنجرهها رو باز کرده؟
عنکبوت بیچاره که داشت یخ میزد، دو لقمه از پشهی خوشمزهای رو که برای صبحونهاش کنار گذاشته بود،
لابهلای تارها پیچید و منتظر شد ببینه چه اتفاقی میخواد بیفته.
اون در حالی که دستاش رو روی پاهای دیگهاش گذاشته بود، منتظر موند تا پیرزن دوباره در و پنجرهها رو ببنده
و اونم بتونه بقیهی صبحونهاش رو بخوره.
اما بچهها! این اتفاق نیفتاد!
ادامه قصه
داستان کودکانه عنکبوت و جاروی دم دراز رو با همدیگه ادامه میدیم. یادتون باشه که صوت این قصه کودکانه رو میتونید با صدای خاله شادی از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود
چند لحظه بعد، صاحبخونه همراه با یه غریبه وارد اتاق شدن.
هر وسیلهای که توی خونه بود رو جمع کردن و با خودشون بردن!
حتی گلدون و زیرگلدونی پر از آب رو هم بردن!
عنکبوت حسابی گیج شده بود.
نمیدونست چرا اون روز با روزای دیگه فرق داره.
تو همین حال، یه مرد غریبه یه جاروی خیلی دراز برداشت
و شروع کرد به جارو کردن در و دیوار اتاق!
عنکبوت که هنوز متعجب بود، با خودش گفت:
راستی راستی که همسایهی من امروز چه کارای عجیب و غریبی میکنه!
بهجای اینکه مثل هر روز فرش خونهاش رو جارو کنه، داره سقف و دیوارها رو جارو میکنه!
عنکبوت داشت زیر لب غرولند میکرد که یهو دید اون جاروی دمدراز داره به طرف خونهی اون میاد!
عنکبوت از ترس، عقبعقب رفت.
اما تا اومد به خودش بجنبه، یه طرف خونهاش به جاروی دمدراز چسبید
و همهی غذاهای خوشمزهاش از تارا آویزون شد!
عنکبوت تپلی، از ترس اینکه اون جاروی دمدراز سراغ خودش هم بیاد، پا به فرار گذاشت!
شروع کرد به دویدن و پریدن، خودش رو روی زمین سرد و خالی اتاق انداخت و فرار کرد!
دلش برای خونهاش میسوخت.
دلش میخواست یه گوشه بشینه و گریه کنه.
اما چارهای نداشت… باید جون خودش رو نجات میداد!
اون تا اون روز، اینهمه راه نرفته بود.
از این اتاق به اون اتاق، از این در به اون در…
همهجا بههم ریخته بود!
سعی کرد خودش رو زیر یکی از وسایل اتاق پنهون کنه،
اما یهدفعه چشمش به یه منظرهی وحشتناک افتاد!
درجا میخکوب شد!
عنکبوت تپلی یه عنکبوت دیگهای رو دید که یکی از پاهاش شکسته بود و داشت درد میکشید.
اون عنکبوت وقتی تپلی رو دید، گفت:
از اینجا برو! اینجا خطرناکه! برو توی باغ، اونجا خیلی بهتره!
عنکبوت تپلی به عنکبوت پاشکسته نزدیک شد و سعی کرد کمکش کنه از جاش بلند بشه.
عنکبوت زخمی لنگلنگون خودش رو دنبال تپلی کشوند تا نزدیک ایوون اومد.
عنکبوت زخمی از تپلی خواهش کرد که زودتر خودش رو به حیاط برسونه،
چون هر لحظه ممکن بود برای اونم خطری پیش بیاد.
تپلی نزدیک پلههای ایوون رسید.
باد سرد حیاط به تنش خورد.
میخواست برگرده، اما عنکبوت زخمی براش یه درس عبرت بود.
نمیتونست دوباره به اون خونه برگرده.
بیرون هم سرما زیاد بود،
ولی این سرما بهتر از اون منظرهی وحشتناک جاروی دمدراز بود!
پلهها رو یکییکی پایین پرید تا رسید پای دیوار.
اون دیوار از آجرهای سوراخسوراخ ساخته شده بود.
لابهلای سوراخهای آجر، تعداد زیادی خونهی قدیمی عنکبوتها دیده میشد.
تپلی فقط داشت به اون خونهها نگاه میکرد.
داشت فکر میکرد…
عنکبوت تپلی پلهها رو یکییکی پایین پرید و به پای دیوار رسید.
اون دیوار از آجرهای سوراخسوراخ ساخته شده بود.
لابهلای سوراخهای آجری، خونههای قدیمیِ عنکبوتها دیده میشد.
تپلی با خودش فکر کرد:
چیکار کنم؟ چهکار نکنم؟
یعنی اینجا یه جای امنه؟
یه کم که فکر کرد، فهمید اون تارها مربوط به سالها پیشه.
پس مطمئن شد هیچ جارویی به اون خونهها نمیرسه!
با اینکه خیلی خسته شده بود،
اما خودش رو به دیوار آجری رسوند.
از اون بهسختی بالا رفت و گوشهی راحتی رو برای ساختن خونه انتخاب کرد.
نیم ساعت بعد، عنکبوت تپلی توی خونهی جدیدش،
گوشهای از حیاط، مشغول استراحت بود.
اون خوابید و تا صبح خواب یه خونهی زیبا و بیدردسر رو دید.
وقتی صبح چشماشو باز کرد،
کنار خونهاش عنکبوت پاشکستهی دیروزی رو دید
که تازه داشت تارهای خونهی جدیدش رو میبافت…
پایان قصه
خب اینم از قصه کودکانه عنکبوت و جاروی دم دراز که از این صفحه مطالعه کردید. این داستان صوتی کودکانه رو میتونید با صدای خاله شادی از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. داستان کودکانه عنکبوت و جاروی دم دراز دربارهی یه عنکبوت کوچولوی ترسوئه که یاد میگیره از سختیها نترسه و دوباره خونهاش رو بسازه. یه داستان کودکانه دربارهی شجاعت، امید و شروع دوباره.
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران