دانلود اپلیکیشن کودکیا   لطفا جهت دانلود اپلیکیشن پخش قصه کودکیا و همچنین ارتباط با بخش پشتیبانی روی این لینک کلیک کنید!

جواد قصاب بازدید 57 بدون دیدگاه

داستان کودکانه خرگوش سفید و خالخالی

داستان کودکانه خرگوش سفید و خالخالی، قصه‌ کودکانه ای آموزنده برای کودکان درباره‌ی ارزش گفت‌وگو، بخشش و حفظ دوستی‌های واقعی. این قصه کودکانه رو میتونید از این صفحه بخونید و همچنین میتونید صوت این قصه رو با صدای پگاه قصه گو از اپلیکیشن پخش قصه دنیای شاد کودکانه گوش بدید. لینک دانلود

یکی بود یکی نبود،
زیر گنبد کبود،
دو تا خرگوش زندگی می‌کردن.
یکی‌شون سفیدِ سفید بود،
اون یکی خال‌خالی.
با هم خیلی دوست بودن،
توی یه خونه‌ی نقلی که داخل تنه‌ی یه درخت سبز و بزرگ بود، زندگی می‌کردن.
خونه‌شون کوچیک بود، اما پر از گرما و نور…
اون‌قدری که همه‌ی حیونا دوست داشتن بیان اونجا، بشینن، قصه بشنون یا با خرگوشا بازی کنن.

داستان کودکانه خرگوش سفید وخالخالی از پگاه قصه گو

خرگوش سفید و خال‌خالی صبح‌ها با هم بیرون می‌رفتن، عصر که برمی‌گشتن خونه، کلی با هم حرف می‌زدن، درد دل می‌کردن،
گاهی فیلم می‌دیدن، می‌خندیدن، حتی بعضی وقتا گریه می‌کردن.
اما یه چیزشون همیشه ثابت بود:
اونا بهترین و امن‌ترین دوستای همدیگه بودن.

ولی بچه‌ها…
کم‌کم یه چیزی تغییر کرد.
نمی‌دونم چرا، اما دیگه مثل قبل نبودن.
دیگه با هم حرف نمی‌زدن.
اگه یکی‌شون می‌خواست بره بیرون، اون یکی می‌گفت: «حوصله ندارم.»
یکی تنها می‌رفت، اون یکی تنها فیلم می‌دید…
هر کی سرش گرم کار خودش بود.

تا اینکه یه روز،
خودِ خرگوشا هم فهمیدن که چیزی بینشون فرق کرده.
دیگه نه می‌خندیدن، نه خوشحال بودن،
و حتی حیوونای جنگل هم دیگه به خونه‌شون سر نمی‌زدن.

خرگوشا نشستند با هم حرف زدن.
ساعت‌ها و ساعت‌ها.
گفتن:
«بیاید بفهمیم چی شده.
چرا دیگه خوشحال نیستیم؟
شاید اگر دلیلش رو پیدا کنیم،
بتونیم یه راه‌حل پیدا کنیم.»

از فردای اون روز،
هر کدوم جدا جدا فکر می‌کرد.
بعد با هم می‌نشستن و ایده‌هاشون رو می‌گفتن.
ولی هیچی درست نمی‌شد.
هی حرف می‌زدن، هی فکرای جدید می‌کردن، اما تغییری نمی‌کرد.
روزاشون پر از غم شده بود…
و داشتن کم‌کم ناامید می‌شدن.

یه روز، خرگوش سفید با خودش گفت:
«بابا دیگه بسه!
هرچی بوده، هرچی گذشته، باید یه کاری کنیم که حال‌مون خوب بشه.»
تصمیم گرفت اون شب حرف دلش رو به خرگوش خال‌خالی بزنه.

از اون طرف، خرگوش خال‌خالی حسابی خسته و ناامید بود.
دلش نمی‌خواست حرف بزنه.
فقط می‌خواست تمومش کنه.
با ناراحتی نشست روبه‌روی خرگوش سفید و بدون اینکه صبر کنه، با عصبانیت همه‌ی حرفاشو زد.
گفت خسته‌ست، گفت نمی‌تونه ادامه بده، گفت دیگه امیدی نداره.

خرگوش سفید، هیچ نگفت.
فقط دلش شکست.
فرداش، هر روز می‌رفت بالای درخت، رو شاخه می‌نشست و گریه می‌کرد…
انگار یه بادوم تلخ تو گلوش گیر کرده بود.
نه می‌تونست قورتش بده، نه می‌تونست تفش کنه.

اشکاش مثل شبنم، می‌ریخت رو برگ‌ها و قل می‌خورد می‌افتاد پایین…

خرگوش خال‌خالی؟
اون فکر می‌کرد کار درست رو کرده.
پیش خودش می‌گفت:
«خب، احساسمو گفتم. اونم اگه مخالف بود، باید می‌گفت.»

اما نمی‌دونست که خرگوش سفید اون‌قدری ناراحت شده که دیگه حتی نمی‌تونه حرف بزنه.

ادامه داستان کودکانه خرگوش سفید و خالخالی

داستان کودکانه خرگوش سفید و خالخالی اینجوری ادامه پیدا میکنه. این قصه کوکانه رو میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود

تا اینکه چند روز گذشت و خرگوش سفید تصمیم گرفت بره.
وسایلشو جمع کرد و راه افتاد.
مثل همیشه، توی راه یه عالمه تمشک ریخت روی زمین.
عادتش بود.
همیشه هرجا می‌رفت، تمشک می‌ریخت تا حیوونا اگه خواستن پیداش کنن، بتونن رد تمشکا رو بگیرن و برسن بهش.

خرگوش خال‌خالی، صبح بیدار شد،
تمشکا رو دید و با خودش گفت:
«به‌به! چه تمشکای خوشمزه‌ای!»
خورد و اصلاً نفهمید که اینا ردّ پای خرگوش سفیده…

تا شب شد…
خرگوش سفید برنگشت.
خرگوش خال‌خالی کم‌کم نگران شد.
یه‌دفعه دید وسایل دوستش نیست!

با خودش گفت:
«وای! اون رفته؟!»
فهمید که تمشکا هم مال خرگوش سفید بوده.

هراسون دوید بیرون.
گریه می‌کرد.
حیوونا دورش جمع شدن.
هد‌هد پیر اومد.
اون از ماجرا خبر داشت.
آرومش کرد، گفت همه‌چی درست می‌شه.
بعد، خرگوش خال‌خالی رو سوار پر و بالش کرد، برد یه جای خلوت، گذاشت راحت گریه کنه.

وقتی آروم شد، هد‌هد ازش پرسید:
«تا حالا فکر کردی که حرفات چه تأثیری روی خرگوش سفید گذاشته؟»
خرگوش خال‌خالی گفت:
«نه… فکر نمی‌کردم اون‌جوری بشنوه.»
هد‌هد گفت:
«اون هنوزم دوستت داره،
ولی خیلی دلش شکسته.
شاید لازمه بهش بگی که هنوزم دوستش داری…»

خرگوش خال‌خالی گفت:
«آره… من هنوزم دوستش دارم.
من فقط خسته بودم، نه اینکه نخوامش.
دلم می‌خواد بازم با هم خوشحال باشیم…»

بعد، شب برگشت خونه، خوابید،
و صبح پا شد تمشک‌ها رو دنبال کرد…

اما باد بعضی‌شون رو جابه‌جا کرده بود،
پرنده‌ها بعضیاشو خورده بودن،
راه سخت‌تر شده بود،
اما خرگوش خال‌خالی ناامید نشد.

گشت و گشت و گشت…
تا اینکه کنار چوب آبی، خرگوش سفید رو پیدا کرد.

اون نشسته بود، پاهاش توی آب،
داشت آواز می‌خوند و از دلتنگی‌هاش می‌گفت…

خرگوش خال‌خالی رفت جلو، یه گل چید،
داد به دوستش و گفت:
«اومدم پیدات کنم.
هنوزم دوستت دارم.
بیا با هم برگردیم خونه‌مون.
با همدیگه یه راه پیدا کنیم،
که مثل قبل، خوشحال باشیم…»

خرگوش سفید لبخند زد.
دست دوستشو گرفت.
برگشتن خونه.

چند وقت طول کشید،
اما کم‌کم تونستن یادشون بیاد که چی داشتن،
و دوباره شادی به خونه‌شون برگشت.

و اینجوری شد که
دو تا دوست،
با دل‌های مهربون،
تونستن قصه‌شون رو دوباره قشنگ کنن…

🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه

دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن

دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو


صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی

آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه

بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

🎧 دنبال یه اپ امن و شاد برای کوچولوتی؟
اپلیکیشن پخش قصه "کودکیا" با بیش از 1000 قصه کودکانه و صدها آهنگ و لالایی کودکانه 💛
همین الان نصبش کن! دانلود اپلیکیشن