داستان کودکانه ملکه تنها
داستان کودکانه ملکه تنها رو توی این صفحه براتون تعریف میکنیم. داستانی پرماجرا و خیالانگیز دربارهی شجاعت، دوستی و غلبهی خوبی بر بدی. صوت این داستان زیبا رو با صدای پگاه قصه گو رو به همراه هزاران قصه صوتی دیگه از قصه گو های بنام کشورمون میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش کنید. لینک دانلود
یکی بود، یکی نبود.
تو روزگاران خیلی خیلی قدیم، تو یه شهری نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک، یه قصر خیلی زیبایی بود.
تو این قصر، ملکهای به اسم روشا با دو تا خواهرش زندگی میکردن.
یه خانم هم باهاشون بود که کارهای خونه و امور زندگیشون رو انجام میداد، ولی این خانم اصلاً از روشا و خواهرهاش خوشش نمیاومد و همیشه سعی میکرد با کارهایی اونا رو ناراحت کنه.

تا اینکه یه روز تصمیم گرفت روشا رو توی اتاق زندانی کنه و نذاره بیرون بیاد.
بچهها، با هر ترفندی که تونست روشا رو توی اتاق حبس کرد، در رو بست و قفل کرد.
از اون روز به بعد، ملکه روشا زندانی شد و روزها پشت هم گذشتن.
پسر پادشاه شهر کناری، عادت داشت که روزها تو طبیعت قدم بزنه و هوا بخوره.
چون از زیبایی قصر روشا خوشش میاومد، همیشه یه دوری دور قصر میزد.
اون روزها همیشه روشا رو میدید که با خواهرهاش بازی میکنن، حرف میزنن و میخندن.
اما چند روزی بود که نه روشا رو میدید، نه خواهرهاش رو.
با خودش فکر کرد که حتماً اتفاقی افتاده، پس تصمیم گرفت بره داخل قصر و بفهمه چی شده.
چند بار تلاش کرد ولی نتونست وارد بشه، تا اینکه بالاخره تونست وارد قصر بشه.
گشت و گشت تا رسید به اتاقی که درش قفل بود.
از اطراف کلید پیدا کرد و در رو باز کرد.
اما با صحنهی عجیبی روبهرو شد: روشا و دو خواهرش خوابیده بودن.
ادامه قصه کودکانه
داستان کودکانه ملکه تنها رو ادامه میدیم. اگه میخواید صوت این قصه کودکانه مخصوص خواب رو گوش بدید میتونید اپلیکیشن پخش قصه کودکیا رو دانلود کنید. لینک دانلود
فهمید که اون خانم زن، با ورد و طلسم اونا رو به خواب عمیق فرو برده.
پسر پادشاه نمیدونست چطور باید طلسم رو بشکنه.
اما یادش اومد که روشا دو تا برادر داره که بلد بودن بعضی طلسمها رو باطل کنن.
پس سریع رفت پیش برادرها و ماجرا رو تعریف کرد.
برادرها گفتن خودشون بلد نیستن ولی کسی پشت کوه بلند زندگی میکنه که ممکنه کمک کنه.
اون پیرمرد تنها بود که راز شکستن طلسمها رو میدونست.
پس همه با هم راهی شدن، از کوهها، جنگلها، رودخونهها و درهها گذشتن و بالاخره به پیرمرد رسیدن.
داستان رو براش تعریف کردن و اون هم باهاشون اومد.
رفتن توی قصر، اما خیلی مراقب بودن که زن طلسمخون نفهمه.
پیرمرد وردها و دعاهای جادویی خوند و بالاخره روشا و خواهرهاش از خواب بیدار شدن.
اونها ماجرا رو برای پسر پادشاه و پیرمرد تعریف کردن و تصمیم گرفتن اون زن رو از شهر بیرون کنن تا دیگه نتونه به کسی آسیب بزنه.
بعد از اینکه اون زن رو بیرون کردن، روشا و خواهرهاش با پسر پادشاه و خانوادهش سالها با خوبی و خوشی زندگی کردن…
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران