قصه کودکانه پرنده کنجاو (متن + صوت)
قصه کودکانه پرنده کنجاو رو در این صفحه با هم میخونیم. صوت این قصه رو میتونید با صدای خاله شادی از مرسی تی وی آخر همین صفحه گوش کنید. برو به صوت قصه
یکی بود یکی نبود. توی یه جنگل بزرگ و سرسبز و پر درخت همه حیوونا شاد و خندون کنار هم زندگی می کردن. اون جا یه پرنده کوچولویی بود که هم جیک جیک می کرد و هم این ور اون ور می پرید. دوست داشت تمام اطرافش رو بشناسه. خلاصه پرنده کوچک قصه ما به همه ی قسمت های جنگل سر می زد. دنبال چیزای جالب و جدید می گشت چون خیلی کنجکاو بود. یک روز پرنده کوچولو داشت توی جنگل قدم می زد که یک دفعه روی یک بوته برگ بزرگ یک عالمه دون قرمز دید. با کنجکاوی جلو رفت تا ببیند این دونه های چیه. اول فکر کرد خوردنیه. سرش را جلو برد و یک نوک به اون زد. اما یه دفعه اون دونه های قرمز از روی برگ بلند شدن به هوا رفتن. جوجه کوچولو که خیلی ترسیده بود دوید و پشت شاخه های درخت پنهون شد. بعد از یه مدت که گذشت این طرف و اون طرف رو نگاه کرد و آروم و آهسته از پشت شاخه ها بیرون اومد. دوباره به همون سمت بوته ها نگاه کرد همون دونه های قرمز رو دید که روی برگ ها در حال حرکتن. پرنده کوچولو خیلی تعجب کرده بود و با خودش گفت آخه اینا دیگه چین؟ اینا چین که می تونن هم راه برن هم به آسمون برن.
پرنده کنجکاو دوباره کم کم جلو اومد تا بهتر اونا رو ببینه. اما دوباره یکی از دانه های قرمز به سمتش حمله ور شد. پرنده کوچولو هم دوباره پا به فرار گذاشت بعدم رفت و زیر برگای درختا خودش رو پنهون کرد پرنده کوچولو صبر کرد تا اوضاع آروم شه و بعد یواشکی اطرافش نگاه کرد. ولی این بار خبری از دانه های قرمز نبود.
روز بعد پرنده کوچک جغد پیر رو دید و با جغد پیر احوال پرسی کرد. جغد پیر بهش گفت: جوجه کوچولو تو از من سوال داری؟ جوجه کوچولو گفت جغد پیر از کجا فهمیدی؟ جغد گفت از قیافه ت فهمیدم چون خیلی نگران و متعجب هستی و این طوری داری نگام می کنی. پرنده کوچک گفت ببین آقای جغد من دیروز چند تا دانه قرمز دیدم که روی برگ های سبز بودن و هم راه می رفتن و هم پرواز می کردن. من از اونا خیلی ترسیدم. جغد پیر با تعجب گفت: چی؟ مطمئنی فقط قرمز بود؟ جوجه گفت بله بله قرمز بود. جغد گفت یعنی خال سیاه رو بدنش نداشت؟ جوجه گفت نه نه نداشت. جغد گفت خب تو این دفعه که دیدیش دقت کن و نشونی هاش رو به من بده تا بهتر راهنماییت کنم.

صبح روز بعد پرنده کوچولو که از خواب بلند شده بود بعد از این که خودش را کش و قوسی داد دوباره رفت سراغ آن دانه های قرمز. رفت جلو و دید دانه های قرمز همون جان اما تا دونه های قرمز اونو دیدن یکی شون ترسید و شروع کرد به بلند بلند جیغ کشیدن. بعد هم فرار کرد و گفت وای وای منو نخور نخور. پرنده کوچولو که دید دونه قرمز ازش خیلی ترسیده دنبالش دوید. بالاخره هر دوشون خسته شدن و یه گوشه ای نشستن. پرنده کوچولو رو کرد به دونه قرمز و گفت: ای بابا من که نمی خواستم تو رو بخورم. فقط می خواستم نگات کنم. تو اسمت چیه؟
گوی قرمز رو کرد به گنجشک و گفت: من یک کفش دوزک هستم و می دونم که پرنده ها دشمن ما هستن. پرنده کوچک گفت: من که به تو کاری نداشتم. تو خودت فرار کردی. من می خواستم باهات دوست بشم. کفشدوزک خندید و گفت: چه چیزها! تو با من دوست بشی؟ تو که می خواستی منو بخوری. پرنده کوچولو گفت: نه تو اشتباه می کنی من نمی خواستم تو رو بخورم. فقط می خواستم بدونم تو چی هستی که هم کوچولویی هم پرواز می کنی همم راه می ری.
تازه برام جالب بود که رنگت قرمزه. بعد ما می تونیم با هم دوستای خوبی باشیم. کفشدوزک گفت: نه پرنده ها دشمن جونورا و حشرات ان. من باید از تو دوری کنم. پرنده کوچولو گفت من به تو قول می دهم که هیچ وقت نخورمت. چون منم دوستی ندارم می خوام دوستای خوبی برای هم باشیم. تو همین موقع یه دفعه یه پرنده دیگه اومد که کفش زک رو شکار کنه. بعدم پرنده کوچولو اجازه نداد و کفشدوزک رو زیر پراش قایم کرد. کفشدورزک خیلی خوشحال شد. بعد به پرنده کوچولو گفت دیدی بهت گفتم پرنده ها ما رو می خورند؟ پرنده بهش قول داد که از کفش دوزک محافظت کنه. بعدم با هم دوستای خیلی خوبی باشن….
پایان قصه
قصه کودکانه پرنده کنجاو اینجا به پایان رسید. صوت این قصه رو میتونید همینجا گوش بدید. قصه پرندهای کنجکاو در جنگل با موجودی کوچک و قرمز رنگ روبهرو میشود و از روی ترس و ناآشنایی دچار سوءتفاهم میشود. اما کمکم با شناخت بیشتر، دوستی زیبایی بین او و کفشدوزک شکل میگیرد. داستانی شیرین درباره دوستی، اعتماد و کنار گذاشتن قضاوتهای عجولانه. قصه های بیشتر رو در اپلیکیشن کودکیا گوش بدید. لینک دانلود
نظرات کاربران