قصه کودکانه صوتی آروم تر که آسمون نفهمه (متن + صوت)
حالا یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. مردی بود که تنها زندگی می کرد. نه زنی داشت نه بچه ای داشت. خودش تنها بود.

خودش برای خودش غذا می پخت، ظرف ها را می شست، خونش رو آب و جارو می کرد و رخت و لباسش رو هم خودش می شست. کجا لباساشو میشست؟ کنار رودخونه. کجا خشک می کرد؟ روی طناب خانه. اون از زندگیش خیلی راضی بود. از قضای روزگار یه مدتی بود که بخت با اون یار نبود. می دونید چرا؟ آخه تا تصمیم می گرفت به کنار رودخانه بره و لباس های کثیفش رو بشوره هوای یهوی غرولند می کرد، ابری می شد و شروع می کرد به باریدن. بارون می بارید و می بارید. توی هوای بارونی ام که نمی شه لباس شست. تازه خشک کردن لباس غیرممکن بود. لباسای نشسته مرد کم کم زیاد شد.
تا اون جایی که دیگه لباس تمیزی واسه پوشیدن نداشت. با خودش می گفت امان از دست این آسمون. آسمون با من لج کرده. او میدونه که من باید لباس بشورم. تا می خوام برم بشینم و لباس بشورم بارون می گیره. حالا چی کار کنم؟ خلاصه بچه ها روزها گذشت و بالاخره یک روز هوا آفتابی شد. خورشید خانم توی آسمون بود و همه جا گرم بود. مرد تنها خیلی خوشحال شد. با خودش گفت اگه الان برم و لباسا رو بشورم. لباسام سریع خشک میشن. بهتره که سریع برم و تا آسمون دوباره لج نکرده بروم و لباس ها را بشورم. اون تصمیم گرفت به مغازه بقالی بره و یه صابونی بخره. پس راه افتاد به سمت بقالی. تو راه بقالی بود که با خودش گفت کاش آسمون نفهمه که امروز من تصمیم گرفتم لباسای کثیفم رو بشورم. آخه اگه بفهمه باز هم لج و لجبازی می کنه و هوا ابری و بارونی می شه.
بعد مرد به دکان بقالی رسید. پول به بقال داد و گفت یکی از آن را بده و بعد با دست به قفس صابون ها اشاره کرد. بقال نفهمید که مرد چی می خواد. یه نگاه به قفسه هایی که مرد به اون اشاره می کرد انداخت و گفت روغن می خوای؟ مرد جواب داد نه نه از اونا. مرد بقال گفت: مگه چیزی رو که می خوای اسم نداره؟ آها حتما برنج می خوای. مرد گفت نه بابا، نه از اون! مرد بقال حسابی کلافه شده بود. نمیدونست که اون مرد تنها چی می خواد. مرد تنها اشاره کرد به صابون ها و تا اون جایی که می تونست دستشو دراز کرد تا تونست بالاخره صابونا رو به بقال نشون بده. بقال تا صابون رو دید گفت آها پس صابون میخوای. مرد آه بلندی کشید و گفت آره ولی کاش اسمشو نمی آوردی. اگه آسمون بشنوه بیچاره میشم. حالا باز حتما اخم می کنه و هوا ابری و بارونی می شه. کاش آرام تر می گفتی که به گوش آسمان نرسه. بله بچه ها از اون به بعد وقتی بخوان به کسی بگن که این حرف یه راز و نباید اونو پیش کسی بگی بهش می گن آروم تر که آسمون نفهمه…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
خب دوستان عزیز این بود از داستان کودکانه صوتی آرومتر که آسمون نفهمه که از دنیای کودکانه خوندید و شنیدید. صوت این داستان کودکانه رو هم میتونید به صورت رایگان دانلود کنید. برای خوندن و گوش دادن به بقیه قصه های کودکانه میتونید از این لینک استفاده کنید.
نظرات کاربران