دانلود داستان کودکانه صوتی باغ گلابی (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. توی یک روستای کوچیک یه پسری زندگی می کرد که اسمش حامد بود. حامد یه پسر پرجنب و جوش و خستگی ناپذیری بود. همیشه در حال بازی کردن و دویدن بود.

یه روز از روزا که به شدت خسته و گرسنه شده بود به کنار باغ مش نعمت رسید. از شکاف دیوار یه نگاهی به داخل باغ انداخت. دید چه گلابی های رسیده و آبداری از شاخه ها آویزون شدن. با خودش گفت خب من دلم می خواد از اینا بخورم. هر رهگذر خسته ای هم از این جا رد بشه و اینا رو ببینه معلومه که دلش می خواد از این میوه ها بخوره. بعد یه نگاه به داخل باغ کرد دید هیچ کس نیست. با زحمت خودش را از شکاف دیوار به داخل باغ کشوند. به سراغ یکی از درختای گلابی رفت و اونو شروع کرد به تکون دادن. چند تا گلابی درشت و رسیده روی زمین افتاد. یکی رو ورداشت شروع کرد به گاز زدن. به به چه گلابی شیرینی. چقدر گلابیش آبداره. آخیش، با خوردن این گلابی خستگیم در میره. بعدم رفت بقیه گلابی ها رو که انداخته بود برداشت و شروع کرد به خوردن. اون قدر مشغول خوردن شده بود که صدای پای مش نعمت رو نشنید. در حالی که دهنش پر از گلابی بود یه دفعه ای مش نعمت رو دید که مقابل خودش وایساده. یه چوب دستی رو به روش گرفته و با خشم داره نگاهش میکنه. حامد به زحمت گلابی ها رو فرو داد و قبل از این که مش نعمت چیزی بگه گفت: خب چیه؟ این باغ باغ خداست. این میوه ها هم که میوه های خداست. منم که بنده خدا. حالا مشتی تو بگو اصلا اشکالی داره که من بنده خدا از باغ خدا میوه خدا رو بخورم؟ مشتی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود چوب دستش رو بلند کرد و گفت باغ خدا میوه خدا؟ بعدم محکم زد به پهلوی حامد. حامد یک داد و فریادی را انداخت و گفت: ای بابا من که گفتم این باغ باغ خداست، این میوه هم که میوه های خداست، منم که بنده خدام. آخه چه اشکالی داره این میوه ها رو بخورم؟ مگه برات توضیح ندادم؟ خب پس چرا می زنی؟ مش نعمت در حالی که با یه دست چوب دستش رو به کف دست دیگه اش می زد گفت: این چوب دستی رو می بینی؟ این چوب خداست، دست منو هم می بینی؟ دست یه بنده خداست، خودتم که گفتی بنده خدایی. حالا بگو ببینم اشکالی داره که با چوب خدا بنده خدا رو بزنم؟ بعد هم دوباره چوب دستش رو بلند کرد و زد به پشت حامد. حامد از جا بلند شد و در حالی که از درد به خودش می پیچید گفت: معذرت می خوام آقا اشتباه کردم. درسته که باغ باغ خداست، ولی من نباید دزدانه وارد باغ می شدم. چوبم چوب خداست ولی تو رو خدا مش نعمت دیگه منو نزن. مش نعمت با شنیدن این حرفا چوب دستش رو گذاشت کنار. بعد هم یه نگاهی به حامد انداخت و گفت خب حالا که فهمیدی زودتر از باغ من برو بیرون. بعدم مش نعمت از اون جا دور شد. حامد خیلی از کار خودش پشیمون شده بود. یه نگاهی به باغ انداخت با خودش گفت: مش نعمت راست می گه. اگه هر کسی مثل من این طوری وارد باغ بشه بیاد و میوه ها رو بخوره خب مشتی چی کار کنه؟ اون باغبونه از این جا داره درآمد کسب می کنه. با فروختن میوه هاش که برای خانواده اش غذا می خره. چه اشتباهی کردم. بعدم پشیمون سرشو انداخت پایین و از باغ اومد بیرون. این جا یاد گرفتیم که بدون اجازه کسی از وسایل کسی استفاده نکنیم، یا اگه کسی باغ داشت سرزده به باغش نریم و میوه بخوریم، یا اگه توی مغازه کسی میریم چیزی برنداریم برای خودمون. درسته؟ چون اینا همه صاحب داره و ما باید ازشون اجازه بگیریم…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
این بود از داستان کودکانه صوتی آموزنده که از دنیای کودکانه خوندید. صوت این قصه ی زیبا که ساخت گروه مرسی تی وی هست با صدای خاله شادی هست رو میتونید از همین صفحه دانلود کنید و یا بصورت آنلاین گوش بدید. این قصه برای خواب کودک زیر 6 سال مناسبه. برای دانلود و یا گوش دادن به بقیه قصه های صوتی کودکانه میتونید از دسته بندی قصه های کودکانه استفاه کنید.
نظرات کاربران