دانلود قصه صوتی کودکانه تصمیم قارقاری (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. بچه ی خانم کلاغه تازه متولد شده بود. اون کوچولوی کوچولو بود. اسمش رو گذاشته بودن. قارقاری آخه از وقتی که به دنیا اومده بود همش قارقار میکرد.

قارقاری نمیتونست راه بره. نمیتونست پرواز کنه. واسه همین مامان کلاغ براش غذا میبرد تا بخوره و بزرگ بشه. مثل ما آدم ها اگر بخوایم بزرگ بشیم باید چه کار کنیم بچه ها؟ آفرین غذا بخوریم. یک روز قارقاری جلوی خونه شون نشسته بود. منتظر مامانش بود تا براش خوراکی بیاره. همین طور که این طرف و اون طرف رو نگاه میکرد. چشمش به بچه سنجاب افتاد که داشت گردو میخورد.
خونه سنجاب ها دقیقا روبروی خونه اونا روی یه درخت دیگه بود. مامان کلاغه همون موقع از راه رسید و برای قارقاری غذا آورد. قارقاری یک نگاهی به غذاها کرد و گفت: نه من از اینا نمیخوام من گردو می خوام. مامان کلاغ که حسابی خسته شده بود. گفت: قارقاری جان امروز این ها رو بخور. آخه تو باید همه چی بخوری تا بزرگ بشی. باز یه روز دیگه برات گردو میارم. ولی بچه ها قارقاری همین طور قارقار میکرد و بهانه می گرفت که من از این نمیخوام از اون غذا نمیخوام. وای وای وای وای چه کار زشتی. آخه نباید هر چی رو هر جا میبینیم بگیم ما اونو می خوایم ما اونو می خوایم. درسته بچه ها؟ خلاصه مامان کلاغ که از دست قارقاری ناراحت شده بود. دیگه چیزی بهش نگفت و رفت سراغ کارای خودش.
اون شب قارقار چون غذا نخورده بود گشنش بود. بعدم رفت سراغ هله هوله هایی که از قبل داشت مثل چی؟ مثل پفک لواشک چیپس. همه اینا رو از قبل داشت مامان کلاغ تا اونا رو دید بهش گفت: قارقاری جون اینا رو نخور عزیزم. جای اینا بیا برات غذا گرم کنم. آخه معده ات خالی حالت بد میشه. ولی قارقاری بازم قبول نکرد و شروع کرد به خوردن همونا کرد.
شب که شد قارقاری دلش درد گرف و. داشت گریه میکرد. مامان کلاغه بهش دارو داد تا حالش بهتر بشه. بعد هم بهش گفت: قارقار جونم من که بهت گفتم نباید جای غذا هله هوله بخوری. هر چیزی وقت داره. قارقاری حرف مامانش رو قبول کرد و از مامانش معذرت خواست. فردای اون روز دوباره خانم کلاغه رفت تا غذا پیدا کنه. قارقاری هم طبق معمول جلوی خونه نشسته بود که یه بچه سنجاب رو دید. قارقاری وقتی بچه سنجاب کوچولو رو دید تعجب کرد. سنجاب کوچولو بازم داشت گردو میخورد. قارقاری بهش گفت: آهای سنجاب کوچولو تو که همیشه گردو میخوری؟ چرا غذای دیگه ای نمیخوری؟ سنجاب کوچولو گفت: خب مامانم همینا رو آورده منم می خورم. تازه مامانم غذایی رو بهم می ده که مقوی باشه تا من بخورم و زودتر بزرگ و قوی بشم. قارقاری یاد خودش افتاد. اون حسابی از کاراش پشیمون شده بود. به خودش قول داد تا دیگه به حرف مامانش گوش بده و همه غذاهایی که مامانش براش میره رو بخوره تا همیشه حالش خوب باشد بتونه زودتر پرواز کنه.
دوستان و همراهان عزیز اینم از داستان صوتی کودکانه مخصوص خواب تصمیم قارقاری که از دنیای کودکانه خوندید. این قصه کودکانه آموزنده به بچه کمک میکنه تا برای غذا خوردن بهانه گیری نکنه و هر غذایی که بهش دادن بخوره و هم اینکه بی موقع هله هوله نخوره. این قصه صوتی کودکانه کار گروه مرسی تی وی و با صدای خاله شادی هست. این داستان صوتی کودکانه رو میتونید هم بصورت آنلاین از این صفحه گوش کنید و یا بصورت رایگان دانلود کنید. برای خوندن و گوش دادن به بقیه قصه های کودکانه میتونید از لینک زیر استفاده کنید.
نظرات کاربران