داستان کودکانه معلم و کودکان
یکی بود، یکی نبود. آن زمانها به جای مدرسه، مکتب بود.
به معلم میگفتن استاد.
بچههای مکتبخونه از درس و مشق خسته شده بودن و با هم مشورت کردن که چطوری درس رو تعطیل کنن و چند روزی از کلاس راحت بشن.

یکی از شاگردها که از همه زیرکتر بود گفت:
«فردا ما همه به نوبت به مکتب میایم. یکی یکی به استاد میگیم چرا رنگ روت زرده؟ مریضی؟»
«وقتی همه این حرفها رو بگیم، اون باور میکنه و خیال میکنه مریض شده.»
همه شاگردها حرف این بچه زیرک رو قبول کردن و به همدیگه قول دادن که توی این کار همه با هم همکاری کنن و کسی خبرچینی نکنه.
فردا صبح بچهها با این قرار به مکتب اومدن.
کلاس درس توی خونه استاد تشکیل میشد و همه دم در منتظر شاگرد زیرک بودن تا اول بره داخل و کار شروع بشه.
اون شاگرد آمد، وارد شد و به استاد سلام کرد و گفت:
«خدا بد نده استاد، چرا رنگ روت زرده؟»
استاد گفت: «نه، حالم خوبه، مشکلی ندارم، برو بشین درستو بخون.»
اما این حرف بچه روی دل استاد تأثیر گذاشت.
شاگرد دوم آمد و به استاد گفت: «چرا رنگت زرده؟» و باز هم دل استاد به شور افتاد.
همینطور شاگردان یکی یکی آمدن و همه همین حرف رو زدن.
استاد کمکم یقین پیدا کرد که حالش بده، پاهاش سست شد و به خونه برگشت.
شاگردان به دنبال او آمدن.
زنش پرسید: «چرا زود برگشتی؟ چه خبر شده؟»
استاد با عصبانیت گفت:
«خب، مگه نمیبینی رنگ زرد منو؟
بقیه نگران منن ولی تو اصلاً حال بد منو نمیبینی، تو اصلاً منو دوست نداری!
چرا به من نگفتی رنگ صورتم زرده؟»
زن گفت: «وا مرد، خوب تو حالت خوبه، بدگمان شدی.»
استاد گفت: «نه، تو هنوز لجاجت میکنی، من مریضم، میدونم.»
زن گفت: «خب، من میرم آینه رو میارمت، تو آینه ببین که حالت خوبه و رنگت طبیعیه.»
استاد ناراحت شد و گفت: «نه، آینه نمیخوام، نه هیچی، برو یه جایی پهن کن، من زودتر میخوام استراحت کنم.»
خلاصه، استاد رفت و یه جایی برای خودش مهیا کرد و دراز کشید.
زنش فهمید چی بگه و با خودش گفت:
«اگه بهش بگم حالش خوبه و مریض نیست، منو به دشمنی متهم میکنه، پس باید برم کار خونه رو انجام بدم.
اگه چیزی نگم، این ماجرا جدی نمیشه، پس بهتره برم جاش آماده کنم و خودم دنبال کارم برم.»
بچهها، به نظرتون قراره چه اتفاقی بیفته؟ استاد واقعاً مریضه؟ بچهها چی کار میکنن؟
دوست دارین بدونین چه اتفاقی میافته؟
خب، با من همراه باشین تا ادامه داستان رو براتون تعریف کنم.
بله، بچهها، زن بسته رو آماده کرد و استاد روی تخت خودش دراز کشید.
کودکان آنجا کنار استاد نشستن و آروم آروم درس میخوندن و خودشون رو غمگین نشون میدادن.
شاگرد زیرک اشاره کرد که بچهها یواش یواش صدایشان را بلند کنند.
بعد گفت:
«آروم بخونید، صدای شما استاد رو آزار میده، ارزش نداره که به خاطر یه درس، استادمون سردرد بگیره.»
استاد گفت: «آره، راست میگه، اصلاً برین همتون خونههاتون، دردسرم رو بیشتر میکنین. درس امروز تعطیله.»
بچهها خوشحال شدن و رفتن به خانههایشان.
مادر بچهها تعجب کردند و گفتند: «چرا نرفتین مکتبخونه؟»
بچهها گفتن: «حالت استادمون خوب نیست، مکتبخونه تعطیله.»
مادر که باور نمیکرد، رفتن مکتبخونه تا ببینن چه خبره.
بعد دیدن استاد از شدت درد روی سرش افتاده، لحاف رو خودش کشیده، با غرق عرق و ناله میکند.
مادرها پرسیدن: «چی شده؟ چی شده؟ استاد، از کی سردرد داری؟ ما نمیدونستیم.»
استاد گفت:
«من خودمم بیخبر بودم، بچهها منو از این درد پنهان باخبر کردن.
من سرگرم کارم بودم و این درد بزرگ در درونم بود.
منم دونستم آدم وقتی با جدیت به کار مشغول میشه، رنج و بیماریش رو فراموش میکنه.»
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
همراهان عزیز، در این قسمت داستان کودکانه ای رو خوندید با نام معلم و کودکان. این داستان صوتی کودکانه مخصوص خواب کودک که با صدای خاله شادی و محصول گروه مرسی تی وی هست رو میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکانه دنیای کودکانه گوش بدید. لینک دانلود
نظرات کاربران