داستان کودکانه در دیزی بازه
داستان کودکانه در دیزی بازه رو با هم شروع میکنیم. یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود، مرد فقیری بود که از دار دنیا فقط یه خونهی حصیری داشت. این خونهی حصیری از بس قدیمی شده بود، تمام حصیرهاش پاره شده بود و نزدیک بود که روی سر اون مرد خراب بشه.
مرد فقیر وقتی دید دیگه چارهای نداره، با همون مقدار پول کمی که داشت تصمیم گرفت یه خونهی جدید بسازه. اما وقتی به سقف خونه رسید، پولش تموم شد و چارهای نداشت جز اینکه به بنا بگه.
بعد، وقتی بنا فهمید، دیگه سر همبندی کرد و به جای اینکه روی سقف از مصالح خوب و محکم استفاده کنه، حصیر گذاشت و روش خاک ریخت. تازه حصیرها هم محکم نکرد، همینجوری شل و ول ولشون کرد و به امون خدا گذاشت.
گذشت و شبی از شبها، دزدی از کنار خونه این مرد فقیر رد میشد. وقتی چشمش به خونه افتاد، پیش خودش فکر کرد که خونهی جدید حتما اسباب و اثاثیهی جدید هم توش هست.
از دیوار خونه رفت بالا و توی تاریکی شب، متوجه نشد زیر پاش چه خبره، پا گذاشت روی حصیرها و تَلَنگ افتاد تو خونه! اون مرد یه دست و یه پا شکسته بود، دزد هم فرار کرد.

فردا صبحش، دزد خیلی عصبانی بود. با همون پای شکسته و دست بسته، راه افتاد تو شهر تا یکی رو پیدا کنه که مثلا عادل باشه و بهش کمک کنه. هی گشت و گشت تا بالاخره یه مرد دیگه پیدا کرد و شروع کرد براش حرف زدن.
بهش گفت: «سالهاست که هر شب میرم دزدی، از دیوار این خونه رفتم بالا، از دیوار اون خونه رفتم بالا، اما هیچ وقت این اتفاق برام نیفتاده بود. دیشب اومدم برم دزدی، پام رفت روی سقف حصیری و افتادم پایین، دست و پام شکست. حالا دلم میخواد یه بلایی سر اون مرد فقیر بیارم.»
مرد به ظاهر عادل گفت: «برید مرد فقیر رو بیارید!»
خلاصه، دور و اطرافیان رفتن و مرد فقیر رو آوردن. ازش پرسیدن: «درسته که دیشب این مرد برای دزدی اومده به کلبهت و از بام کل افتاده پایین و دست و پا شکسته؟»
مرد فقیر گفت: «بله، از روی سقف خونه من افتاد پایین. تازه شانس آورد که افتاد رو لحافم وگرنه دو تا پاش و دوتا دستش شکسته بود.»
ادامه قصه
داستان کودکانه در دیزی بازه رو با هم ادامه میدیم. این قصه کوکانه مخصوص خواب رو میتونید با صدای پگاه قصه گو از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود
مرد به ظاهر عادل گفت: «اوه، پس باید به سزای عملت برسی، تو گناهکاری.»
مرد فقیر گفت: «آقا، تقصیر من چیه؟ تقصیر اون بناست!»
مرد به ظاهر عادل فکر کرد و گفت: «آره راست میگه، پس برین بنا رو بیارید.»
بنا وقتی فهمید چه بلایی قراره سرش بیاد، شروع کرد به عجز و لابه کردن: «بابا جان، تقصیر من چیه؟ من فقط حصیر چیدم! اون حصیرها خودشون شل و ول بودن!»
مرد به ظاهر عادل گفت: «خب، پس یعنی باید پنبهزن رو هم بیاریم!»
همه رفتن پنبهزن رو آوردن. وقتی ماجرا رو شنید، شروع کرد به داد و بیداد کردن و اعتراض کرد که این مرد اصلا عادل نیست و باید برن پیش کس دیگهای.
از اونجایی که دیدن به هیچ نتیجهای نمیرسن، تصمیم گرفتن از پیر ده کمک بگیرن. پیر ده که مرد عاقل و با تجربهای بود، گفت:
«مرد حسابی! در دیزی بازه، حیای گربه کجا رفته! گیریم که در خونهی این بابا باز باشه، گیریم که سقفش حصیری باشه، تو نباید بری تو خونه مردم!»
دزد رفت و فکر کرد. پیر ده ادامه داد: «از این به بعد، حتی اگر در خونه کسی باز بود، نباید بری توش.»
بعد، همهی قبلیها—پنبهزن، حصیرباف، بنا و مرد فقیر—رو فرستاد خونههاشون. اونا با خوشحالی و شادی برگشتن سر زندگیشون و دزد هم رفت سر زندگی خودش.
پایان
داستان کودکانه در دیزی بازه همینجا به پایان رسید. این قصه کودکانه مخصوص خواب رو میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. این اپ رو میتونید از این لینک دانلود کنید.
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران