دانلود داستان صوتی کودکانه روز مدرسه با صدای پگاه قصه گو
داستان صوتی کودکانه روز مدرسه رو با همدیگه شروع میکنیم. صوت این قصه کودکانه رو میتونید با صدای پگاه قصه گو از این قسمت از همین صفحه گوش کنید. یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود،
یه بچه بود که هر روز آرزو میکرد زودتر مهر برسه تا بره مدرسه.
هر صبح، وقتی از خواب بیدار میشد، میدوید سراغ مامانش و میپرسید:
«مامان! چند روز دیگه مونده تا من برم مدرسه؟ چند شب دیگه بخوابم تا وقتش بشه؟»
هر شب قبل خواب هم، با دستاش میشمُرد:
«یک… دو… سه… چهار… پنج… شیش… تا سیزده… تا چهارده!»
آخرین باری که شمرد، فهمید فقط چهارده روز دیگه مونده تا مدرسهها باز بشن.
بچهها، اون یه کار دیگه هم میکرد
هر روز مداد رنگیهاش رو از جعبه درمیآورد،
با دستمال تمیزشون میکرد،
بعد دوباره میذاشت سر جاشون.
کیفش رو مرتب میکرد،
لیوانش رو میشست،
دستمالهاش رو تا میزد.
همهچیز آماده بود برای روز مدرسه.
اما اون شبی که شمرد و رسید به عدد چهارده، یه حس عجیبی داشت.
نمیدونست چیه… خوشحالیه؟ نگرانیه؟ ترسه؟
هرچی فکر کرد، نفهمید.
با همون فکرها خوابش برد.
صبح که بیدار شد، دید هنوز اون حس باهاشه.
روزها گذشت، ولی حسش از بین نرفت —
تازه هر روز بیشتر میشد.
یه جور دلشوره و کلافگی عجیب

تا اینکه… رسید روز اول مهر.
اون روز، بچه و مامانش صبحونه خوردن و با کیف و گل راه افتادن سمت مدرسه.
اما تو راه، یه چیزی تو گلوی بچه گیر کرده بود.
یه بغض بزرگ.
وقتی رسیدن دم در مدرسه و مامانش گفت «خداحافظ عزیزم»،
یهو صدای «بوووم» بغضش شکست و اشکاش سرازیر شد
دلش نمیخواست از مامانش جدا بشه.
مامانش یه فکر قشنگ کرد
بهش گفت:
«بیا یه قرار بذاریم. من قول میدم سر ساعت بیام دنبالت، همونجا که خداحافظی کردیم.
ولی یه کار دیگه هم بکنیم…»
مامان کف دست بچه رو بوسید،
بچه هم کف دست مامانش رو
قرار گذاشتن هر وقت دلشون تنگ شد،
اون جای بوسه رو بزنن رو لپشون.
اون بوسه از لپ میرفت، میرفت تا میرسید به قلبشون
و دلشون آروم میشد.
ادامه قصه
داستان صوتی کودکانه روز مدرسه رو با همدیگه ادامه میدیم. صوت این قصه کودکانه مخصوص خواب رو میتونید از این قسمت از همین صفحه گوش کنید. همچنین میتونید این قصه رو به همراه هزاران قصه صوتی کودکانه دیگه در اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش کنید. لینک دانلود
همین باعث شد بچه آرومتر بشه.
رفت توی کلاس، با یه شاخه گل
ولی هنوز یه ذره ناآروم بود.
تا معلم وارد شد،
بچه گفت: «من از شما خوشم نمیآد!»
معلم لبخند زد و گفت: «اما من تو رو خیلی دوست دارم.»
کمکم نوبت رسید به درس ریاضی.
بچه گفت: «من از ریاضی بدم میآد!»
معلم با مهربونی پرسید: «پس چی دوست داری؟»
گفت: «دوست دارم با مداد رنگیهام بازی کنم.»
معلم گفت: «باشه، شروع کن!»
بچه مداد رنگیهاش رو ریخت روی میز و شروع کرد به جدا کردن و شمردن:
یک… دو… سه… چهار…
معلم اومد کنارش و گفت:
«میدونی این کاری که داری میکنی، همون ریاضیه؟»
بچه تعجب کرد و گفت: «واقعاً؟!»
زنگ تفریح خورد،
بچهها رفتن بازی و خوراکی خوردن
بعد برگشتن سر کلاس علوم.
بچه گفت: «من از علوم خوشم نمیآد!»
معلم گفت: «خب چی دوست داری بکشی؟»
گفت: «میخوام با مداد رنگیام نقاشی بکشم.»
و شروع کرد کشیدن یه گلدون با گل، یه لیوان چای، یه بشقاب شیرینی و مامانش که کنارش نشسته.
وقتی تموم کرد، معلم پرسید:
«چی کشیدی؟»
بچه با ذوق توضیح داد:
«این چاییه، جوشیده… اون گلدونه، ساقه داره، برگ داره، نور خورشید میخواد…
اونم شیرینیه، با آرد و شیر و نارگیل درست کردیم!»
معلم لبخند زد و گفت:
«میدونی اینا که گفتی، خودشون درس علومن؟»
و بچه با لبخند گفت: «آهان! یعنی من دارم علوم کار میکنم!»
زنگ تفریح دوم خورد، بچهها دویدن تو حیاط.
بعدش رفتن سالن ورزش.
بچه گفت: «من ورزش دوست ندارم، میخوام آواز بخونم!»
معلم گفت: «باشه، تو بخون، بچهها با آوازت حرکت کنن!»
بچه شروع کرد خوندن
یه شعر دربارهی گرگ و خونهی بزرگه…
بعدم یه شعر دربارهی خدا و زندگی…
بچهها هم با آهنگ اون میرقصیدن، میچرخیدن، میخندیدن.
یکی پاهاش رو بالا گرفته بود، یکی میچرخید، یکی میپرید!
بچه خندید و گفت:
«آخ جون! یعنی این ورزش بود؟»
معلم گفت: «بله عزیزم، اینم ورزش بود!»
بچه ذوقزده پرید بغل معلمش و گفت:
«من حالا ریاضی رو دوست دارم، علوم رو هم، ورزش رو هم!»
زنگ آخر خورد.
مامانش طبق قولش، همونجا منتظرش بود.
بغلش کرد، بوسیدش،
و بچه با ذوق از روز خوبش گفت:
از دوستاش، از معلم مهربونش، از نقاشیهاش، از شعرهاش…
و تازه اون موقع فهمید
فهمید که چرا دلش نمیخواست بره مدرسه —
چون فکر میکرد قراره مجبورش کنن کارهایی بکنه که دوست نداره.
ولی فهمید که میتونه با چیزهایی که دوست داره، یاد بگیره
صوت قصه
پایان قصه
داستان صوتی کودکانه روز مدرسه رو با صدای پگاه قصه گو با همدیگه خوندیم و شنیدیم. قصهای شیرین و احساسی درباره دلشورهی روز اول مدرسه؛ داستان بچهای که با یه بوسهی جادویی از مامان و مهربونی معلمش یاد میگیره ریاضی، علوم و ورزش رو با چیزهایی که دوست داره تجربه کنه و عاشق مدرسه بشه.
نظرات کاربران