داستان کودکانه تبر طلایی (متن بهمراه صوت)
در این پست از “های نی نی” قصد داریم داستان کودکانه تبر طلایی رو براتون تعریف کنیم. صوت این قصه رو هم میتونید در آخر همین صفحه گوش کنید.
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. اون قدیما اون روزهای قدیم یه مردی بود به اسم تیمور. تیمور یک هیزم شکن بود. اون هر روز صبح به جنگل می رفت. چوب های خشک و می شکست و اونا رو دسته دسته میکرد. بعد هم با خودش به شهر می برد و می فروخت. این کار هر روز تیمور بود که به جنگل بره و همه چوب ها را جمع کنه و بشکنه و ببره توی شهر. یه روز از روزها تیمور که مثل همیشه به جنگل رفته بود، تا ظهر چوب ها رو برید و دسته بندی کرد. حسابی خسته شده بود دهنش از تشنگی خشک خشک شده بود. آخه اون روز هوا خیلی گرم بود. واسه همین تبرش رو تو دستش گرفت و رفت کنار چشمه تا یک کم آب بخوره. همین که دولا شد یهوی تبر از دستش افتاد توی چشمه گم شد. تیمور بیچاره هر چی گشت تبرش رو پیدا نکرد. این ور گشت اون ور گشت ولی نتونست تبرش رو پیدا کنه. غصه دار شد خیلی ناراحت شد. گفت نه من نمیتونم. باید تبرم رو پیدا کنم. اگه تبرم رو پیدا نکنم اون وقت چطوری برای خانواده ام غذا تهیه کنم. چطوری چوب ها رو بشکنم.
خلاصه بچه ها تیمور همین طور توی آب دنبال تبرش می گشت ولی پیدا نشد که نشد اون خسته شد و ناامید. بعد هم کنار چشمه نشست. دیگه گریه اش گرفته بود و ناراحت شده بود. تو همین موقع تیمور یه صدایی شنید که یه دفعه دید یه پیرمرد از آب چشمه اومد بیرون و گفت: چی شده تیمور؟ من فرشته نگهبان چشمه ام. چرا ناراحتی چرا این جا نشستی؟ تیمور اول یه کم تعجب کرد و ترسید ولی بعد گفت اومده بودم آب بخورم اما تبرم توی چشمه افتاد و گم شد. حالا نمی دونم چیکار کنم. فرشته گفت ناراحت نباش من اونو برات پیدا می کنم. بعد هم فوری توی چشمه برگشت یک تبر طلایی بیرون آورد. اونو به تیمور نشون داد و گفت تیمور اینم تبر تو.

تیمور یه نگاهی به اون کرد و گفت: نه این تبر خیلی باارزشه. این تبر من نیست. تبر من یه تبر معمولی بود. فرشته دوباره به چشمه برگشت. این بار با یک تبر نقره ای اومد بیرون. اون رو به تیمور نشون داد و گفت: تبر تو اینه درسته؟ تیمور باز به تبر نگاه کرد و گفت نه نه فرشته اینم تبر من نیست. تبر من یک تبر آهنی کهنه بود. فرشته باز هم داخل چشمه رفت. این بار با یک تبر آهنی بیرون اومد. اون رو به تیمور نشان داد. تیمور با خوشحالی گفت: بله بله این تبر منه. همین تبر آهنی. فرشته تبر را داد به تیمور و گفت: معلوم می شه که تو آدم راستگو و درست کاری هستی. حالا که این طوره منم این دو تبر طلایی و نقره ای رو می دم به تو. اونا رو ببر و بفروش و با پولشون تا آخر عمرت راحت زندگی کن. تیمور خیلی خوشحال شد. از فرشته تشکر کرد بعد هم تبر ها رو گرفت و به طرف خونه اش راه افتاد….
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
اینم از داستان کودکانه تبر طلایی از های نی نی. امیدوارم که لذت برده باشید. در ادامه میتونید صوت این قصه رو گوش بدید
نظرات کاربران