داستان صوتی کودکانه مرغ دریایی با صدای مریم نشیبا
داستان صوتی کودکانه مرغ دریایی رو با همدیگه شروع میکنیم. صوت این قصه کودکانه مخصوص خواب کودک رو میتونید با صدای مریم نشیبا از انتهای همین صفحه بخونید. برو به صوت قصه.
سالها پیش، یه پیرمرد ماهیگیر زندگی میکرد. اون هر روز صبح زود از خونه بیرون میرفت و تا غروب کنار رودخونه میموند تا شاید بتونه چندتا ماهی بگیره.
اما عزیزای من، دیگه پیر شده بود، دستاش قدرت جوونی رو نداشت و نمیتونست مثل قبل، ماهیای زیادی بگیره.
یه روز، همونطور که کنار رودخونه نشسته بود، یه پرندهی خیلی قشنگ و بزرگ اومد و درست کنار دستش نشست.
اسم این پرندهی قشنگ، مرغ دریایی بود.
مرغ دریایی به ماهیگیر نگاه کرد. وقتی دید پیرمرد با زحمت یه ماهی گرفت، پرسید:
– با این ماهی چی کار میکنی؟
پیرمرد که از حرف زدن پرنده تعجب کرده بود، نگاهی بهش کرد و گفت:
– خب معلومه! این ماهی رو میبرم بازار، میفروشم و با پولش یه کمی نون میخرم.
مرغ دریایی کمی فکر کرد و گفت:
– اینکه خیلی سخته… ببینم پیرمرد، میخوای از این به بعد، هر شب برات یه ماهی بزرگ بیارم؟
پیرمرد لبخندی زد و دلش پر از شکرگزاری شد.
بچهها! از اون شب به بعد، مرغ دریایی هر شب یه ماهی بزرگ برای پیرمرد میآورد.
پیرمرد هم ماهیا رو میبرد بازار، میفروخت و زندگیش راحتتر شد. دیگه لازم نبود با سختی کنار رودخونه بشینه.
روزها گذشت… تا اینکه یه روز، سربازای پادشاهی اون سرزمین، یه خبر عجیب آوردن.
اونا گفتن:
– هر کسی بتونه مرغ دریایی سخنگو رو به پادشاه نشون بده، نصف کشور مال اون میشه!
پیرمرد وقتی اینو شنید، یه لحظه خوشحال شد.
با خودش فکر کرد و گفت:
– نه! من نمیتونم این کارو بکنم. مرغ دریایی به من خیلی کمک کرده، اون خیلی به من مهربونی کرده، من نباید جواب مهربونی رو با بدی بدم…

ولی بچهها، فکر مرغ دریایی یه لحظه هم از ذهنش بیرون نمیرفت.
یه روز میگفت: «برم!»
یه روز میگفت: «نه نرم!»
بالاخره تصمیم خودش رو گرفت…
رفت پیش پادشاه و گفت:
– قربان! مرغ دریایی سخنگو هر شب به خونهی من میآد و برام ماهی میآره!
اولش پادشاه باور نکرد. اما پیرمرد یکی از پرهای مرغ دریایی رو از توی کیسهاش درآورد و گفت:
– اینم نشونهاش!
ادامه داستان کودکانه
داستان صوتی کودکانه مرغ دریایی رو با همدیگه ادامه میدیم. صوت این داستان کودکانه مخصوص خواب رو میتونید با صدای مریم نشیبا از آخر همین صفحه گوش کنید.
پادشاه خوشحال شد و همراه پیرمرد، چهارصد تا سرباز فرستاد تا مرغ دریایی رو بگیرن.
پیرمرد با حیلهگری، سربازا رو دور خونهاش نگه داشت و گفت:
– از همینجا مواظب باشید! وقتی صدامو شنیدید، حمله کنین!
بعد رفت و یه غذای خوشمزه درست کرد.
شب شد. ستارهها توی آسمون درخشیدن.
مرغ دریایی اومد. پیرمرد با لبخند به استقبالش رفت و گفت:
– امشب غذای خوبی درست کردم، بیا با هم بخوریم.
مرغ دریایی مشغول غذا خوردن شد…
در همون لحظه، پیرمرد به سربازا علامت داد!
سربازا هجوم آوردن تا مرغ دریایی رو بگیرن!
اما ناگهان… مرغ دریایی بالهاش رو باز کرد و از زمین بلند شد!
پیرمرد رو هم با خودش بالا برد!
یکی از سربازها، پای پیرمرد رو گرفت که نذاره پرواز کنه، ولی مرغ اون سرباز رو هم بلند کرد!
دومی، سومی، چهارمی… تا آخرین سرباز!
همهشون با مرغ دریایی رفتن بالا… بالا… تا اینکه رسیدن به دورترین و بلندترین کوه دنیا!
مرغ دریایی اونها رو همونجا پایین گذاشت و به پیرمرد گفت:
– یادت باشه! هیچوقت جواب مهربونی رو با بدی نده!
و بعد پر زد و دور شد… دور و دورتر…
پیرمرد همونجا ایستاده بود، حسرت میخورد و پرواز مرغ دریایی رو تماشا میکرد.
اون فهمیده بود چه کار اشتباهی کرده…
تصمیم گرفت از اون به بعد با همه مهربون باشه، و دوستاشو بیشتر دوست داشته باشه.
پایان قصه کودکانه
داستان صوتی کودکانه مرغ دریایی؛ داستانی آموزنده درباره مهربانی، وفاداری، قدردانی و اینکه هیچوقت نباید جواب خوبی را با بدی داد. مناسب کودکان. صوت این قصه کودکانه مخصوص خواب رو از همینجا گوش بدید. همچنین میتونید برای گوش دادن به قصه های بیشتر، اپلیکیشن بزرگ پخش قصه دنیای شاد کودکانه رو دانلود کنید!
نظرات کاربران