دانلود داستان کودکانه صوتی دخترک و دهکده زیبا (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری دخترکی توی یه دهکده زیبا توی یه کلبه چوبی زندگی میکرد. توی این دهکده زیبا کوه های بسیار زیادی وجود داشت که پر از گیاهان طبی و خوراکی بود.

دخترک هر روز برای چیدن گل و گیاه از جنگل و جویبارها میگذشت و سبدش رو پر از گل و گیاه میکرد. بعد گل رو به خونه می آورد و اونا رو خشک میکرد و اونا رو می فروخت. از پول اونا زندگیش رو میچرخوند. اون وقتی که میرفت به کوه و دشت وقتی که از جنگل میگذشت میمونا رو روی شاخه های بلند درختا میدید. گنجشک رو میدید. آهوهای قشنگ رو میدید که با هم بازی میکنن.
دخترک می نشست و همه این زیبایی ها رو تماشا میکرد. یه روز که برای چیدن گیاهان به کوه رفته بود، یه آهوی قشنگ رو دید. آهو جلو اومد و دخترک رو بغل کرد و گفت: تو چقدر زیبایی! دوست داری با من به کلبه ام بیای؟ آهو لبخندی زد و با دخترک رفت. اونا به کلبه رفتن. آهوی قشنگ چند روز پیش دخترک موند.
دخترک گفت: آهو جان امروز باید دوباره به کوه برویم و گل و گیاه بچینیم. توام با من میای؟ آهو که حسابی خوشحال شده بود، سرشو تکون داد. بعد از مدتی اونا حسابی باهم دوست شدن و از کنار هم بودن لذت میبردن. یه روز که اونا به سمت جنگل رفتن هوا ابری شد. آسمون رعد و برق شدیدی زد. دخترک خیلی ترسیده بود. گفت: آهو جان فکر کنم امروز دیگه باید برگردیم. نباید این جا بمونیم. آهو سرشو بازم تکون داد و قبول کرد. اونا به طرف خونه راه افتادن. یه دفعه صدایی به گوش دخترک رسید. اون از ترس آهو رو بغل کرد و هر دوتایی رفتن و زیر یه درخت پنهون شدن. تو همین لحظه بود که چند تا خرگوش به اونا نزدیک شدن. دخترک اونا رو بغل کرد و گفت: نترسین بیاین پیش من. دوست دارین با من به کلبه ام بیاین؟ خرگوشا سرشونو تکون دادن بعدم همگی به طرف دهکده زیبا حرکت کردن.
یکی از اهالی دهکده دخترک رو صدا زد و گفت: دخترک مهربون میگن یه روباه توی ده دیده شده که مرغ و خروس ها رو می گکشه و میخوره. مواظب خودت و دوستای جدیدت باش چون روباه خیلی مکار و حیله گره.
دخترک مهربون به همراه آهو و خرگوش به کلبه اش رفت. اونا یه چند روزی توی کلبه موندن. دخترک آهو و خرگوش رو کنار خودش نگه داشت تا یه وقت روباه مکار نیاد و اونا رو شکار کنه.
اما یه روز دخترک باید میرفت و یه کم از اون گل و گیاه درو میکرد و واسه خودش جمع میکرد. دخترک رو به آهو و خرگوش کرد و گفت: شما بهتره توی کلبه بمونین تا من برگردم. من باید برم کوه. اونجا برای شما خطرناکه. مواظب خودتون باشین. بعدم درو بست و رفت. دخترک وقتی که برگشت دید آهو و خرگوش از کلبه بیرون اومدن. اون خیلی نگران شد و به طرف جنگل حرکت کرد. همین طور که میرفت. چشمش به یه کلاغ افتاد. به کلاغ گفت: آقا کلاغه تو آهو وخرگوش منو ندیدی؟ کلاغ خندید و گفت: نه.
دخترک تمام جنگل رو گشت اما از آهو و خرگوش های رنگیش خبری نبود. دخترک ناامید به کلبه اش برگشت و شروع کرد به گریه کردن. توی کلبه بود که در به صدا در اومد. دخترک گفت: کیه که در میزنه؟ وقتی درو باز کرد. دید آهوی خال دار و خرگوش رنگارنگش اومدن. دخترک گریه کرد و به اونا گفت: آخه کجا رفته بودین؟ چرا منو تنها گذاشتین؟ من به شما عادت کردم هر جا میرین منم با خودتون ببرین. آهو و خرگوشه سرشونو تکون دادن اما اونا حیوون بودن. دلشون برای جنگل تنگ شده بود. اونا به کلبه عادت نداشتن. روز بعد همراه دخترک به جنگل رفتن. دخترک وقتی که دید آهو و خرگوش ها خیلی جنگل رو دوست دارن و توی جنگل آرامش بیشتری دارن. به خرگوش و آهو گفت: من می دونم شما متعلق به اینجایین پس همین جا بمونین. هر چند وقت یه بارم بیاین و به من سر بزنین. من دلم براتون تنگ میشه. من غیر از شماها کسی رو ندارم. آهو و خرگوش ها از این حرف دخترک خوشحال شدن و اونا هم پیش دخترک رفتن و دخترک اونا رو بغل کرد. دخترک فهمیده بود که آهو و خرگوش ها برای طبیعت آفریده شدن. اگه دلش برای اونا تنگ بشه باید هر روز به کوه و جنگل بیاد و به اونا سری بزنه…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
همراهان عزیز دنیای کودکانه این بود از قصه کودکانه دخترک و دهکده زیبا که متنش رو از این صفحه خوندید. این متن رو میتونید با صدای خودتون برای کودک بخونید و یا صوتش که تولید گروه مرسی تی وی و باصدای خاله شادی هست رو براش پخش کنید. این صفحه صوتی کودکانه مخصوص خواب کودکه. امیدوارم از این قصه لذت برده باشید.
نظرات کاربران