داستان کودکانه احمد و سارا
داستان کودکانه امشب ما دربارهی یه بچهی کوچولوئه، با برادر بزرگش که همسن و سالای شماست.
اسمش احمده. خب، گوش کنید ببینید احمد و سارا قراره چه اتفاقهایی براشون بیفته… برای گوش دادن به صوت این قصه با صدای مریم نشیبا میتونید اپلیکیشن کودکیا رو از این لینک دانلود کنید.
یکی بود، یکی نبود،
زیر گنبد کبود،
غیر از خدای مهربون،
هیچکی نبود…
چند ماهی گذشت و بالاخره مامانِ احمد رو بردن بیمارستان تا سارا رو به دنیا بیاره.
مامان دو روز توی بیمارستان بود و احمد دیگه حسابی دلش تنگ شده بود.
اما باباش بهش قول داده بود که فردا مامان و نینی کوچولو رو میآره خونه.
احمد خیلی خوشحال بود، بچهها!
خیلی دلش میخواست سارا رو زودتر ببینه.
میخواست ببینه اون چه شکلیه، چه بازیهایی بلده.
حتی میخواست همهی اسباببازیهاش رو بهش نشون بده!

وقتی مامان با سارا اومد، احمد سریع همهی اسباببازیهاش رو زد زیر بغلش و دوید جلوی در تا ببینه سارا چه شکلیه.
اما بچهها، سارا خواب بود!
نه به احمد سلام کرد، نه بهش نگاه کرد،
اصلاً هیچ ذوقی هم از دیدن اسباببازیهای احمد نکرد!
احمد خیلی ناراحت شد، بچهها…
مامان که دید احمد ناراحت شده،
سارا رو گذاشت روی رختخوابش و اومد احمد رو بغل کرد،
و مثل همیشه، چند بار محکم بوسیدش!
سارا فقط بلد بود گریه کنه و شیر بخوره،
اما با این حال، همه دوسش داشتن و براش هدیه میآوردن.
همون روز، عمهجون که از راه رسید،
با ذوق گفت:
“این سارا کوچولوی ما کجاست؟”
خالهجونم گفت:
“نگاش کنید، نگاش کنید! چقدر خوشگل!”
اما همون موقع مامانِ احمد پرید توی حرفش و گفت:
“احمدم ماشالا، هزار ماشالا، خیلی خوشگله!
اون برادر بزرگتر سارا هم هست!”
بعد از اینکه مامان این حرف رو زد،
احمد برای اینکه خودش رو به همه نشون بده،
پرید بالای صندلی!
همه برگشتن و نگاهش کردن.
خالهجون گفت:
“بله، احمد که جای خودش رو داره،
اما احمدجون، چرا رفتی بالای صندلی؟
میافتی رو بچه! بیا پایین!”
احمد از صندلی اومد پایین و دوید طرف تلویزیون!
آخه میدونید چیه؟
اون بلد بود تلویزیون رو روشن کنه!
میخواست به همه نشون بده!
ادامه ی داستان رو با همدیگه بخونیم:
داستان کودکانه مخصوص خواب کودک با صدای مریم نشیبا
اما تا دکمه رو زد،
صدای تلویزیون انقدر بلند شد که
طفلک خودش هم ترسید و از جا پرید!
عمهجون گفت:
“حالا ببین،
انگار نمیتونه یه دقیقه آروم بشینه!”
احمد خیلی خجالت کشید، بچهها…
این ماجرا گذشت و گذشت…
سارا کمکم بزرگتر شد،
اما هنوز نمیتونست مثل احمد شیرش رو توی لیوان بخوره!
دوست داشت توی بغل مامان بخوابه و از شیشه شیر بخوره.
تازه وقتی هم گرسنهاش میشد،
مثل احمد بلد نبود بگه:
“مامان، غذا میخوام!”
فقط میزد زیر گریه و جیغ میکشید!
وقتی هم خوشحال بود،
چهار دستوپا راه میرفت،
حرفهای بیمعنی میزد،
موی احمد رو میکشید،
اسباببازیهاش رو به هم میریخت،
و هر چی رو زمین پیدا میکرد، میذاشت دهنش!
حتی بعضی وقتها شلوارش رو خیس میکرد!
اما بازم همه دوسش داشتن و نازش میکردن…
مامان، هی تندتند براش شیر درست میکرد،
لباسش رو عوض میکرد،
با قاشق غذا توی دهنش میذاشت.
اما بابا همیشه میگفت:
“من پسرم رو خیلی دوست دارم!”
بابا همیشه وقتی زود میاومد خونه،
احمد رو با خودش میبرد گردش،
براش بستنی میخرید،
باهاش بازی میکرد.
کلی به احمد خوش میگذشت!
ولی مامانش حیرون میرفت و میگفت:
“پسرم دیگه بزرگ شده!
برای خودش مردی شده!”
اما احمد دوست نداشت بزرگ باشه!
دلش میخواست هیچکس سارا رو دوست نداشته باشه،
همه فقط اون رو دوست داشته باشن!
اصلاً خوشش نمیاومد وقتی که مامان میگفت:
“یه مردی شدی!”
تا اینکه یه روز،
یه فکری به ذهنش رسید…
با خودش گفت:
“آها!”
بعد شروع کرد به چهار دستوپا راه رفتن!
دیگه حرف نمیزد،
فقط مثل سارا میگفت:
“اَ—بَ—!”
همش ادای سارا رو در میآورد!
اما هیچکس از کاراش خوشش نمیاومد!
حتی انگار بدشونم میاومد!
مامانش میگفت:
“عزیزم، تو باید راه رفتن رو به خواهرت یاد بدی،
نه اینکه خودت هم بخوای بیای بغل من، مثل اون!”
خالهجون که تا میرسید، میگفت:
“این چه جور راه رفتنه؟
پسری به این بزرگی که اینجوری راه نمیره!”
بعد هم میگفت:
“چرا خودتو لوس میکنی؟
درست حرف بزن!”
احمد ناراحت شد…
حس میکرد یه چیزی مثل سیب توی گلوشه،
داشت فشارش میداد…
دلش میخواست گریه کنه!
یه روز که احمد و سارا توی اتاق تنها بودن،
سارا یکی از اسباببازیهاش رو انداخت زیر تخت.
چهار دستوپا رفت تا برش داره،
اما کوچولو بود و نتونست!
سرش گیر کرد و نتونست بیاد بیرون!
یه جیغ کشید و گریه کرد!
احمد که این صحنه رو دید،
با خودش گفت:
“حتماً اگه مامان ببینه که به سارا کمک کردم،
خوشحال میشه!”
بعد رفت جلو و گفت:
“ناراحت نباش، سارا کوچولو!
الان خودم نجاتت میدم!”
آروم کمکش کرد تا بیاد بیرون.
حالا سارا گریه نمیکرد،
حتی لبخند هم میزد!
مامان که صدای جیغ رو شنیده بود،
اومد توی اتاق و گفت:
“آفرین پسرم!
مرسی که به خواهرت کمک کردی!”
همون شب، مامان ماجرا رو برای بابا تعریف کرد.
احمد حالا دیگه خوشحال بود!
فهمید که لازم نیست ادای سارا رو دربیاره…
اگه بهش کمک کنه،
مامانش و همه بیشتر دوستش دارن!
قصهی ما به سر رسید،
احمد به سارا رسید!
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران