داستان کودکانه ببر و مرد مسافر (متن + صوت)
صوت این قصه رو میتونید آخر همین صفحه گوش کنید
یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه ببری بود که همه از دستش به تنگ اومده بودن و از دستش ناراضی بودن. یه روز چند تا مسافر اون ببر وحشی را به دام انداختند. اونو توی قفس اسیر کردن. اونا قفس رو کنار جاده قرار دادن تا همه ببینن. ببری که تا الان جون حیوونا و بچه های زیادی رو گرفته؛ الان خودش به دام افتاده. حالا ببر توی یه دردسر بزرگ افتاده بود. اون نه غذایی برای خوردن داشت. نه آبی برای نوشیدن. ببر درنده از هر رهگذر و عابری که از اونجا رد می شد می خواست تا نجاتش بده. به اون ها می گفت اگه منو نجات بدین قول میدم قول می دم دیگه هیچ کسو اذیت نکنم. ولی هیچ کس به حرفش گوش نمی داد. ببر می گفت اگه منو از این قفس نجات بدین کار به کارتون ندارم. بیاین و منو آزاد کنین. اما هیچ کس حرف ببر وحشی و درنده رو باور نمی کرد. آخه می دونستن اون چقدر بدجنسه.
تا که یه روز یه مسافر مهربون که از اون جا رد می شد صدای ببر را شنید. ببر به مسافر مهربان گفت آقای مسافر. اگه کمکم کنی تا از قفس نجات پیدا کنم منم کار به کارت ندارم. به بقیه هم کاری ندارم بهتون قول می دم. من گشنمه تشنمه. بذارین از این قفس برم بیرون. مسافر مهربون یه کم فکر کرد نگاهی به ببر انداخت و گفت قول می دی واقعا؟ ببر گفت آره که قول می دم دارم می گم قول می دم کسی رو اذیت نکنم. مسافر مهربون دلش سوخت و رفت جلو و در قفس رو باز کرد. بعدم ببر وحشی به محض این که از قفس آزاد شد پرید تا مسافر مهربون را بکشه و اونو بخوره. مسافر ازش خواست تا به قول و عهدش وفا کنه. بهش گفت آقا ببره تو به من قول دادی پس چرا به عهد وفا نمی کنی؟ اما اون ببر درنده توجهی به التماس مرد مسافر نکرد. ببر وحشی گفت من گرسنه ام تو هم شکار منی. چطوری تو رو آزاد کنم؟
در همین حین یک روباه از آن جا رد می شد. صدای مرد مسافر و ببر را شنید رفت و دید به به ببر آزاد شده و به مرد مسافر حمله کرده. با خودش یک فکری کرد. گفت من باید یک کاری بکنم. باید یه کاری بکنم این ببر برگرده تو قفس خودش. بچه ها به نظرتون روباه می خواد چی کار کنه؟ یعنی می تونه ببر رو برگردونه به قفس؟
روباه رفت جلو و گفت باور نمی کنم چنین ببر بزرگی تو چین قفس کوچکی جا شده باشه. آقا ببره داری دروغ می گی. ببره گفت نه الان بهت نشون می دم که تو همین قفس من این طور جا شدم. بعد هم رفت داخل قفس تا به روباه نشون بده. روباه ناقلا همون موقع فورا در قفس رو بست و ببرو دوباره توی تله انداخت. بله بچه ها بعد از اونم با مرد مسافر از اون جا دور شد. مرد مسافرم فهمید که دوباره به ظاهر قضیه نگاه نکنه. وقتی یکی بدجنسه وقتی می دونه یه حیوون وحشیه نباید هیچ وقت بهش رحم کنه. بله خب دوستای مهربونم اینم از داستان امشبمون امیدوارم که خوشتون اومده باشه. دوستای نازنینم ما هم باید حواسمون رو جمع کنیم به حرف هر کسی گوش ندیم و فقط به ظاهر اونا توجه نکنیم. اگه کسی باهامون با خوش رویی برخورد می کنه یه آدم غریبه فکر نکنیم که داره راست می گه. حتما بزرگترمون هم در جریان قرار بدیم و از بزرگترای خودمون سوال هامون رو بپرسیم
نظرات کاربران