داستان کودکانه برگ تنها
داستان کودکانه برگ تنها رو با همدیگه شروع میکنیم.
یه درخت بزرگ سپیدار توی یه خیابون زندگی میکرد.
درخت سپیدار برگهای قشنگی داشت، اونا با نسیم میچرخیدن و زیر نور خورشید میدرخشیدن.
پاییز بود، برگها کم کم صحبت از خواب زمستونی میکردن.
تنها برگی که دوست نداشت بخوابه، برگی بود که از همه روشنتر بود و بهش میگفتن «برگ آینه».
برگ آینه یه روز دختری رو دید که داشت از خیابون میگذشت.
دختر کوچولو سرش رو بلند کرد و به درخت سپیدار خیره شد.
آینه اخم هاش رو تو هم کرد و پرسید:
«یعنی همه ما باید زرد بشیم؟»
دخترک جواب داد:
«بله، همه برگها زرد و نارنجی میشن، بعد خشک میشن.»
اون وقت برگ آینه نذاشت دختر کوچولو بقیه حرفاش رو بزنه،
برای همین با عصبانیت گفت:
«دیگه نمیخوام حرفات رو بشنوم، من از این حرفا خوشم نمیآد.»
دختر کوچولو که خیلی تعجب کرده بود، حرفی نزد و راهش رو گرفت و رفت.
برگ آینه یه نگاهی به بقیه برگها انداخت.
برگهای دیگه داشتن هر کدوم یه حرفی میزدن، یکی میگفت:
«ما میخوابیم، اون وقت وقتی خوب خستگیمون بیرون رفت، دوباره زندگیمون رو شروع میکنیم.»
برگ دیگهای که کمی زرد شده بود گفت:
«مثل اینکه این دفعه من زودتر از همتون میخوابم.»
خلاصه بچهها، برگ آینه با صدای بلند فریاد کشید:
«بس کنید، دیگه نمیخوام صداتون رو بشنوم، به اندازه کافی شماها حرف زدید!»

برگهای دیگه که اخلاق برگ آینه رو میدونستن، حرفی نزدن و ساکت موندن.
ادامه داستان
داستان کودکانه برگ تنها رو با هم ادامه میدیم. در نظر داشته باشید که شما میتونید این قصه کودکانه رو با صدای مریم نشیبا از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود
روزها و شبها همینطور گذشت.
برگها با باد پاییزی یکی یکی زرد میشدن، نارنجی میشدن و بعد خشک میشدن.
اون وقت با اولین بادی که میوزید، میافتادن روی زمین و منتظر دوستای دیگهشون میشدن.
دختر کوچولو هم هر وقت از زیر درخت سپیدار میگذشت، نگاهی به درخت میانداخت و سعی میکرد برگ آینه رو پیدا کنه.
درخت سپیدار هر روز برگهای زیادی رو از دست میداد،
با مهربونی با اونا صحبت میکرد، بعضی خمیازهای میکشیدن و روی زمین میموندن.
برگهای دیگه به برگ آینه میگفتن:
«اینقدر ناراحت نباش، بیا پای درخت تا سرود بخونیم.»
اما برگ آینه بچهها، همینطور سر حرف خودش مونده بود.
همه برگها روی زمین افتادن، تنها برگی که مقاومت میکرد و محکم به شاخه درخت چسبیده بود، برگ آینه بود.
یه روز برگ آینه که تک و تنها روی درخت مونده بود، غصهاش شد، دوست داشت بره پیش دوستاش.
برای همین به باد گفت:
«منو بنداز روی زمین، خواهش میکنم.»
اما باد که متوجه غرور زیادی برگ آینه شده بود، حرفش رو گوش نکرد.
در همون موقع برگها سرود زیبایی رو شروع کردن به خوندن.
اونا سرود زمستون رو میخوندن و برای خواب آماده میشدن.
صدای اونا پر از دوستی و صفا بود.
میگفت:
آینه دلش برای برگای دیگه تنگ شده بود،
اما کاری از دستش ساخته نبود.
یه روزی دخترک از کنار درخت سپیدار میگذشت،
چشمش به تنها برگی افتاد که به درخت سپیدار چسبیده بود.
برگ آینه دخترک رو شناخت و بلند گفت:
«دخترجون منو بیار پایین، میخوام پیش دوستام باشم.»
دخترک گفت:
«کاری از دست من بر نمیآد، تازه تو به سرود زمستونی نرسیدی، برای همین دیگه خوابت نمیبره.»
برگ آینه با تعجب گفت:
«سرود زمستونی؟»
دخترک گفت:
«بله، امروز تو نذاشتی من حرفم رو بزنم، وگرنه داشتم بهت درباره سرود زمستونی میگفتم.»
بچهها، دخترک رفت و برگ آینه منتظر موند تا دوباره دوستاش برگردن.
اون تصمیم گرفت که همراه با بقیه دوستاش به خواب زمستونی بره.
پایان قصه کودکانه
داستان کودکانه برگ تنها یک قصه کودکانه آموزنده دربارهی دوستی، فروتنی و پذیرش تغییراته. 🌿 این قصه به بچهها یاد میده که گاهی باید با طبیعت همراه بشیم، صبور باشیم و از تجربههای جدید نترسیم. داستانی پر از حس پاییز، مهربونی و آرامش برای شبهای قصهگویی 🍂✨
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران