داستان کودکانه روباه و کشاورز (متن بهمراه صوت)
خب ما با یه قصه دیگه اومدیم به نام روباه و کشاورز. صوت این قصه زیبا رو هم میتونید در آخر همین صفحه از سایت “های نی نی” گوش کنید.
یکی بود یکی نبود. تو زمونای دور یه روباهی زندگی می کرد که خیلی عاقل بود. اون همه چیز رو می دونست. اون می تونست بگه چرا پرستوها وقت بهار. میاد اون می دونست چرا ستاره ها شب دیده می شن. اما نمی توانست بگه چرا آدم ها این طورین. چرا یه کارای خاصی انجام میدن. دلیل کارایی که انجام می دادن رو نمی دونست. اون تقریبا هیچ انسانی رو کنار خودش ندیده بود. چون توی چمن زار زندگی می کرد و آدم توی مزرعه.
یه روز روباه به سمت مزرعه آدما حرکت کرد. مزرعه خیلی از چمن زار فاصله نداشت. اون می خواست درباره آدما چیزای زیادی یاد بگیره. وقتی به نزدیک مزرعه رسید کنار مزرعه نشست. اون جا یه تکه زمین شبیه چمن زار بود. پوشیده شده بود از علف و سبزه. با خودش فکر کرد آدما باید توی چمن زار زندگی کنن؟ یعنی آدم ها مثل روباها زندگی می کنن؟ یهو یه کشاورز از خونش اومد بیرون. روباه توی بوته ها پنهان شد. نگاه کرد ببینه کشاورز داره چه کار می کنه. کشاورز شروع کرد به کندن زمین. علف رو کند. روباه به خودش گفت این چه مرد نادونیه. سبزه ها رو چرا خراب می کنه؟ مثل این که آدما به اندازه روباه ها باهوش نیستن. بعد به چمن زار خودش برگشت و برای همه از باهوش نبودن آدما تعریف کرد.

روز بعد روباه به مزرعه برگشت تا ببینه آدما دیگه چه کارایی انجام میدن. روباه دوباره با اومدن کشاورز پنهان شد. کشاورز شروع کرد به پاشیدن دانه های گندم. روباه بلند گفت وای خدای من! باورم نمی شه اون دونه های خوب را توی خاک پرت می کنه. مثل این که آدم ها واقعا به باهوشی روباه ها نیستن. بعد به چمن زار برگشت و به همه گفت که آدما دارن چی کار می کنن. انگاری اصلا عقل ندارن.
هفته ها گذشت روباه فکر کرد شاید کشاورز عاقل شده باشه. به سمت همان زمین قبلی راه افتاد اما زمین تغییر کرده بود. حالا زمین پر بود از خوشه های طلایی گندم. روباه اول شک کرد. نکنه این جا یه زمین دیگه است. بعد دید نه همان کشاورز بیرون اومد.
کشاورز اومد از خونه بیرون و شروع کرد به کندن خوشه های گندم. روباه داد زد ای مرد نادون، این همه گندم زیبا داره. همه اونا رو مثل علف هرز می کنه و می بره. دیگه نمی تونم تحمل کنم. اون برگشت به چمن زار. اون شب روباه نتونست بخوابه. به کشاورز فکر می کرد و این که شاید کشاورز برای کاراش دلیلی داشته باشه. برای همین بلند شد و به مزرعه برگشت. مزرعه خالی بود اما یه نوری از کلبه کشاورز به بیرون می تابید. روباه یواشکی از پنجره نگاهی به داخل خونه انداخت. اون دید که کشاورز دونه های گندم رو داره آسیاب می کنه. بعدم اونا رو تبدیل به آرد کرد. همسر کشاورزم با آرد شروع کرد به پختن نون و بعدش کشاورز و همسرش شروع کردم به خوردن نونای گرم و تازه. روباه که دهنش حسابی آب افتاده بود بالاخره فهمید که کشاورز چقدر عاقل و باهوشه…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
همراهان عزیز سایت “های نی نی” این بود از داستان کودکانه امروز ما. امیدواریم از این داستان لذت برده باشید. صوت این داستان کودکانه رو هم میتونید در ادامه گوش کنید.
نظرات کاربران