داستان کودکانه مار زنگی
شروع داستان کودکانه مار زنگی. یکی بود، یکی نبود.
توی یه دشت سرسبز و قشنگ، توی یه روز گرم تابستونی، خانم مار زنگی از خواب بیدار شد.
دمش رو تکون داد و گفت:
«امروز میرم یه کم گردش کنم ببینم چه خبره.»
همینطور که بدنش رو روی زمین میکشید و جلو میرفت، رسید به یه تختهسنگ.
روی اون سنگ، مامان مارمولکه و پسر کوچولوش نشسته بودن.
مامان مارمولکه تا مار زنگی رو دید، گفت:
«سلام خانم مار زنگی! خوبی؟ کجا داری میری؟»
مار زنگی با صدای فشفش گفت:
«سلام، ممنونم. دارم میرم یه کم قدم بزنم و گردش کنم. شما چطورین؟»
مامان مارمولکه گفت:
«ما خوبیم، فقط پسرم امروز از صبح بداخلاقه، از خواب که بیدار شده هیچی نمیگه، لباشو جمع کرده، اصلاً نمیخنده.»
مار زنگی گفت:
«میخوای یه کاری بکنم که خوشحال شه؟»

مامان مارمولکه گفت:
«اگه میتونی دمت رو براش تکون بده. شاید از صدای زنگولهاش خوشش بیاد و بخنده.»
مار زنگی کنار سنگ وایستاد و دُم زنگولهدارش رو آروم تکون داد…
زنگولهها شروع کردن به صدا کردن؛ فشفش، جغجغ، دینگدینگ!
مارمولک کوچولو با دقت به دم مار زنگی نگاه کرد…
یه کم گوش داد…
بعد لبخند زد…
بعدم خندید و پرید پایین و گفت:
«چه صدای قشنگی! دم شما خیلی باحاله!»
مامان مارمولکه گفت:
«خیلی ممنون خانم مار زنگی، پسرمو خوشحال کردی.»
مار زنگی و مارمولک کوچولو هر دو با هم خندیدن.
مامان مارمولکه هم خندید و گفت:
«ببخشید! دیگه نباید بگم دستت درد نکنه…
آخه شما که دست نداری!
فقط میگم: خیلی ممنون!»
مار زنگی خندید و خداحافظی کرد. بعد به سمت یه صخره رفت تا زیر سایهش استراحت کنه.
روی اون صخره، یه آفتابپرست نشسته بود.
تا چشمش به مار زنگی افتاد، گفت:
«سلام خانم مار زنگی!
میدونی چقدر قشنگی؟
دم زنگولهدارت صدای قشنگی میده، بدنت هم پر از نقش و نگاره!»
ادامه قصه
داستان کودکانه مار زنگی اینجوری ادامه پیدا میکنه. یادتون باشه که میتونید صوت این داستان کودکانه رو با صدای خاله شادی مرسی تی وی از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش کنید. لینک دانلود
مار زنگی گفت:
«سلام به تو! تو هم خیلی قشنگی!»
بعد دوباره دمش رو تکون داد و زنگها به صدا دراومدن.
آفتابپرست گفت:
«میدونی؟ من بعضی وقتا رنگم رو عوض میکنم.»
مار زنگی با تعجب گفت:
«راستی؟ کیها رنگت رو عوض میکنی؟»
بچهها! شما میدونید آفتابپرست چه وقتهایی رنگش رو عوض میکنه؟
اگه نمیدونید، خوب گوش کنین!
آفتابپرست گفت:
«وقتی میترسم یا عصبانی میشم، یا وقتی میخوام قایم بشم، رنگ بدنم رو عوض میکنم.
خودمو شبیه رنگ دوروبرم میکنم تا کسی منو نبینه!»
مار زنگی گفت:
«چه جالب! تو خیلی باهوشی!»
بعد هم خداحافظی کرد و زیر یه تختهسنگ خزید.
بدنش رو جمع کرد، سرش رو گذاشت روی دم زنگولهدارش و به خواب رفت…
توی خوابش چی دید؟
دید که آفتابپرست رنگ عوض میکنه… قرمز، آبی، سبز، زرد!
دید که مارمولک کوچولو با صدای دمش میرقصه و میخنده و خوشحال میشه…
پایان قصه
داستان کودکانه مار زنگی اینجا به پایان میرسه. مهربانی یعنی حتی با یک کار کوچک دل دیگران را شاد کنیم. مار زنگی با تکان دادن دمش لبخند را به صورت مارمولک کوچولو برمیگرداند و بچهها یاد میگیرند شادی دادن چقدر ارزشمند است. دانلود این قصه صوتی کودکانه به همراه هزاران قصه دیگه در اپلیکیشن پخش قصه کودکیا.
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران