داستان کودکانه مخصوص خواب مداد نق نقو
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
یه مداد کوچولو بود، ولی یه ایراد بزرگ داشت:
همـــیشه نق میزد! 😒

هر وقت میخواست مشق بنویسه، غر میزد و میگفت:
«وای چقدر خسته شدم!
چقدر بنویسم؟
کمرم درد گرفت!
آخه چرا بنویسم؟ نوکم کوچولو میشه!»
مداد هر روز به بهونهای از نوشتن فرار میکرد.
یه روز یواشکی از توی دهن خانم جامدادی پرید بیرون و گفت:
«دیگه نمینویسم! میرم بازی! آخیش… راحت شدم!
دلم میخواد هر کاری دلم خواست بکنم!»
بعد قل خورد و رفت یه گوشهی میز.
غشغش میخندید و با خودش گفت:
«کیو پیدا کنم که باهام بازی کنه؟»
همینطور که قل میخورد،
صدای مداد رنگیها رو شنید.
سریع خودش رو رسوند بهشون و گفت:
«منم بازی! منم بازی میخوام!»
مداد رنگیها با تعجب نگاش کردن و گفتن:
«ما که بازی نمیکنیم!
ما داریم نقاشی میکشیم.
این کار ماست و ما خیلی هم دوستش داریم.»
مداد نقنق گفت:
«خب خب! منم میخوام نقاشی بکشم! بذارین کنارتون باشم!»
اما مداد رنگیها گفتن:
«نه تو که مداد رنگی نیستی! برو مشقاتو بنویس! اینجا جای تو نیست.»
مداد نقنق ناراحت شد و بیحرف قل خورد و ازشون دور شد.
اون طرف میز، پاککن و مدادتراش داشتن با هم صحبت میکردن.
مداد نقنق قل خورد و رفت جلو و گفت:
«آهای پاککن! میای با هم بازی کنیم؟»
پاککن گفت:
«چه بازیای؟»
مداد یه کم فکر کرد و گفت:
«من خط میکشم، تو روی خط راه برو! خیلی قشنگ میشه!»
پاککن گفت:
«باشه، ولی من اگه روی خط برم، همه رو پاک میکنم! آخه من پاککنم دیگه!»
مداد بازم ناراحت شد… راست میگفت پاککن!
یهدفعه مدادتراش که داشت گوش میداد، گفت:
«مداد جون ناراحت نباش!
بیا، من باهات بازی میکنم!»
مداد خوشحال شد و گفت:
«راستی؟ با من بازی میکنی؟»
مدادتراش خندید و گفت:
«معلومه! یه بازی خیلی خوب!»
🎵 بچهها! به نظرتون مدادتراش میخواد چه بازیای بکنه؟
آخه اون که تیغه داره! نکنه…؟
بیاین ادامهی قصه رو گوش کنیم… 🎵
مداد قل خورد و رفت جلو.
مدادتراش گفت:
«ببین مداد جون،
اگه میخوای با من بازی کنی، باید اجازه بدی اول سرت رو بتراشم!
وقتی تراشیدم و نوکت تیز تیز شد،
اونوقت میتونی حسابی بنویسی و باهام بازی کنی!»
مداد که اینو شنید، خیلی ترسید!
فکر کرد الان نوکش میشکنه، دردش میگیره!
برای همین، پا به فرار گذاشت و زار زار گریه کرد… 😭
خانم جامدادی که همهچیز رو دیده بود، آروم صداش کرد و گفت:
«مداد عزیزم، گریه نکن!
برگرد داخل!»
مداد با گریه گفت:
«خانم جامدادی… من معذرت میخوام که بدون اجازه اومدم بیرون…
اجازه میدی برگردم؟»
خانم جامدادی با مهربونی گفت:
«البته عزیزم! من یه جامدادیم، جات اینجاست.
هر وقت دلت خواست میتونی اینجا بمونی.
ولی اگه میخوای همه دوستت داشته باشن،
باید با بقیه همکاری کنی!
باید مشقها رو بنویسی،
با مدادای دیگه کمک کنی طرح بکشی
تا مداد رنگیها رنگ بزنن!»
بعدم گفت:
«اگه سرتو تراش ندن،
نه میتونی خوب بنویسی، نه کسی باهات بازی میکنه!»
مداد نقنق که این حرفا رو شنید، فهمید اشتباه کرده…
تصمیم گرفت دیگه غر نزنه،
مشقهاشو خوب بنویسه
و با بقیهی دوستاش همکاری کنه! 💪✏️
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
دوستان عزیز این بود از قصه کودکانه مخصوص خواب کودک که از دنیای کودکانه خوندید. صوت این قصه زیبا که برای خواب کودکان مناسبه رو میتونید با صدای خاله شادی از گروه مرسی تی وی از اپلیکیشن کودکیا گوش بدید و لذت ببرید. لینک دانلود
نظرات کاربران