داستان کودکانه مخوصص خواب مزرعه پنبه
یکی بود، یکی نبود، روزی روزگاری، توی یه ده قشنگ،
یه پیرزن مهربون زندگی میکرد که همه بهش میگفتن ماهبیبی.
ماهبیبی یه مزرعهی کوچیک داشت،
و امسال توی اون مزرعه، پنبه کاشته بود
تا باهاش برای نوههاش لحاف چهل تکه بدوزه.

هر روز صبح زود از خواب بیدار میشد،
چهارقدش رو سرش میکرد، کفشهاش رو میپوشید و میرفت سر زمین.
بوتههای پنبه همهجا سبز شده بودن.
ماهبیبی با حوصله علفهای هرز رو در میآورد،
جوی آب رو تمیز میکرد تا آب راحتتر به زمین برسه.
یه روز، ماهبیبی نشست کنار مزرعه و به بوتههای پنبه نگاه کرد.
باد، لابهلای برگها و گلهای پنبه میچرخید و باهاشون بازی میکرد.
ماهبیبی گفت:
«باید روی لحاف رو هم بدوزم.»
در همین موقع، باد اومد، چهارقد ماهبیبی رو تکون داد و گفت:
«ماهبیبی! وقتی گلهای پنبه باز شدن، میدی یه کم پنبه به من؟»
ماهبیبی لبخند زد و گفت:
«بله که میدم… ولی یه شرط داره!
اگه روز بیای و بوزی، پنبهها همه پخش و پلا میشن.
باید شب بیای، آروم… باشه؟»
باد گفت:
«قبوله!» و رفت…
ماهبیبی تکهپارچهها رو به هم دوخت و یه رویهی لحاف قشنگ درست کرد.
چند روز گذشت… بالاخره گلهای پنبه هم باز شدن.
صبح زود، ماهبیبی دوباره چهارقدش رو سرش کرد، کفشهاش رو پوشید،
داسش رو برداشت و رفت سر مزرعه.
همینطور که داشت پنبهها رو درو میکرد،
یهدفعه صدای گریهای شنید.
خوب گوش داد…
صدا از توی یه سوراخ میاومد!
رفت کنار لونهی موش نشست و گفت:
«چی شده آقامونشه؟ چرا بچههات گریه میکنن؟»
موش قهوهای از لونهاش بیرون اومد و گفت:
«زمستون نزدیکه، بیبی…
بچههام لحاف ندارن، سردشونه!»
ماهبیبی گفت:
«خب پنبهها رو بچین، باهاش لحاف بدوز براشون.»
موش قهوهای ذوق کرد و تندی پرید توی مزرعه.
با دندونای تیزش ساقهی پنبهها رو میجوید،
و ماهبیبی هم با حوصله ادامه میداد به درو کردن.
ظهر که شد، ماهبیبی و موش کنار مزرعه نشستن تا استراحت کنن.
بیبی سفرهشو باز کرد.
با هم نون و پنیر و گردو خوردن.
چند لقمه که خوردن، چشم بیبی افتاد به کفشدوزکی که ناراحت بود!
ماهبیبی گفت:
«کفشدوزکجون، چرا ناراحتی؟»
کفشدوزک گفت:
«بچههام کفش پنبهای میخوان… ولی من که پنبه ندارم!»
ماهبیبی فکر کرد و گفت:
«کمک کن پنبهها رو بچین، اونوقت یه مقدار از پنبهها رو هم به تو میدم.»
کفشدوزک خوشحال شد و اومد توی مزرعه و به چیدن پنبه کمک کرد.
بالاخره همهی پنبهها چیده شد.
ماهبیبی یه مشت پنبه به موش داد تا باهاش لحاف کوچیک درست کنه برای زمستون سرد.
بعدم به کفشدوزک پنبه داد تا بره باهاش برای بچههاش کفش کوچولوی نرم بدوزه.
کفشدوزک پر زد و رفت و هی میگفت:
«مرسی ماهبیبی! مرسی!»
ماهبیبی هم باد رو صدا کرد.
باد آرومآروم اومد تا پنبهها رو با خودش نبَره.
ماهبیبی یه کم از پنبهها رو هم داد به باد،
و باد اونا رو برد به خونهاش که بالای یه کوه بلند بود…
و ماهبیبی هم باقی پنبهها رو برداشت و برد به خونهاش،
تا زودتر لحافهای گرم برای نوههاش بدوزه…
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
این مطلب با عنوان قصه کودکانه مخصوص خواب مزرعه پنبه بود که از این صفحه مطالعه کردید. صوت این قصه صوتی کودکانه مخصوص خواب رو که با صدای خاله شادی و کار گروه مرسی تی وی هست رو میتونید از طریق اپلیکیشن پخش قصه صوتی دنیای کودکانه گوش بدید. صدها قصه ی دیگه هم داریم که میتونید ازشون استفاده کنید. لینک دانلود
نظرات کاربران