دانلود داستان کودکانه صوتی درو ببند! درو ببند! (به همراه متن)
همراهان عزیز دنیای کودکانه این بار با قصه کودکانه صوتی درود ببند درو ببند اومدیم تا مهمون خونه های شما بشیم. این قصه صوتی کودکانه مخصوص خواب رو میتونید تو رختخواب برای کودکتون پخش کنید تا راحت تر بخوابه. صوت این قصه کار گروه مرسی تی وی و با صدای خاله شادی هست. برای دانلود بقیه قصه های صوتی کودکانه میتونید از لینک زیر استفاده کنید.

یکی بود، یکی نبود.
توی یه خونهی قشنگ، یه ماشین لباسشویی بود که هر روز لباسهای کثیف رو میشست.
هر موقع که لباسها زیاد میشدن، وقت شستشوشون بود.
یه روز که حسابی لباسا کثیف شده بودن، همه دویدن سمت لباسشویی.
دم لباسشویی که رسیدن، شروع کردن به هل دادن همدیگه.
یکی میگفت: “برو کنار! برو کنار! من زودتر رسیدم!”
اون یکی میگفت: “نه خیر! من اول اومدم. من اول میخوام برم توی لباسشویی!”
یکی دیگه میگفت: “برو اونور ببینم!”
لباسشویی گفت: “آرومتر! چه خبره؟ واسه همهتون جا هست! آرومآروم بیاین داخل.”
پیراهن گلگلی گفت: “خب چرا هل میدین؟ له شدم! برین کنار! عجب لباسایی هستین!”
پیژامه همه رو هل داد توی ماشین. زورش از همه بیشتر بود!
بقیهی لباسا هم هولهولکی پریدن توی لباسشویی.
پیراهن گلگلی هم رفت.
هنوز لباسشویی درش رو نبسته بود که یه صدایی اومد.
همه ساکت شدن و به صدا گوش کردن.
صدا میگفت: “منم میخوام بیام!”
پیراهن گلگلی سرک کشید و دید، به نظرتون بچهها چی بود؟
بله! پیشبند کوچولو بود!
پیشبند کوچولو داد و فریاد میکرد: “من! منو جا نذارین! منم میخوام بیام!”
پیژامه به لباسشویی گفت: “زود باش در رو ببند!”
پیراهن گلگلی گفت: “برای چی ببنده؟”
پیژامه گفت: “وقتی میگم ببند یعنی ببند! نمیبینی اون پیشبند چقدر تفیه؟ من نمیخوام بیاد توی لباسشویی!”
پیراهن گلگلی آستینش رو به کمرش زد و گفت: “نه که خیلی خودت تمیزی! حالا به اون بیچاره میگی تفی؟”
پیژامه داد زد: “آهای لباسشویی! در رو ببند!”
پیشبند کوچولو گفت: “خب منم میخوام بیام تمیز بشم! بذارین منم بیام تو!”
پیژامه صدای خودش رو بلندتر کرد و گفت: “مگه نمیگم در رو ببند؟ در رو ببند!”
لباسشویی در رو بست، اما پیراهن گلگلی آستینش رو لای در گذاشته بود!
ماشین لباسشویی گفت: “این که نمیشه! اینجوری که روشن نمیشم!”
پیراهن گلگلی گفت: “تا پیشبند کوچولو نیاد، شستشو بیشستشو!”
همهی لباسها شروع کردن به اعتراض. یکی گفت: “ای بابا! این چه وضعیه؟”
یکی دیگه گفت: “خب بذارین پیشبند هم بیاد، ماجرا تموم میشه!”
اما پیژامه داد زد: “اون پر از تفه! حالم بههم خورد! نمیخوام بیاد!”
لباسهای دیگه گفتن: “ما که خودمونم کثیفیم! همه باید شسته بشیم!”
خلاصه، همه در حال دعوا بودن که یهدفعه ماشین لباسشویی در رو باز کرد.
پیشبند رو گرفت و بالا کشید!
بعد در رو بست و گفت: “همه آمادهاید؟”
سر و صداها تموم شد و ماشین شروع به کار کرد….
نظرات کاربران