دانلود قصه صوتی کودکانه پرنده سخن گو (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. آفتاب از لابه لای شاخ و برگ درختان روی زمین جنگل می تابید. مرد صیاد طبق عادت همیشگیش آرام و بی سرو صدا لابه لای درختان راه میرفت تا یه جای مناسب واسه پهن کردن دامش پیدا کنه.

بالاخره تصمیم گرفت دام خودشو زیر بلندترین درخت جنگل پهن کنه. روی دام با برگ و خار و خاشاک پوشوند و یه مقدارم دونه تازه روی برگا پاشید. اون وقت خودش رفت و یه گوشه پنهان شد و منتظر موند. پرنده کوچکی که مسافت زیادی رو پرواز کرده بود و خیلی خسته شده بود روی یکی از شاخه های درخت نشست. از اون بالا چشمش به دونه های خوشمزه افتاد. بالهاش رو باز کرد و از روی شاخه بلند شد و روی دام نشست. صیاد با گوش های تیزش صدای خش خش برگا رو شنید. بند دام را کشید و از مخفیگاه خودش بیرون اومد. پرنده کوچک بین دام بال و پر می زد. صیاد با دلخوری پرنده را توی مشتش گرفت. یه نگاه به منقار زیبا و پر و بال خوش رنگش انداخت. توی دلش گفت اگرچه این پرنده کوچیکه اما شاید مرد ثروتمندی پیدا بشه و واسه این پرنده زیبا پول خوبی به من بده.
تو همین افکار بود که یه دفعه پرنده شروع به حرف زدن کرد. آی صیاد من یه مشت پر و استخونم منو آزاد کن. صیاد که حسابی تعجب کرده بود به پرنده نگاه کرد و گفت مگه تو حرف می زنی؟ پرنده گفت می بینی که می تونم حرف بزنم. اگه منو آزاد کنی سه پند بهت میدم که ارزش زیادی داره. بیشتر از پولی که از فروش من به دست میاری. اولین پند را بین مشتت بهت می گم. پند دوم روی شاخه درخت و آخرین پند توی آسمان. صیاد یه کم فکر کرد و به پرنده گفت حالا تو اولین بندت رو بگو اگه خوشم اومد آزادت می کنم. پرنده گفت ای صیاد هر وقت کسی حرفی به تو زد بهش خوب فکر کن و بعد اونو باور. کن صیاد گفت آفرین پرنده آفرین با این جثه کوچکت عقل زیادی داری. برو ولی دو تا پند دیگه ات یادت نره. اون وقت دستش رو باز کرد پرنده پرواز کرد و روی شاخه درخت نشست و گفت پند دوم من اینه که برای اون چیزی که از دست رفته غصه نخور و خودتو آزار نده. صیاد یه سری تکون داد و لبخند زد پرنده آماده شد پرواز کنه ولی یه دفعه بالاش رو بست و گفت: راستی فراموش کردم راز مهمی رو بهت بگم. تو چینه دون من یه جواهر بزرگ و قیمتیه که وزن اون پونصد گرمه. اگه منو رها نمی کردی با به دست آوردن اون جواهر زندگیت زیر و رو می شد. از ثروتمندترین مردان دنیا می شدی. صیاد با شنیدن این حرف دو دستی زد رو سر خودشون شروع کرد به ناله و زاری کردن و بعد گفت ای پرنده حقه باز تو منو گول زدی. با دادن این پندای بی ارزشت از دست من فرار کردی. برگرد من و جواهر و می خوام. پرنده بی اعتنا به داد و فریادهای صیاد بالاش رو باز کرد و پرواز کرد.
صیاد فریاد کشید خب حداقل پند سومت رو بگو زیر قولت نزن. پرنده بالای سر صاد یه چرخی زد و گفت مگه من به تو نگفتم برای اون چیزی که از دستت رفته غصه نخور؟ تو گوش کردی؟ صیاد یه کم آروم شد و به فکر فرو رفت پرنده ادامه داد به تو گفتم اگه حرفی شنیدی در موردش خوب فکر کن بعد باور کن. به نظرت تمام جثه من پانصد گرم می شه که جواهر پانصد گرمی تو چینه دونم جا بشه؟ چرا بدون فکر حرف منو باور کردی صیاد سرشو انداخت پایین و آروم گفت راست می گی چقدر زود پند ها رو فراموش کردم. بله خب حالا پند سومت رو بگو قول می دم که بهش خوب عمل کنم. پرنده در حالی که اوج می گرفت توی آسمون گفت آیا به اون دو تا پند عمل کردی که من پند سوم رو بگم؟ نصیحت کردن آدمی مثل تو مثل بذر کاشتن تو زمین شوره زاره. من دیگه هیچی نمیگم. اون وقت اون قدر توی آسمون بالا رفت که چشمای صیاد دیگه اونو ندید…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
همراه عزیز دنیای کودکانه اینم از قصه کودکانه پرنده سخن گو که متنش رو از این صفحه خوندید. صوت این قصه زیبا که تولید گروه مرسی تی وی و با صدای خاله شادی هست رو میتونید از همین صفحه دانلود کنید و یا بصورت آنلاین گوش بدید. این قصه مناسب کودکان زیر ۶ سال و مناسب خواب کودک هست. برای دانلود تمام قصه های سایت از این لینک استفاده کنید.
نظرات کاربران