قصه صوتی کودکانه درخت و گلنار با صدای پگاه قصه گو
قصه صوتی کودکانه درخت و گلنار رو داریم تو این صفحه که میتونید متنش رو بخونید. صوت این داستان کودکانه مخصوص خواب رو میتونید از پایان همین صفحه گوش بدید و یا برای کودک تون بزارید تا خواب آروم تری داشته باشه. برای خوندن و گوش دادن به فول آرشیو قصه های صوتی کودکانه از پگاه قصه گو و قصه گو های بنام کشورمون میتونید اپلیکیشن پخش قصه کودکیا رو دانلود کنید. لینک دانلود
یکی بود، یکی نبود،
زیر گنبد کبود،
دختری بود به اسم گلنار که با خانوادهاش زندگی میکرد.
اونا یه خونهی قشنگ داشتن با یه حیاط بزرگ.
توی اون خونه، مامان و باباش، پدربزرگ و مادربزرگش هم زندگی میکردن.
یه روز، پدربزرگ برای یادگاری، یه درخت کوچولو توی باغچه کاشت.
به گلنار گفت:
«ببین عزیزم، این درخته حالا کوچیکه، اما اگه بهش برسی، اگه بهش آب بدی، اگه باهاش حرف بزنی،
کمکم بزرگ میشه و میتونه خنکی بده، سایه بده، حتی جای خوبی برای پرندهها بشه.»

گلنار از همون روز شد مراقب درختش!
هر روز بهش آب میداد، برگهای خشکش رو میچید،
اگه پرندهای رو شاخههاش خونه میکرد، براش آب و دون میذاشت.
با درختش حرف میزد، دوستش داشت.
یه عادت قشنگ هم داشت:
هر روز که از مهد برمیگشت، یه شمد برمیداشت، پهن میکرد زیر درخت،
دفتر و مداد رنگیهاشو میآورد، نقاشی میکشید.
بعضی وقتا وسط نقاشی، سرشو بلند میکرد با گنجشکی که روی شاخهها لونه کرده بود، حرف میزد.
کلی با هم آواز میخوندن.
گلنار عاشق اون پرنده شده بود.
ولی بچهها…
کمکم پاییز رفت و زمستون اومد.
برف و باد و سرما و ابرهای سیاه.
دیگه نمیشد رفت زیر درخت نقاشی کشید.
گلنار مجبور بود از پنجره، حیاط و برفها رو تماشا کنه.
البته مامانبزرگ همیشه باهاش آواز میخوند:
🎵 «چه برفی نشسته، هنوزم میباره…»
ولی دل گلنار، پیش درختش بود…
دلش میخواست بره زیر اون درخت بشینه، گنجشکش رو ببینه.
تازه، پرندهاش هم رفته بود.
شاید رفته بود یه جایی که سقف داشته باشه،
تا برف رو سر بچههاش نریزه.
زمستون گذشت و گذشت…
تا اینکه کمکم بهار نزدیک شد.
ادامه قصه کودکانه
قصه صوتی کودکانه درخت و گلنار رو با همدیگه از سایت دنیای کودکانه ادامه میدیم. صوت این قصه کودکانه رو میتونید آخر همین صفحه گوش بدید. برای گوش دادن به تمام قصه های پگاه قصه گو و همچنین قصه گو های دیگه (بیش از 1000 قصه) میتونید اپلیکیشن پخش قصه صوتی دنیای کودکانه رو دانلود کنید. لینک دانلود
هوا آرومآروم گرمتر میشد،
برفها آب میشدن،
کنار درخت یه جوی کوچولو از آب درست شده بود.
پرندهها یکییکی برمیگشتن،
گلها جوونه میزدن، درختا شکوفه میدادن…
اما…
درخت گلنار هیچ تغییری نکرده بود.
خشک بود،
و گنجشکش هم هنوز برنگشته بود.
گلنار نگران شده بود.
پیش خودش میگفت:
«نکنه دیگه بهار نیاد سراغ درخت من؟
نکنه دیگه هیچوقت سبز نشه؟»
مادربزرگش بهش میگفت:
«نه عزیزم، صبر کن.
هر درختی بهارش یه وقتیه.
یکی زودتر، یکی دیرتر.
یکی با یه کم صبر، یکی با یه کم بیشتر.
صبر کن گُلم…»
گلنار سعی میکرد گوش بده،
ولی دلش مث سیر و سرکه میجوشید…
آخه فقط درخت نبود،
گنجشکش هم برنگشته بود!
هر روز که از مهد برمیگشت،
میدوید طرف درختش و با چشم پر از امید به شاخهها نگاه میکرد،
ولی حتی یه جوونه هم نبود…
تا اینکه…
فقط چند روز مونده بود به عید،
که گلنار از مهد برگشت،
یه صدایی شنید:
🎶 «چیچیک چیچیک چیچیک…»
باور کردنی نبود!
گنجشکش برگشته بود!
نشسته بود روی شاخهی درخت،
خونهی جدیدش رو ساخته بود،
به هم قشنگی خونهی پارسالش.
گنجشک گلنار رو دید، یه دور دور سرش چرخید،
بعد برگشت و نشست توی لونهش.
گلنار با ذوق رفت زیر درخت…
نگاه کرد به شاخهها…
وای!
چند تا جوونهی ریز و سبز اون بالا دیده میشد!
بهار برگشته بود…
برای درخت گلنار هم برگشته بود…
و دل گلنار از خوشی پُر شده بود.
حالا با مامانبزرگش میتونست آواز بخونه:
🎵 «تو دانی کجا میخونه؟
با شهر پر شد از بوی اون…
عید اومد، عید اومد،
خوشحال باشیم باز امسال…»
نظرات کاربران