دانلود اپلیکیشن کودکیا   لطفا جهت دانلود اپلیکیشن پخش قصه کودکیا و همچنین ارتباط با بخش پشتیبانی روی این لینک کلیک کنید!

جواد قصاب بازدید 847 بدون دیدگاه

قصه کودکانه روباهی در یک روز برفی (متن بهمراه صوت)

همراهان عزیز، این بار اومدیم با داستان کودکانه روباهی در یک روز برفی. صوت این قصه رو میتونید از آخر همین صفحه از سایت “های نی نی” گوش کنید

یکی بود یکی نبود. روی یک کوه بزرگ، یک خانه کوچک بود. اون جا خانه عمو حسن بود. عمو حسن یه مرد تنها بود که قدش کوتاه بود و ریشش بلند. یک کلاه بامزه هم همیشه رو سرش داشت. عمو حسن قصه ما با این که تنها بود ولی همخ حیوانات و پرنده ها دوستش بودن. یه روز از روزها که هوا سرد شده بود پرنده ها به مناطق گرمسیر می رفتند. بعضی از حیوونا که مجبور بودن توی جنگل بمونن برای خودشون غذا جمع می کردن و می بردن توی لونه تا وقتی که بهار برسه اونو از خونشون بیان بیرون. داستان ما در مورد یه روباهه که توی جنگل دنبال غذا می گشت. هوا سرد بود. کلی برف روی زمین ریخته بود. روباه هم آهسته توی برف راه می رفت و دنبال غذا می گشت. این طرف و گشت اون طرف و گشت ولی غذا پیدا نکرد. خیلی گرسنه شده بود. نمی تونست بدون غذا برگرده خونه. یه دفعه یه صدای زوزه ی شدید باد و شنید که بین درختا می پیچید و همین طور سرو صدای درختا بلند شد. روباه که از چیزی خبر نداشت یک دفعه دید صدای شکستن درخت میاد. تا به پشت سرش نگاه کرد دید یه درخت بزرگ داره می افته رو زمین. نکنه بیفته رو روباه؟ روباه تا می تونست فرار کرد. دوید و دوید و دوید بعد دید درخت افتاد کنارش. با خودش گفت من چقدر خوشحالم! درخت روی من نیفتاد. بعدم تا می خواست بره درخت چرخید و افتاد روی دم روباه. روباه بیچاره خیلی ناراحت شده بود. گشنش بود. هوا سرد بود. دمش هم گیر کرده بود زیر درخت. هر کاری که می کرد نمی تونست خودش رو آزاد کنه. همین طور برف می بارید. روباه با خودش فکر کرد اگه برف همین طور ادامه داشته باشد امکانش هست که زیر برف پنهان بشه و کسی نباشه که نجاتش بده. اون روز صبح عمو حسن مثل همیشه برای پیاده روی رفت توی جنگل. دید یک سر و صدایی میاد. اطرافش رو نگاه کرد. به دور دورا که نگاه کرد دید یه درخت افتاده. سر و صدا از اون جا میاد. پاهای پیرش توان راه رفتن توی اون برف سنگین رو نداشت. ولی تلاش خودش را کرد تا به اون درخت برسه. رفت سمت درخت دید یه روباه کوچولو زیر درخت گیر کرده و از سرما داره به خودش می پیچه. رفت جلو و گفت روباه چی شده؟ روباه که خیلی سردش شده بود بغض کرد و گفت: من ساعت هاست که این جا گیر افتادم. دیگه خیلی خسته شدم. خیلی تلاش کردم از زیر درخت بیام بیرون. اما هنوزم دمم گیر کرده. پیرمرد گفت ناراحت نباش من سعی می کنم درخت رو تکون بدم تا بتونی از زیر درخت بیای بیرون. اما عمو حسن اون قدر قوی نبود و هر چقدر تلاش کرد نتونست تنه درخت رو حرکت بده. وقتی عمو حسن موفق به تکون دادن تنه درخت نشد یه فکری کرد. گفت باید برم و یه چیزی بیارم تا بتونم درخت رو تکون بدم. عمو حسن به سرعت به کلبه اش برگشت و رفت سراغ ابزارهای کارش. اون یه اره بزرگ با خودش برداشت تا برگرده. وقتی می خواست برگرده دید برف همه جا را پوشانده و هیچ ردپایی از عمو حسن نمونده. عمو حسن بیچاره که نمی دونست چیکار کنه گفت اشکالی نداره می رم جلوتر درخت خیلی بزرگ بود حتما پیداش می کنم.

قصه کودکانه روباهی در یک روز برفی از های نی نی

عمو حسن به اطرافش نگاه کرد. یهویی دید یه درخت بزرگ اون دور دورا افتاده. فهمید که روباه هم همون جاست. وقتی که نزدیک درخت شد دید از روباه خبری نیست. برف همه جا را پوشونده بود. روباه بیچاره زیر برف ها مونده بود. همین طور که دقت می کرد دید یه بینی قهوه ای کوچولو بین برف دیده می شه. سریع خودش رو به اونجا رسوند. با دستاش برف ها رو کنار زد. تونست روباه را ببینه. به روباه گفت روباه عزیزم تکون نخور. الان درخت رو از چند جا قطع می کنم تا بتونم تو رو آزاد کنم. بعد هم شروع کرد به اره کردن درخت. اره کرد و اره کرد. درخت را تونست سه تا قسمت کنه. بعد هم تونست درخت رو هل بده و آروم روباه رو از اون زیر درآره. یک پتو با خودش آورده بود و روباه و پیچید لای پتو و برد به خونه ش. روباه رو گذاشت کنار شومینه تا خوب گرم بشه. بعدم یه سوپ خوشمزه برای خودش و روباه درست کرد تا بتونن استراحت کنن. آخه دوتایی شون اون روز خیلی خسته شده بودن.

روباه که حالش بهتر شد تصمیم گرفت پیش عمو حسن بمونه. آخه عمو حسن هم تنها بود. به عمو حسن گفت: عمو حسن مهربون تو جون منو نجات دادی. من پیشت می مونم و همیشه ازت مراقبت می کنم.

بله بچه ها چقدر خوبه که ما همیشه مهربون باشیم. حتی با حیوونا. درسته که حیوونا حرفای ما رو نمی فهمن ولی از احساس ما باخبر میشن. ما باید حیوونا رو دوست داشته باشیم و بهشون آزار نرسونیم. مثل عمو حسن مهربون که رفت و جان روباه رو نجات داد. روباه هم این قدر مهربون بود که سعی کرد از عمو حسن مراقبت کنه. بله بچه ها مهربونی مهربونی میاره…

قصه کودکانه روباهی در یک روز برفی از های نی نی

اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا

دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن

دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی

آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه

بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا

این بود از قصه ما از سایت “های نی نی” امیدواریم که لذت برده باشید. در ادامه میتونید صوت این قصه رو هم گوش کنید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

🎧 دنبال یه اپ امن و شاد برای کوچولوتی؟
اپلیکیشن پخش قصه "کودکیا" با بیش از 1000 قصه کودکانه و صدها آهنگ و لالایی کودکانه 💛
همین الان نصبش کن! دانلود اپلیکیشن