دانلود داستان کودکانه صوتی بازی بی موقع (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. زهرا کوچولو با خانواده اش توی یه آپارتمان زندگی میکردن. توی این آپارتمان طبقه اول یه پیرزن زندگی می کرد.

طبقه دوم هم خونه زهرا اینا بود. طبقه های دیگه هم دو تا خانواده با بچه هاشون زندگی می کردن. زهرا و داداشش که اسمش علی بود هر روز ظهر تا ناهار می خوردن می اومدن تو حیاط و شروع می کردن به بازی کردن. بچه های همسایه ها میومدن و سروصداشون بیشتر می شد. مثل هر روز بچه ها در حال بازی کردن بودن که یهوی توپشون افتاد تو خونه پیرزن. پیرزن اسمش ملوک خانم. همه با این اسم صداش می زدن.
بچه ها رفتند خونه ملوک خانم در زدن. ملوک خانم که مشخص بود داشت استراحت می کرد با قیافه خسته اومد دم در خونه. بچه ها ازش خواستن توپ رو بهشون بده. ملوک خانم که چند بار دیگه هم به بچه ها تذکر داده بود که نزدیک ظهر بازی نکنن. ولی بازم بچه ها گوش نکرده بودند. با کلافگی به بچه ها گفت بچه ها لطفا این توپ رو بگیرین ولی برین وبعد بازی کنین. بذارین برای بعد از ظهر. الان وقت استراحته. همه می خوان استراحت کنن. بچه ها توپ را از ملوک خانم گرفتن و رفتن و چیزی نگفتن. بعد دوباره شروع کردن به بازی کردن و همونطور سر و صداشون بلند شد.
فردای اون روز زهرا و علی رفتن دوباره تو حیاط تا بازی کنن. هوا سرد بود. چون زهرا لباس مناسب نپوشیده بود سردش شد ولی همون طور بازی می کرد. وقتی اومد توی خونه دید ای داد بیداد. انگاری بدجوری سرما خورده. همین طور پشت سر هم عطسه می زد. مامان زهرا بهش گفت: زهرا جون تو باید استراحت کنی تا حالت بهتر بشه.
روز بعد بچه های همسایه اومدن دنبال زهرا و علی تا برن باهاشون بازی کنن. ولی علی به بچه ها گفت که زهرا سرما خورده باید استراحت کنه تا حالش خوب بشه. اون روز ظهر دوباره بچه ها رفتن تو حیاط و بازی می کردن. سر و صداشون بلند شده بود. زهرا که بدجوری تب کرده بود از سر و صدای بچه ها نمیتونست بخوابه. تا می اومد خوابش ببره باز دوباره می پرید. خیلی اعصابش خورد شده بود. با خودش یه کم فکر کرد یاد ملوک خانم افتاد. اون جا بود که فهمید چرا ملوک خانم از بچه ها میخواست که بعدازظهرها بازی کنند چون بعد ناهار همه می خواستن استراحت کنن. زهرا که حالش بد بود و اصلا نمی تونست بخوابه. واقعا سرو صدای بچه ها زیاد بود باعث آزار بقیه میشد. از اون روز به بعد زهرا تصمیم گرفت که هر وقت حالش خوب شد و تونست بازی کنه دیگه موقع استراحت بقیه نره تو حیاط و سرو صدا نکنه…
خب اینم از داستان کودکانه آموزنده بازی بی موقع که در مورد سرو صدا کردن موقع استراحته. متن داستان رو که از دنیای کودکانه خوندید. صوت این داستان زیبای کودکانه رو میتونید از همین صفحه بصورت رایگان و با کیفیت بالا دانلود کنید. این قصه با صدای خاله شادی و تولید گروه مرسی تی وی هست. برای دانلود و گوش دادن به بقیه داستان های صوتی کودکانه میتونید از این لینک استفاده کنید.
نظرات کاربران