دانلود داستان صوتی قصه زمستونی با صدای پگاه قصه گو
همراهان عزیز های نی نی تو این بخش براتون یه قصه آماده کردیم که شما میتونید اون رو از این صفحه به صورت آنلاین گوش کنید. این قصه در مورد یک ابر هست که یک جایی شروع به باریدن برف کرد که بچه ها در حال بازی و ساختن آدم برفی بودن. این داستان صوتی کودکانه مخصوص خواب رو میتونید شب ها موقع خواب برای کودکتون پخش کنید تا خواب آروم تری داشته باشه.

یکی بود، یکی نبود. روزی روزگاری، روی یه ابر پنبهای خیلی خوشگل، یه قطره آبی زندگی میکرد. اون مثل بقیه قطرههای آب بود، بچهها، اما در عین حال یه تفاوتی هم داشت. فرقش این بود که همه قطرههای آب هر از گاهی از روی ابر میپریدن پایین و میرفتن زمین، بعد دوباره برمیگشتن همون جا. اما این قطره آب اصلاً خیال اینکه بپره پایین نداشت. چرا؟ برای اینکه میگفت: «این بالا خیلی خوش میگذره. پایین خیلی کسلکننده است. برم پایین چی کار کنم؟ از این بالا مزرعهها رو میبینم، دشتها و دریاها رو میبینم. از همه جذابتر بازیهای بچهها رو میبینم. خیلی کیف میده از این بالا تماشاشون کنم. اما حالا برم پایین، چه خبره؟ مگه نه؟ بابا ولش کن، همین جا بهتره. همین جا میمونم و تماشا میکنم.»
اون هیچ وقت قبول نمیکرد که شاید تجربه روی زمین رفتن، تجربه خوبی باشه. هر چی دوست داشت بهش میگفتن: «بابا، اینجوری هم نیست. خیلی خوش میگذره. کلی تجربه جدید کسب میکنی، کلی اتفاقهای جالب برات میفته!» اما گوش این قطره آب به این حرفا بدهکار نبود که نبود.
خلاصه، روزها گذشت. روزها گذشت و گذشت و گذشت، تا اینکه بالاخره این ابر پنبهای جذاب رسید به یه جایی که خیلی هوا سرد بود. آن قدر سرد بود که وقتی نگاه میکردی، تا چشم کار میکرد، سفیدی برف رو میدیدی. اونجا خبری از دریا نبود، چون همه آب یخ زده بود. اون جا خبری از جوب آب یا دریاچه هم نبود، اونا هم یخ زده بودن. حتی ماشینها نمیتونستن به این راحتی حرکت کنن. آدما برای اینکه بتونن جابهجا بشن، یه سورتمههایی درست میکردن، یه سگهایی رو میبستن به این سورتمهها، سوارشون میشدن و از این جا به اون جا نقل مکان میکردن.
خلاصه که اونجا مثل بقیه جاها نبود. این جوری نبود که از اون بالا که رد میشه، یه عالمه مزرعه سبز و یا جنگل و چیزهای رنگی رنگی ببینه. اونجا همه چی سفید بود و جز خونهها و آدما، چیز زیادی نمیشد دید. اما به هر حال، با همه این حرفا، باز هم این قطره آب اصلاً دلش نمیخواست که بره پایین. هیچی باشه! بابا همین جا نشستیم، جامون گرم و نرمه، داریم پایین رو تماشا میکنیم. چه کاریه که سری که درد نمیکنه رو دستمال ببندم؟ چه کاریه وقتی اینجا گرم و نرم باشه؟ بیخود واسه خودم دردسر درست کنم. تازه من مطمئنم که اون پایین زندگی خیلی کسلکننده است!
اما بچهها، یک روز وقتی که چشماش رو باز کرد، دید که خیلی هوا سرده، باد و بوران، یه باد خیلی یخی داره بهش میخوره. احساس میکرد که همین جوری داره سفت و سفتتر میشه و بالاخره وقتی اون باد کمی شدیدتر اومد، این قطره آب که حالا تبدیل شده بود به یه دونه برف سفت، از روی ابر افتاد پایین. همین جوری تو هوا چرخید و چرخید و چرخید تا بالاخره افتاد روی زمین.
حالا روی اون زمین چه خبره و قراره چه اتفاقی بیفته؟ در ادامه داستان بهتون میگم، اما بچهها قبل از اون، میخواهم یه ترانه براتون بخونم که همیشه وقتی که برف میاد، من یاد این ترانه میافتم.
«بر بچه برفی شصت هنوز بچهبازی بچههاش اتفاق بچهها توی قصه ما.»
صبح که شد، اون آقایی که همیشه تو پارو کردن برفها کمک میکرد، این ترانه رو بلند بلند میخوند و از خیابون رد میشد. بچهها از شنیدن این آواز شاد شدن و فهمیدن که ده خبری از برف تازه است. انگار دویدن، همشون با دستکش و شال و کلاه و کاپشن و کفشهای گرم توی خیابون شروع به بازی کردن کردن.
بسیار زیبا و جذاب بود این قصه . ممنون از شما
خواهش میکنم. خوشحالیم که مورد پسند شما قرار گرفت.
خیلی عالی،دست مریزاد،واقعا کارهاتون خیلی ارزشمند هست،خسته نباشین و لطفا خسته نشین،چون دارین اثر فرهنگی بسیارزیبایی خلق میکنین
سپاس از شما. نظرتون باعث دلگرمی ماست.
سلام عزیزم شما بهترین قصه های دنیا را می گوییدانشاالله همیشه سلامت باشید 😍🙏💋❤️👌
ممنون از دیدگاه زیبای شما. برای گوش دادن به قصه های بیشتر از پگاه قصه گو میتونید به اپلیکیشن دنیای شاد کودکانه بیاید. لینک دانلود