دانلود داستان کودکانه صوتی بزغاله خوابالو (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. یه بزغاله کوچولو بود که همراه گله گوسفندها برای گردش و چرا به دشت و صحرا میرفت. چوپان مهربون می دونست که بزغاله ها بازیگوش و سر به هوان. به خاطر همین بیشتر از اینکه مراقب همه گوسفندها باشه حواسش به بزغاله ها بود.

اما بزغاله قصه ما اون قدر از گله دور می شد و این طرف اون طرف می رفت که چوپان خسته و درمونده میشد. یک روز از روزها ظهر که شده بود چوپان زیر یه درخت به استراحت پرداخت. گوسفندها هم که حسابی خسته شده بودن هر جا سایه ای بود همون جا خوابیدن. اما بزغاله کوچولوی ما هنوز دوست داشت بازی کنه. هی با شاخ های کوچکش سر به سر بقیه گوسفندا می ذاشت با اونا بازی می کرد ولی هیچ کس حوصله نداشت. همه دوست داشتن استراحت کنن آخه از صبح به چرا اومده بودن و خسته بودن. دوست داشتن بعد از ظهر یه چرت کوچولو بزنن.
بزغاله کوچولو خیلی ناراحت و عصبانی شده بود. چون اصلا خوابش نمیومد. اون سعی می کرد خودش تنهایی بازی کنه. گاهی از شاخه کوتاه درختا بالا می رفت. گاهی توی جوی آب را می رفت و آب بازی می کرد. گاهی هم این طرف اون طرف می دوید. خلاصه اون قدر بازی کرد و بازی کرد تا ظهر گذشت و وقت استراحت گوسفندان تموم شد.
گله دوباره برای حرکت آماده شد. همه گوسفندها از خواب بیدار شدن و یه کمی آب خوردن و همراه چوپان راه افتادند بزغاله کوچولوی ما خوشحال شد. لابه لای گوسفندها شروع کرد به حرکت کردن و جست و خیز کردن اما هنوز چیزی نرفته بود که احساس خستگی و خواب آلودگی کرد. دلش می خواست بخوابه. هر کجا که گله برای چریدن وای میستاد اونم همون جا پنج دقیقه می خوابید و استراحت میکرد ولی دوباره مجبور بود با گله راه بیفته. اونم به سختی از جا بلند میشد چند قدمی می رفت.
یه ساعت بعد گله به یه دشت سرسبزی از گل ها با علف های تازه رسید. همه خوشحال بودند و شروع کردن به دویدن و چریدن اما بزغاله کوچولوی ما کجا بود؟ بزغاله کوچولوی قصه ما اون قدر خسته بود فورا به خواب می رفت و هیچی نمی دید. اصلا از اون همه سرسبزی و گلای خوشگل نخورد. نتونست علف تازه بخوره گوسفندها. همه خوشحال و سرحال توی دشت سرسبز مشغول بازی و چرا شدن اما بزغاله کوچولو تمام وقتش خواب.
نزدیک غروب آفتاب گله باید به سمت خونه برمی گشت. چوپان بزغاله رو از خواب بیدار کرد تا همراه گله به خانه بره. بزغاله وقتی فهمید که چقدر به بقیه خوش گذشته حسابی دلش سوخت و با خودش گفت گفت کاش منم ظهر مثل بقیه خوابیده بودم و بعدازظهر توی دشت گل ها بیدار بودم و سرحال بازی می کردم خوش به حالشون خیلی بهشون خوش گذشته. آخه همه با هم بودند ولی من وقتی بازی می کردم تنها بودم. خلاصه بچه ها بزغاله کوچولو فهمید اگه ظهر بتونه یک ساعت بخوابه بقیه روز بیشتر بهش خوش می گذره. چون همه دور همن رو می گن و می خندن و خوش می گذرونن…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
همراهان عزیز دنیای کودکانه اینم از داستان کودکانه بزغاله خوابالو که از این صفحه خوندید. برای شنیدن صوتش هم میتونید فایل صوتی ش رو از همین صفحه دانلود کنید و یا همینجا آنلاین گوش بدید. صوت این قصه کودکانه که برای خواب کودک هم مناسبه؛ با صدای خاله شادی و تولید گروه مرسی تی وی هست. برای گوش دادن و خوندن بقیه قصه های کودکانه میتونید به این لینک مراجعه کنید.
نظرات کاربران