دانلود اپلیکیشن کودکیا   لطفا جهت دانلود اپلیکیشن پخش قصه کودکیا و همچنین ارتباط با بخش پشتیبانی روی این لینک کلیک کنید!

جواد قصاب بازدید 6503 2 دیدگاه

داستان صوتی کودکانه نبات خانمی با صدای پگاه قصه گو

دوستان عزیز در این صفحه یک داستان صوتی کودکانه داریم با صدای پگاه قصه گو. این داستان صوتی کودکانه مخصوص خواب اسمش هست نبات خانمی. این داستان در مورد اینه که بچه ها اگه جای دیگه ای غیر از خونه خودشون میخوابن بدونن اون جا امن هست و اگه جای نا امنی هست اونجا نمونن. صوت این قصه زیبا رو میتونید از این صفحه بصورت آنلاین گوش کنید.

داستان صوتی کودکانه نبات خانمی مخصوص خواب با صدای پگاه قصه گو

یکی بود، یکی نبود…

زیر گنبد کبود، توی یه دهکده کوچیک، دخترکی زندگی می‌کرد به اسم نبات خانومی. نبات خانومی همراه خانواده‌اش زندگی می‌کرد و چون خیلی کوچولو بود، خانواده‌اش همیشه مراقبش بودن. وقتی می‌خواست با بچه‌ها بازی کنه یا بره بیرون، کلی سفارش می‌کردن که مراقب خودش باشه.

یه روز، بچه‌های دهکده تصمیم گرفتن برن جنگل بازی کنن و از مامان نبات خانومی خواهش کردن که اجازه بده او هم همراهشون بیاد. مامانش کمی دودل بود، ولی وقتی دید که نبات خانومی هم دلش می‌خواد، قبول کرد و گفت:
“باشه، ولی به یه شرط! باید قول بدین قبل از تاریک شدن هوا برگردین.”

بچه‌ها خوشحال شدن، قول دادن و راه افتادن. مامان نبات خانومی هم بهشون نخودچی و کشمش داد تا اگر گرسنه شدن، چیزی برای خوردن داشته باشن.

وقتی به جنگل رسیدن، هر بازی که فکرشو کنین کردن—جمجمک برگ خزون، گرگم به هوا، قایم‌موشک و خیلی بازی‌های دیگه. انقدر سرگرم شدن که اصلاً نفهمیدن هوا تاریک شده و دیگه راه برگشت به خونه رو بلد نیستن.

بچه‌ها ترسیده بودن و گریه می‌کردن. توی همین گیر و دار، نبات خانومی با ناراحتی گفت:
“ای بابا! مامانم منو دست شما سپرده، اینجوری مراقبم هستین؟! پاشین، راه بیفتیم. بالاخره یه جایی پیدا می‌کنیم که بهمون کمک کنه.”

بچه‌ها بعد از حرف‌های نبات خانومی، به خودشون اومدن و تصمیم گرفتن دنبالش راه بیفتن. رفتن و رفتن تا اینکه رسیدن به یه کلبه. چراغ کلبه روشن بود و دود از دودکشش بیرون میومد. خوشحال شدن و در زدن.

صاحب خونه، یه پیرزن مهربون بود. با لبخند گفت:
“بیاین تو، چرا نمی‌شه؟ اینجا گرم و نرمه. غذا می‌خوریم، بعدم می‌خوابین و فردا برمی‌گردین خونه‌هاتون.”

بچه‌ها خوشحال شدن و وارد خونه شدن. صاحب خونه براشون غذا آورد، بعد هم رختخواب پهن کرد. اما نبات خانومی یه حس عجیبی داشت. دلشوره‌ای که نمی‌دونست دلیلش چیه…

نبات خانومی با اینکه خسته بود، نمی‌تونست بخوابه. حس عجیبی داشت و پیش خودش فکر می‌کرد:
“چرا این حس رو دارم؟ شاید یه چیزی اینجا درست نیست…”

وقتی همه بچه‌ها خوابیدن، نبات خانومی یواشکی از زیر رختخواب بلند شد تا اطراف رو ببینه. رفت سمت آشپزخونه و از لای در، صاحب خونه رو دید. اما… چیزی که دید باورکردنی نبود!

صاحب خونه اصلاً یه پیرزن نبود؛ بلکه یه غول بی‌شاخ و دم بود که لباس پیرزنی پوشیده بود. نبات خانومی خشکش زد. حالا فهمیده بود چرا اینقدر دلشوره داشته. غول داشت زیر لب می‌گفت:
“بذار بچه‌ها بخوابن، بعد همه‌شونو می‌خورم!”

نبات خانومی که نمی‌خواست بچه‌ها رو بترسونه، سریع برگشت سر جاش و خودش رو به خواب زد. غول از آشپزخونه اومد بیرون و بلند گفت:
“ببینم! از بچه‌ها کی خوابیده و کی بیداره؟”

نبات خانومی سرش رو از زیر پتو بیرون آورد و گفت:
“همه خوابیدن، فقط من بیدارم.”

غول با تعجب گفت:
“چرا نمی‌خوابی؟”

نبات خانومی با زرنگی جواب داد:
“آخه من عادت دارم قبل از خواب، مامانم یه عالمه تخمه برام پوست بکنه تا بخورم. اگه تخمه نخورم، خوابم نمی‌بره.”

غول که می‌خواست بچه‌ها آروم باشن تا نقشه‌اش رو اجرا کنه، گفت:
“باشه! تخمه میارم.”

غول یه کاسه تخمه آورد و شروع کرد به پوست کندن. نبات خانومی تخمه‌ها رو خورد و دوباره خودش رو به خواب زد. چند دقیقه بعد، غول دوباره اومد و گفت:
“ببینم! حالا خوابیدی یا نه؟”

نبات خانومی دوباره گفت:
“نه، آخه من عادت دارم قبل از خواب، یه تخم‌مرغ دو زرده بخورم. بدون اون خوابم نمی‌بره.”

غول حرصش گرفت ولی گفت:
“باشه، صبر کن!”

رفت و یه تخم‌مرغ دو زرده پیدا کرد، براش نیمرو کرد و آورد. نبات خانومی تخم‌مرغ رو خورد و باز خودش رو به خواب زد.

چند دقیقه بعد، غول دوباره اومد و پرسید:
“حالا خوابیدی؟”

نبات خانومی گفت:
“نه، مامانم همیشه قبل خواب، با آبکش از لب چشمه برام آب میاره. من بدون اون آب نمی‌تونم بخوابم.”

غول عصبانی شد ولی گفت:
“باشه، اینم انجام می‌دم!”

آبکش رو برداشت و رفت سمت چشمه. اما هر بار که آبکش رو پر می‌کرد و برمی‌گشت، آب‌ها از سوراخ‌های آبکش خالی می‌شد. غول بارها و بارها تلاش کرد اما بی‌فایده بود.

توی این فاصله، نبات خانومی سریع بچه‌ها رو بیدار کرد و گفت:
“پاشین، باید فرار کنیم! غوله رفته سر کار، نباید صبر کنیم تا برگرده.”

بچه‌ها با ترس و عجله از خونه بیرون رفتن. هوا کم‌کم داشت روشن می‌شد. اونا از دل جنگل دویدن و دویدن تا اینکه صدای مامان و باباهاشون رو شنیدن.

همه خوشحال شدن و جیغ و داد کردن. خانواده‌ها هم وقتی بچه‌ها رو دیدن، از خوشحالی اشک ریختن و اونا رو بغل کردن.

اما غول چی؟ اون هنوز کنار چشمه بود و داشت با آبکش خالی، آب برمی‌داشت!

قصه ما به سر رسید، نبات خانومی و دوستاش به خونه رسیدن.

اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا

دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن

دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی

آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه

بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا

دانلود اپلیکیشن قصه صوتی و آهنگ کودکانه دنیای کودکانه

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. یسنا شهبازی گفت:

    من از این داستان خیلی خوشم اومد خیلی خیلی ممنون از پگاه قصه گو

    1. جواد قصاب گفت:

      ممنون بابت نظرتون
      به زودی با اپلیکیشن دنیای شاد کودکانه با هزاران داستان کودکانه در خدمتتون هستیم

🎧 دنبال یه اپ امن و شاد برای کوچولوتی؟
اپلیکیشن پخش قصه "کودکیا" با بیش از 1000 قصه کودکانه و صدها آهنگ و لالایی کودکانه 💛
همین الان نصبش کن! دانلود اپلیکیشن