دانلود داستان کودکانه صوتی چشم پزشک (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. توی یک بیشه سرسبز خانواده کانگارو زندگی میکردن. اونا یه بچه داشتن به اسم بینگو. بینگو بعد به دنیا اومدن همیشه تو کیسه مامانش بود.

کیسه چیه؟ الان براتون میگم. کانگوروهای ماده زیر شکمشون یه کیسه دارن که بچه کانگورو وقتی به دنیا میاد میره داخل کیسه و چون نارسه اونجا از شیر مادرش می خوره. توی هوای گرم کیسه بزرگ و بزرگ تر میشه. بعد اینکه هفت یا ده ماهه شد. باید از کیسه بیاد بیرون. اما بینگو قصه ما دوست نداشت از توی کیسه مامانش بیاد بیرون. اون از آدمای بیرون می ترسید. با بچه ها بازی نمیکرد و فقط پیش مامانش بود. تازه بابا کانگورو روز تولد بینگو براش یه تبلت خریده بود که بینگو باهاش بازی کنه. ولی قبلش بهش گفته بود عزیزم به اندازه ازش استفاده کنی. بینگو هم قبول کرده بود. ولی بچه ها متاسفانه بینگو قولی که به باباش داده بود رو فراموش کرده بود. اون همیشه تبلت دستش بود و یکسره باهاش بازی میکرد.
مامان بینگو هرچه بهش می گفت: بینگو تو باید از تو کیسه بری بیرون باید بری بازی کنی. باید بری با آدم های بیرون آشنا بشی. ولی بینگو قبول نمیکرد. اون دوست داشت تنها باشه.
یک روز صبح که بینگو از خواب بیدار شد دید سر و صدا میاد. یواشکی بیرون و نگاه کرد متوجه شد بچه ها دور هم جمع شدن دارند با هم شعر می خونن. ولی بینگو هرچی تلاش میکرد بچه ها رو ببینه نمیتونست واضح اون رو ببینه. چشماشو باز کرد و هی با دستاش چشماشو می مالید ولی فایده نداشت اون بچه ها رو تار میدید. با خودش گفت: یعنی چی شده؟ چرا من اینا رو این طوری میبینم؟ با خودش گفت: چقدر خوبه که بیرون نمیرم اینا چرا قیافه هاشون این جوری شده؟ بعد هم نشست توی کیسه دوباره تبلت رو دستش گرفت و شروع کرد به بازی کردن. ولی وسط بازی دید چشماش خیلی درد میکنه. چشم هاش رو هی باز میکرد و می بست ولی فایده نداشت. به مامانش گفت: مامان چشمام درد میکنه. بعد یه نگاهی به مامانش کرد.
بچه ها بینگو مامانش رو هم تار میدید. او خیلی ترسیده بود. به مامانش گفت: مامان چرا این شکلی شدی مامان گفت: چی شده؟ من چه شکلی شدم؟ بینگو گفت: تار شدی مامان. مامان فهمید حتما چشمای بینگو ضعیف شده. اونو برد پیش دکتر چشم پزشک. اونجا بود که برای اولین بار بینگو از توی کیسه اومد بیرون. دید بیرونم قشنگه. هوای بیرون خوبه. بعد هم رفت پیش دکتر. دکتر وقتی چشم های بینگو رو معالجه کرد بهش گفت: تو چشمات ضعیف شده. به چشمات فشار آوردی؟ بینگو گفت: من کاری نکردم آقای دکتر. تازه من بیرونم نمیرم. فقط یک تبلت دارم که باهاش بازی می کنم. دکتر گفت: عجب پس همون باعث شده تو چشمات ضعیف بشه عزیزم.
هر چیزی وقتی داره اندازه ای داره. اگه تو زیادی به تبلت نگاه کنی چشمات خسته میشه و زود ضعیف میشه. باید بازی های سالم دیگه هم انجام بدی مثل با بچه ها دور هم جمع بشینین نقاشی بکشین یا بازی هایی مثل قایم باشک، لی لی، خونه سازی یا هر بازی دیگه ای که این قدر به چشمات فشار نیاد.
بعدم برای بینگو یه عینک داد تا ازش استفاده کنه چشماش بهتر بشه. بینگو هم تصمیم گرفت به حرف آقای دکتر گوش کنه و دیگه از توی کیسه بره بیرون و برای تبلت یه ساعت خاص مشخص کنه که هم پیش بچه ها بازی کنه هم بتونه با تبل بازی کنه. آخه سلامتیش از همه چی مهم تر بود.
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
بله بچه ها اینم از داستان چشم پزشک که از دنیای کودکانه خوندید. امیدوارم که خوشتون اومده باشه. شما تو خونه چه بازی هایی انجام می دین؟ اگه تبلت دستتون بگیرین یا حتی گوشی مامان بابا نباید زیاد ازشون استفاده کنین. یا وقتی جلوی تلویزیون می شینین حواستون باشه ازش فاصله بگیرید تا یه وقت خدایی نکرده چشماتون ضعیف نشه. صوت این قصه که کار گروه مرسی تی وی و با صدای خاله شادی قصه گو هست رو میتونید از همین صفحه به صورت آنلاین گوش کنید و یا بصورت رایگان دانلود کنید. این قصه صوتی کودکانه مخصوص خواب کودک هست که هم میتونید با صدای خودتون برای کودک تعریف کنید و یا صوتش رو براش بزارید تا گوش کنه و آروم بشه و بخوابه. برای شنیدن بقیه قصه ها هم میتونید از لینک زیر استفاده کنید.
نظرات کاربران