دانلود قصه کودکانه صوتی پیرمرد و چغندر (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه پیرمرد کشاورز با خانواده اش توی یک مزرعه کوچک زندگی میکردن. پیرمرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار میشد و کار میکرد. گاوها رو می دوشید، طویله رو تمیز میکرد، به حیوونا آب و علف میداد، زمین رو شخم میزد، دونه ها رو میکاشت و درختا رو آب می داد و کلی کارای دیگه. خلاصه این پیرمرد یه لحظه هم بیکار نبود. زنش هم همین طور توی خونه بی امان مشغول کار بود.

یه روز پیرمرد مشغول بیل زدن زمین بود که متوجه شد یه چغندرقند بزرگ توی زمینه. به خودش گفت: به به امروز یه غذای خوشمزه می خوریم. بعدم اومد برگ چغندر رو گرفت و خواست از ریشه اون رو دربیاره ولی مثل این که خیلی سنگین بود. دوباره امتحان کرد. این بار با زورش. بعد گفت: بیا بیا بیرون بیا، از دل خاک بیرون بیا، با این تکون با این تکون بیرون بیا! ولی نشد. پیرمرد زنش رو صدا زد ماجرا رو براش تعریف کرد. بعدم پیرمرد برگای چغندر رو گرفت و زن شال کمر پیرمرد رو گرفت و با هم کشیدن. بیا بیا بیرون بیا، از دل خاک بیرون بیا، با این تکون با این تکون بیرون بیا! ولی بازم نشد.
زن کشاورز رفت و پسرشون رو صدا زد ماجرا رو براش تعریف کرد. پیرمرد اومد و برگ های چغند رو گرفت. زن کشاورز شال کمرش رو گرفت و پسر هم لباس مادرش رو گرفت و با هم شروع کردن به کشیدن. دوباره خوندن بیا بیا بیرون بیا از دل خاک بیرون بیا با این تکون با این تکون بیرون بیا ولی بازم نشد. پسره رفت و سگش رو صدا زد ماجرا رو برای سگش تعریف کرد. پیرمرد برگ چغندر رو گرفت. زن کشاورز شال کمر پیرمرد رو گرفت. پسر لباس مادرش رو گرفت. سگ هم شلوار پسر رو گرفت و با هم شروع کردن به کشیدن. اون شعر رو خوندن ولی بازم نشد.
بچه ها سگ این دفعه رفت. گربه رو صدا زد و ماجرا رو برای گربه تعریف کرد. گربه هم اومد تا کمکشون کنه. پیرمرد برگ چغندر رو گرفت. زنش هم شال کمر پیرمرد رو گرفت. پسر لباس مادرش رو گرفت. سگ شلوار پسر رو گرفت. گربه هم دم سگه رو گرفت. بعدم با هم شروع کردن به کشیدن. بیا بیا بیرون بیا، از دل خاک بیرون بیا، با این تکون با این تکون بیرون بیا! ولی بازم نشد.
بچه ها گربه رفت موشه رو صدا زد و ماجرا رو برایش تعریف کرد. پیرمرد دوباره برگ های چغندر رو گرفت. زن کشاورز شال کمر پیرمرد رو گرفت. پسر لباس مادرش رو گرفت و سگ شلوار پسر رو گرفت و گربه هم دم سگ رو گرفت. موش دم گربه رو بعدم با هم کشیدن و شعر رو خوندن. بیا بیا بیرون بیا. از دل خاک بیرون بیا. با این تکون با این تکون بیرون بیا! ولی بازم نشد.
موش یه فکری به سرش زد بچه ها می دونید موشه چه فکری کرد؟ شروع کرد به کندن زمین. همه با تعجب بهش نگاه میکردن. موش هی کند و هی کند و هی کند. بعد یهو اومد بیرون گفت: حالا دیگه حاضره. بعدم همه یه نگاهی به هم انداختن و پیرمرد دوباره برگ چغندر رو گرفت و زن شال کمر پیرمرد رو گرفت و پسره لباس مادرش رو گرفت. سگه شلوار پسره رو گرفت و گربه دم سگ رو گرفت و موشه هم دم گربه رو گرفت و با هم کشیدن. بعدم برای آخرین بار دوباره این شعر رو خوندن: بیا بیا بیرون بیا، از دل خاک بیرون بیا، با این تکون با این تکون بیرون بیا! و یهو چغندرقند بزرگ از دل خاک بیرون اومد. همه از خوشحالی فریاد میکشیدن و شادی میکردن و به هوش موشه آفرین گفتن. زن کشاورز گفت: منم یه شام خوشمزه با این چغندر آماده می کنم. و اون روز همه اون ها با خوشحالی به خونه پیرمرد رفتند از یک شام خوشمزه لذت بردن…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
خب بچه ها و بزرگتر ها اینم از قصه پیرمرد و چغندر که از های نی نی خوندید. این قصه صوتی کودکانه مخصوص خواب رو میتونید از همین صفحه دانلود کنید و یا بصورت آنلاین گوش بدید. صوت این قصه زیبا کار گروه مرسی تی وی هست با صدای خاله شادی. شما میتونید این قصه رو توی رختخواب برای فرزندتون با صدای خودتون تعریف کنید و یا صوتش رو بزارید تا گوش کنه. شما میتونید از لینک زیر تمام قصه های کودکانه رو دانلود کنید.
نظرات کاربران