داستان کودکانه صوتی یه شب به یاد موندنی با صدای مریم نشیبا
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای خوب و مهربون هیچکس نبود.
هوا تاریکِ تاریک شده بود، مهتاب خانوم تو آسمون اومده بود و ستارههای قشنگ چشمک میزدن. خلاصه، همه مردم خوابِ خواب بودن، فقط یه نفر، یه پسر کوچولوی مهربون، هنوز بیدار بود و گریه میکرد.
پسر کوچولوی قصهمون اون شب خیلی ناراحت بود. میدونین چرا؟
نه؟ خب، من براتون میگم.
آرمان کوچولو همینطور که اشکاشو پاک میکرد، یهدفعه صدایی شنید!
چشماش گرد شد، نمیدونست چی بگه، فقط با تعجب به مهمونای تازهوارد نگاه کرد. همون موقع، مهتاب خانوم که با ستارهها اومده بود جلو، با مهربونی گفت:
– آرمان جون، چرا ناراحتی؟ چی شده عزیزم؟
اما بچهها، آرمان کوچولو اصلاً نمیدونست چی جواب بده. فقط سرشو انداخت پایین.
مهتاب خانوم دوباره گفت: – آرمان جون، من و دوستام تو آسمون بودیم که صدای گریهتو شنیدیم. اومدیم ببینیم چی شده و بهت کمک کنیم. حالا بهم بگو چرا غصه میخوری؟ ما دوست نداریم بچههای خوب و مهربونی مثل تو ناراحت باشن!
بعد یه دستمال نرم و تمیز از توی جیبش درآورد و گفت: – بیا، اشکاتو پاک کن و بگو چی شده؟
آرمان کوچولو اشکاشو پاک کرد، لبخند زد و گفت:
– من هیچ دوستی ندارم… همیشه تنها بازی میکنم، تنها نقاشی میکشم… فقط بعضی وقتا مامان جونم برام شعر میخونه و قصه تعریف میکنه، ولی بازم حوصلهم سر میره. دلم میخواد یه دوست کوچولو داشته باشم که باهاش بازی کنم، نقاشی بکشم…
مهتاب خانوم و ستارهها با تعجب گفتن: – آخه چرا؟ تو که پسر خوبی هستی، چرا نباید دوست داشته باشی؟
آرمان کوچولو سرشو انداخت پایین و با صدای آروم گفت: – آخه من خیلی خجالتیام… فکر میکنم برای همینه که هیچکس دوست نداره باهام بازی کنه…

مهتاب خانوم با مهربونی گفت: – ولی عزیزم، نباید به خاطر خجالت کشیدن ناراحت باشی! قول بده از فردا صبح، با اجازه مامانت، بری خونهی همسایهتون و با پسرشون بازی کنی!
آرمان کوچولو مکث کرد و گفت: – آخه… من خجالت میکشم! بدون مامانم هیچجا نمیرم…
مهتاب خانوم لبخند زد و گفت: – آرمان جون، اگه میخوای دوستای زیادی داشته باشی و تنها نباشی، باید یاد بگیری که با بچههای دیگه بازی کنی، کتاب بخونی و قوی باشی. قول میدی؟
آرمان کوچولو یه کم فکر کرد و بعد گفت: – باشه، قول میدم!
مهتاب خانوم و ستارهها خوشحال شدن و گفتن: – آفرین! حالا برو بخواب. ما فردا شب بازم میایم!
صبح که شد، آرمان کوچولو با خوشحالی از خواب بیدار شد. صبحونهشو خورد، به مامان و باباش کمک کرد و بعد، با اجازهی مامانش، رفت خونهی همسایه. مودبانه به مامانِ پسر همسایه سلام کرد و بعد، با پسر همسایه بازی کرد.
شب که شد، با خوشحالی رفت توی رختخوابش و چشمهای قشنگشو به پنجره دوخت تا دوستای دیشبیشو ببینه.
یهدفعه، همون صدای آشنای دیشب اومد.
آرمان کوچولو با لبخند گفت: – سلام مهتاب خانوم! سلام ستارههای قشنگ!
بعد، با هیجان همهچیزو براشون تعریف کرد. مهتاب خانوم و ستارهها که خیلی خوشحال شده بودن، یه شاخه گل سرخ خوشگل به آرمان کوچولو هدیه دادن.
آرمان کوچولو با ذوق گل رو گرفت، توی یه لیوان پر از آب گذاشت و گفت: – ممنونم مهتاب خانوم! شما بهترین دوستای دنیا هستین!
مهتاب خانوم و ستارهها هم از آرمان خداحافظی کردن و رفتن توی آسمون.
آرمان کوچولو از اینکه تونسته بود یه پسر قوی و بااعتمادبهنفس بشه و یه دوست مهربون پیدا کنه، خیلی خوشحال بود.
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
بچههای گلِ من! دیدین؟ آرمان کوچولوی قصهی ما یاد گرفت که دیگه خجالت نکشه، چون کارای خوب که خجالت نداره! امیدوارم با گوش دادن به این قصه کودکانه صوتی مخصوص خواب، کوچولو تون راحت تر بخوابه. گویندگی این قصه توسط خانم مریم نشیبا انجام شده و برای گوش دادن به تمام قصه ها مون میتونید از لینک زیر استفاده کنید
نظرات کاربران