داستان کودکانه بادکنک
داستان کودکانه بادکنک رو توی این صفحه داریم برای شما همراه عزیز، قصه در مورد گوش دادن به حرف بزرگ تر ها هست که این داستان رو میتونید از این صفحه بخونید و اگه مایل به شنیدن صوت این قصه باشید میتویند این داستان صوتی کودکانه رو با صدای مریم نشیبا از اپلیکیشن پخش قصه صوتی دنیای کودکانه گوش کنید. لینک دانلود. در ادامه با ما همراه باشید.
پسر کوچولویی بود به نام پارسا.
مادربزرگ پارسا چند وقتی بود که مریض شده بود و توی بیمارستان بستری بود.
یه روز، مامان پارسا میخواست بره بیمارستان، به مادربزرگ سر بزنه.
وقتی آماده رفتن شد، صورت پارسا رو بوسید و گفت:
ــ پسرم، عزیزم…
من میرم به مادربزرگ سری بزنم.
نمیتونم تو رو با خودم ببرم.

توی خونه بمون و کارتون تماشا کن تا من زودی برگردم.
یه وقت در رو به روی کسی باز نکن،
از خونهام بیرون نرو، باشه؟
پارسا بعد از رفتن مامانش، نشست جلوی تلویزیون.
از میوههایی که مامان براش گذاشته بود خورد،
و شروع کرد به تماشای کارتون.
اما… یه کم که گذشت، حوصلهاش سر رفت.
یهدفعه، یه صدایی از توی کوچه شنید…
یه آقایی که داد میزد:
ــ بادکنک! بادکنکای رنگی!
زرد و قرمز و آبی!
بدو بدو بیا!
پارسا خیلی بادکنک دوست داشت.
با خودش گفت:
«کاش چند تا بادکنک داشتم و باهاشون بازی میکردم…»
اما یهدفعه یاد حرف مامانش افتاد،
که گفته بود از خونه بیرون نره.
ادامه قصه کودکانه بادکنک رو با هم بخونیم
داستان کودکانه بادکنک اینجوری ادامه پیدا میکنه. یاتون باشه میتونید صوت این داستان کودکانه رو از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش کنید. لینک دانلود
نمیدونست چی کار کنه…
نگاهش به تلویزیون بود،
اما همهی حواسش پیش بادکنکها توی کوچه بود.
بالاخره… وای وای!
حرف مامانش رو فراموش کرد
و رفت توی کوچه.
با پولی که از روی میز برداشته بود،
چند تا بادکنک خرید و با بچههای کوچه مشغول بازی شد.
از این کوچه به اون کوچه…
پارسا اونقدر سرگرم بازی شد
که اصلاً متوجه نشد چقدر از خونهشون دور شده!
پارسا همینطور که بازی میکرد،
یهو مامانش رو دید که گریهکنان به طرفش میاد!
پارسا وقتی چشمای خیس مامانش رو دید،
تازه یادش افتاد که چه قولی به مامان داده بود…
مامان پارسا رو بغل کرد و گفت:
ــ اینجوری به مامان قول دادی توی خونه بمونی؟
میدونی چقدر نگرانت شدم؟
چقدر ترسیدم؟
پارسا چیزی نمیگفت…
فقط سرش رو پایین انداخته بود.
آخه خیلی ناراحت بود که مامانش رو ناراحت کرده بود.
اما مامان،
که میدونست پارسا دیگه اشتباه نمیکنه
و از حالا به بعد به حرفش گوش میده،
با مهربونی گفت:
ــ همهی مامانا میبخشن،
با اون دل مهربونشون…
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
نظرات کاربران