داستان صوتی کودکانه یک بچه با دوستان در جنگل با صدای پگاه قصه گو
همراهان عزیز های نی نی یک داستان صوتی کودکانه مخصوص خواب کودک داریم با صدای پگاه قصه گو. اسم این داستان صوتی کودکانه یک بچه با دوستان در جنگل هست. این داستان صوتی در مورد این هست که کودکانی که مریض شدن دارو هاشون رو بخورن و از خودشون مراقبت کنن. این داستان صوتی کودکانه رو میتونید از این صفحه به صورت آنلاین گوش کنید و لذت ببرید.

یکی بود، یکی نبود.
زیر گنبد کبود، دشتی بزرگ بود که پر از گلهای رنگارنگ، پروانهها، حیوانات مختلف و جوی آبی پر از ماهی بود. بهار شده بود، بچهها! وقتی بهار میشد، همهی گلها دوباره باز میشدن، پرندههایی که کوچ کرده بودن برمیگشتن، حیوانات از علفهای دشت میخوردن، و برف کوهها آب میشد و جویبار دوباره میخروشید. ماهیها هم برمیگشتن و با آب زلال جوی، شروع به شنا و بازی میکردن.
همیشه توی این فصل، همه عادت داشتن بچهای رو ببینن که به دشت میاد، بازی میکنه، به ماهیها غذا میده، گلها رو بو میکنه و با پروانهها میچرخه و کلی شادی میکنه.
اما اون سال، بچه نیومده بود. چرا؟ چون سرمای زمستون توی تنش مونده بود و مریض شده بود.
بچه خیلی ناراحت بود. هر روز پشت پنجره مینشست و آواز میخوند:
میخوابم، میخوابم، دیدن کفش جان / کفشای من، کفشای من، مامان جون کفش…
اما هر بار مامانش که صدای آواز رو میشنید، میاومد و میگفت:
“بچهی من، تو هنوز مریضی. باید خودت رو قوی کنی و از خودت مراقبت کنی تا دوباره خوب بشی و بتونی بری توی دشت.”
ولی بچه اصلاً مراقبت رو دوست نداشت. چون مراقبت یعنی اینکه باید سوپ مقوی بخوره، داروهای دکتر رو مصرف کنه و توی خونه بمونه. او میگفت:
“من اول باید برم توی دشت بازی کنم، شادی کنم، بعد این چیزها رو بخورم!”
مامانش با مهربونی توضیح میداد:
“ببین بچهی من، اگر بری بیرون، سرما میخوری و دوباره مریض میشی. باید اول خوب بشی تا بتونی بری بیرون.”
بچه بیشتر از قبل ناراحت و غمگین میشد.
چند روز گذشت. تمام حیوانات، گلها، پروانهها و ماهیها نگران بچه شده بودن. برایشان سؤال بود که چرا بچه نمیآید. یکی از ماهیها از آب پرید بیرون و گفت:
“اینطور نمیشه! پروانه، تو که میتونی پرواز کنی، لطفاً برو و ببین چرا بچه پیش ما نمیآد.”
پروانه که خودش دلش برای بچه تنگ شده بود، قبول کرد. او بال زد و پرواز کرد تا به پنجرهی اتاق بچه رسید. از پشت شیشه دید که بچه آواز میخونه و آه میکشه:
“کاش میتونستم بیام باهاتون بازی کنم، اما مریض شدم و دوست ندارم چیزی که مامانم میده بخورم.”
پروانه برگشت و همهچیز رو برای بقیه تعریف کرد. گلها و حیوانات تصمیم گرفتن به بچه کمک کنن. یکی از گلها گلبرگ زیبایی رو کند و به پروانه داد و گفت:
“این گلبرگ رو بهش بده و بگو که همه منتظرش هستیم. از خودش مراقبت کنه تا زودتر خوب بشه.”
پروانه گلبرگ رو گرفت و دوباره پرواز کرد. به پنجره رسید و آرام بال زد. بچه متوجه شد و پنجره رو باز کرد. پروانه گلبرگ رو جلوش انداخت و گفت:
“تمام دوستهات منتظرت هستن. از خودت مراقبت کن، چیزهایی که بهت میدن بخور و زودتر خوب شو!”
بچه گلبرگ رو برداشت، لبخندی زد و گفت:
“دوستام هنوز منتظر من هستن. پس باید قوی باشم.”
چند روز گذشت. بچه با کمک مامانش غذاهای مقوی خورد، استراحت کرد و بالاخره خوب شد. وقتی دوباره به دشت برگشت، حیوانات و گلها با شادی ازش استقبال کردن.
بچهها، از اون روز به بعد، بچه یاد گرفت که برای سلامتی خودش بیشتر تلاش کنه و به خودش اهمیت بده.
نظرات کاربران