دانلود اپلیکیشن کودکیا   لطفا جهت دانلود اپلیکیشن پخش قصه کودکیا و همچنین ارتباط با بخش پشتیبانی روی این لینک کلیک کنید!

جواد قصاب بازدید 55 بدون دیدگاه

داستان کودکانه اسب سفید

داستان کودکانه اسب سفید رو باه همدیگه شروع میکنیم. سال‌ها پیش، اسب سفیدی بود که توی کوه و دشت سفر می‌کرد، و به هر کسی که نیاز داشت، کمک می‌کرد.
اسب سفید خونه نداشت، تنها سفر می‌کرد،
اما خیلی مهربون بود و هر کاری از دستش برمی‌اومد برای دیگران انجام می‌داد.
یه روز از روزهای آخر تابستون، اسب سفید داشت فکر می‌کرد
که باید به جاهای گرم‌تر بره چون پاییز داره میاد.
همین طور که فکر می‌کرد،
دید پیرمردی خسته از کنار جنگل داره لنگ‌لنگان راه میره.
اسب سفید تصمیم گرفت به پیرمرد کمک کنه.
رفت کنار پیرمرد و شروع کرد به راه رفتن باهاش.
پیرمرد وقتی اسب سفید رو دید، لبخند زد و گفت:
– از کجا اومدی؟
و دستی نوازش‌کنان به سر و گردنش کشید.

اسب سفید کنار پیرمرد زانو زد،
پیرمرد فهمید که اسب می‌خواد کمکش کنه
و اون رو به خونه‌ش برسونه.

پیرمرد سوار اسب شد و اسب اون رو به خونه‌ش رسوند.

پیرمرد وقتی پیاده شد، رفت و برای اسب یه ظرف پر از علوفه آورد،
و با دستمال نم‌دار خاک روی اسب رو تمیز کرد.
اسب از این همه مهربونی خیلی خوشحال شد.

غروب که شد، اسب فکر کرد بهتره مزاحم پیرمرد نشه،
پس شیپیه کشید و آماده رفتن شد.

اما پیرمرد که فکر می‌کرد اسب می‌خواد بره، گفت:
– آخه داره شب می‌شه، همین جا بمون.

داستان کودکانه اسب سفید دنیای کودکانه

اسب سفید خوشحال شد،
دلش می‌خواست پیش پیرمرد بمونه،
و اون شب اونجا موند.

فرداش پیرمرد وسایلش رو جمع کرد تا بره سر زمینش.
اولش دلش نیومد سوار اسب بشه،
اما وقتی دید اسب زانو زده و آماده‌س، سوار شد.

ادامه قصه

داستان کودکانه اسب سفید رو با همدیگه ادامه میدیم. طبق معمول میتونید صوت این قصه کودکانه مخصوص خواب رو با صدای مریم نشیبا از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود

وقتی به زمین رسیدند، اسب به چشم‌های پیرمرد نگاه کرد،
پر از مهربونی بود، می‌خواست تنهاش نذاره،
اما دلش هم نمی‌خواست مزاحمش باشه.

پیرمرد دوباره اسب رو نوازش کرد و گفت:
– مهربون من، نکنه می‌خوای بری؟

اسب یه نگاه به اطراف کرد و آماده رفتن شد،
ولی وقتی دید پیرمرد چقدر تنه،
قطره‌ای اشک تو چشم پیرمرد جمع شد.

اسب سفید با خودش فکر کرد:
– اولین کسی که از من خواسته پیشش بمونم، همین پیرمرده مهربونه.

پس آروم پاهاشو گذاشت زمین و ایستاد.

از اون روز به بعد، اسب سفید کنار پیرمرد موند،
و با مهربونی‌های پیرمرد،
اسب سفیدی که همیشه تنها سفر می‌کرد، برای همیشه دوست و همراه پیرمرد شد.

پایان قصه

داستان کودکانه اسب سفید قصه ی اسبی در سفرهایش به دیگران کمک می‌کرد و یک روز با پیرمردی تنها آشنا شد. داستانی احساسی و آرامش‌بخش برای کودکان، با پیام دوستی، مهربانی و همراهی. این قصه کودکانه رو به همراه هزاران قصه کودکانه دیگه میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود

🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه

دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن

دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو


صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی

آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه

بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا

برچسب‌ها:

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

🎧 دنبال یه اپ امن و شاد برای کوچولوتی؟
اپلیکیشن پخش قصه "کودکیا" با بیش از 1000 قصه کودکانه و صدها آهنگ و لالایی کودکانه 💛
همین الان نصبش کن! دانلود اپلیکیشن