داستان کودکانه گندمها و علفهای هرز
داستان کودکانه گندمها و علفهای هرز رو با همدیگه شروع میکنیم. این قصه کودکانه زیبا و آموزنده درباره دوستی، مهربونی و شناخت دوست واقعی از دشمنه. در ادامه با هم میخونیم که چطور زندگی گندمهای کوچولو با یه اتفاق عجیب تغییر کرد.
یکی بود یکی نبود، توی یه باغ سرسبز و قشنگ، یه باغبون بود که حسابی به باغ میرسید. باغبون این دفعه بذرهای گندمی داشت که میخواست اونا رو توی زمین بکاره. وقتی بذرها رو کاشت و بعد زمین رو آبیاری کرد، آب به دونههای گندم رسید و گندمها جوونه زدن و سبز شدن. بعد از مدتی هم از دل خاک بیرون اومدن و زیر نور آفتاب زندگی خوبی رو آغاز کردند.
گندمها خیلی مهربون و باادب بودن و دوست داشتن با همهی سبزهها و گیاههای باغ دوست بشن. اما یه روز دیدن باغبون با قیچی اومده و میخواد بعضی از گیاهها رو بچینه. گندمها ناراحت شدن و فهمیدن که باغبون از بعضی گیاهها خوشش نمیاد و اونا رو دوست نداره.

گندمها اخمهاشون رو توی هم کردن و یه نگاه چپچپی به باغبون انداختن. باغبون که قضیه رو فهمید و دید گندمها از دستش ناراحتن، لبخندی زد و دست از کار کشید و رفت سراغ کارای دیگهش. گندمها خوشحال شدن که باغبون فهمید کارش اشتباه بوده و نباید سبزههای دیگه رو بچینه.
ادامه داستان
داستان کودکانه گندمها و علفهای هرز رو ادامه میدیم. گندمهای مهربون فکر میکردن همهی گیاههای باغ دوستشون هستن، اما خیلی زود اتفاقی افتاد که باعث شد نظرشون عوض بشه. صوت این قصه کودکانه آموزنده رو به همراه هزاران داستان کودکانه دیگه میتونید توی اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش بدید. لینک دانلود
اما طولی نکشید که یه اتفاق دیگه افتاد و زندگی قشنگ گندمها خراب شد. چرا؟ چون بعضی از گیاههای باغ با بدجنسی شروع کردن به اذیت کردن گندمها. اونا خشن و عصبانی بودن، همش غذای گندمها رو میخوردن و جای اونا رو تنگ میکردن.
گیاهان عصبانی اونقدر به این کار ادامه دادن که نزدیک بود گندمها مریض و زرد بشن. گندمهای بیچاره نمیدونستن باید چیکار کنن، آخه اونا که با همه دوست بودن و همه رو دوست داشتن.
این وضعیت طولی نکشید تا اینکه باغبون دوباره با قیچی علفچینی وارد باغ شد و از گندمها پرسید: «خب گندمها، حالا دوست دارید این گیاههای بدجنس رو از باغ جمع کنم؟»
گندمها که تازه متوجه ماجرا شده بودن، لبخند زدن و از باغبون عذرخواهی کردن. باغبون به گندمها گفت: «اینها علف هرز هستند، اصلاً گندم نیستن و نمیتونن دوست شما باشن. علفهای هرز دشمن شما هستن و شما نباید با دشمنای بدجنستون قصد دوستی داشته باشین.»
باغبون اون روز تا شب کار کرد و علفهای هرز رو از باغ جمع کرد. از اون روز به بعد، دوباره شادی و سلامتی به زندگی گندمها برگشت.
پایان
داستان کودکانه گندمها و علفهای هرز اینجا به پایان میرسه. این قصه کودکانه به ما یاد میده که مهربونی و دوستی خیلی ارزشمندن، اما باید یاد بگیریم دوست واقعیمون رو هم بشناسیم.
گندمهای کوچولو فکر میکردن همهی گیاههای باغ دوستشون هستن، اما وقتی علفهای هرز شروع به اذیت کردنشون کردن، فهمیدن که هر کسی که کنار ماست، لزوماً دوست ما نیست. این داستان به بچهها یادآوری میکنه که در کنار مهربون بودن، باید باهوش باشیم و تفاوت بین دوست واقعی و کسی رو که به ما آسیب میرسونه، بشناسیم.
صوت این قصه کودکانه آموزنده رو میتونید در ادامه با صدای خاله شادی از گروه مرسی تی وی گوش کنید و از شنیدن داستانهای شیرین کودکیا لذت ببرید.
نظرات کاربران