داستان کودکانه خرگوش دانا و گرگ نادان
اینبار قصد داریم یک داستان کودکانه دیگه براتون تعریف کنیم به اسم “خرگوش دانا و گرگ نادان” رو براتون تعریف کنیم. صوت این قصه رو میتونید در پایان همین صفحه از سایت “های نی نی” گوش کنید.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. سال ها پیش یه خرگوش دانا کنار یه جنگل زندگی. می کرد اون کنار خونه خودش یه چاه آب داشت و از میوه ها و برگای درختا شکم خودش رو سیر می کرد. چاه آب کنار خونه خرگوش دو سطل داشت و خرگوش به وسیله اونا از چاه آب برمی داشت. وقتی یکی از سطل ها بالا می اومد سطل دیگه پایین می رفت. خرگوش خاکستری تو روزای آفتابی رو لبه چاه می نشست و از گرمای آفتاب و هوای خوب لذت می برد. زندگی خرگوش به آرامی و راحتی داشت می گذشت که یه دفعه یه روز یه اتفاقی افتاد. بله یه گرگ پیدا شد که اومد و آرامش زندگی آقا خرگوش ما رو به هم زد. اون روز خرگوش روی لبه چاه نشسته بود که یهو سر و کله یک گرگ قهوه ای پیدا شد. گرگ در حالی که با صدای بلند می خندید گفت شنیده بودم که خرگوش چاقی کنار جنگل زندگی می کنه و مدت ها بود که می خواستم تو را شکارت کنم. خرگوش که برای لحظه ای خیلی ترسیده بود فکر کرد و گفت: خب از خوردن من که چیز زیادی گیرت نمیاد آقا گرگه. من چیز با ارزشی توی چاه پنهون کردم. اگر صبر کنی آن را به تو می دهم. گرگ با خودش فکر کرد گفت خرگوش که از داخل چاه نمی تواند فرار کند پس بهتره اون چیز با ارزشی رو که میگه به دست بیارم و بعد هم خرگوش را یک لقمه چپش کنم. خرگوش رفت و داخل یکی از سطل ها نشست و رفت پایین چاه. مدتی گذشت اما از خرگوش خبری نشد گرگ که حوصله ش سر رفته بود از لبه دهانه چاه بالا رفت و فریاد زد خرگوش کجایی؟ صدای منو میشنوی؟ خرگوش از داخل چاه جواب داد من این جام اما هدیه ای رو که می خوام بهت بدم اون قدر سنگینه که نمی تونم اون رو بالا بیارم. بهتره تو هم به کمک من بیای. گرگ خیلی زود آماده رفتن به داخل چاه شد. با خودش فکر کرد امروز یه روز خیلی خوبیه. هم خرگوش شکار می کنم هم یه چیز با ارزش به دست میارم و بعدم رفت داخل سطل دوم نشست و از چاه پایین رفت.

همین که سطل دوم به پایین چاه رسید سطل اول که خرگوش خاکستری توی اون نشسته بود بالا اومد. خرگوش خاکستری که به بالای چاه رسیده بود طناب سطل رو پاره کرد و گرگ توی آب افتاد و خفه شد. خرگوش که برای همیشه از شر گرگ راحت شده بود یک چاه آب دیگه ای درست کرد و بازم به زندگی خودش مثل گذشته ادامه داد. اون مثل همیشه دوباره خوشحال و شاد بود. این طوری بود که همه فهمیدن خرگوش واقعا یه خرگوش داناست. هر وقت هم که مشکل داشتند از جنگل می اومدن و با خرگوش مشورت می کردن…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
خب اینم از داستان کودکانه “خرگوش دانا و گرگ نادان”. در ادامه میتونید صوت این قصه زیبا رو از سایت “های نی نی” گوش کنید
نظرات کاربران