داستان کودکانه خرگوش زبل
سایت “های نی نی” اومده با یه قصه کودکانه دیگه به اسم خرگوش زبل. صوت این قصه رو میتونید آخر همین صفحه گوش کنید.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. خرگوش زبل یکی از کوچک ترین حیوونایی بود که توی جنگل زندگی می کرد. اون به خاطر این که خیلی زیرک و زرنگ و جسور و با شهامت بود هیچ وقت اسیر حیوانات نمی شد. همیشه توی آرامش و سلامت زندگی می کرد. یک روز صبح خرگوش به رودخانه خیلی عریض و پر از گل و لجن رسید. اون می خواست از رودخانه رد بشه بره اون طرف رودخانه تا به جنگل برسه. جایی که اسب های آبی فراوانی توی گل و لای غلت می زدند. سوسمار پیری هم اونجا بود که نمی گذاشت کسی از رودخونه عبور کنه. اون سوسمار توی آب گل آلود آب تنی می کرد. خرگوش می خواست به اونطرف رودخانه بره. بعدش هم خودش را به جنگل برسونه. ولی هیچ راهی پیدا نمی کرد تا بدون برخورد با این حیوونای خطرناک خودش را به اونطرف برسونه.
یه کم از اون جا دور شد. نشست و شروع کرد به فکر کردن. با خودش گفت یعنی چیکار کنم که بتونم از این رودخانه عبور کنم؟ بعد یهویی فریاد زد: آهای سوسمار پیر صبح بخیر تنهایی چقدر حیف دلم برات می سوزه. تو هیچ کس و کاری نداری. من یک خواهر و برادر و خاله و عمه و عمو دایی و دختر خاله دارم. تازه دختر دایی و پسر عمو و پسر عمه و کلی اقوام دارم. ولی تو هیچ کس رو نداری. چقدر تنها و بی کس زندگی می کنی. سوسمار پیر دمش را به آب کوبید و جواب داد هیچ می دونی چی می گی فسقلی؟ تعداد اعضای خانواده من از تمام قوم و خویش های تو بیشتره. خرگوش یک لبخندی زد و گفت: ولی من شک دارم. قوم و خویش های من اونقدر زیادن که اگه همه دور هم جمع بشیم این اطراف دیگه هیچ جای خالی نمیمونه. تا چندین کیلومتر دیگه خاک و زمین و سبزه نمی بینی. سوسمار جواب داد که چیزی نیست. قوم و خویش های من آن قدر زیادن که اگر همگی این جا جمع بشن هر کدوم فقط یه فریاد کوچیک بکشن صدای او به سراسر دنیا میرسه. اونا همین طور با هم جر و بحث می کردن تا این که بالاخره خرگوش گفت: ببین آقا سوسمار فقط یه راه وجود داره تا من حرفاتو باور کنم. همه قوم و خویش هات رو بیار این جا تا من اونا رو بشمارم. سوسمار قبول کرد و به سرعت دور شد تا بستگانش رو با خودش بیاره.

خرگوش گوشه ای نشست و منتظر موند. چند دقیقه بعد سر و کله سوسمار پیر پیدا شد و فریاد کشید نگاه کن فسقلی: این همسرم دخترها و پسرها خواهران و برادران نوه هام و نتیجه هام. همین طور گفت و گفت بچه ها چقدر سوسمار اومد اونجا.
خرگوش کوچولو به سوسمار زیادی که توی آب گل آلود ول می خوردند یک نگاهی کرد و گفت: من که این طوری نمیتونم اونا را بشمرم. بگو از این طرف رودخانه تا آن طرف رود خانه همگی به صف مرتب بایستن تا من بشمرمشون. سوسمار قبول. کرد اونا رو مرتب کرد. خودش توی صف وایساد. خرگوش بلافاصله لب رودخونه رفت. بعد هم پرید پشت یکی از اونا و فریاد کشید یک! بعد رفت سراغ دومی: دو! سه، چهار، پنج، شش، همین طور روی پشت سوسمارها می پرید و می شمرد تا این که به آن طرف رودخانه رسید.
وقتی که با سلامت به ساحل پا گذاشت یک قهقهه ای سر داد و گفت: به من چه ربطی داره که شما چندتایین؟ تنها چیزی که من می خواستم اومدن به این سمت بود. حالا هم از کمک شما ممنونم. سوسمارها متعجب و شگفت زده غرشی کردن و دمشون رو به آب کوبیدن. کلی عصبانی شدن. ولی خرگوش زبل با عجله دور شد و به دل جنگل پناه برد.
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
بله همراهان عزیز. این بود از داستان کودکانه “خرگوش زبل” از سایت “های نی نی”. صوت این قصه رو میتونید در ادامه گوش بدید
نظرات کاربران