داستان کودکانه مخصوص خواب غذای مادربزرگ
روزی روزگاری، روز جمعه بود و مادربزرگ همه را دعوت کرده بود.
مرجان خیلی خوشحال بود که همه میخواستند ناهار خونهی مادربزرگ برن.
مرجان تلفنی از مادربزرگ پرسید:
«مادربزرگ ناهار چی میخوای درست کنیم؟»

مادربزرگ خندید و گفت:
«خودت میآیی میبینی عزیز دلم، خیلی خوشمزه است.
بعد از صبحانه دیگه چیزی نخور چون یه غذای خیلی خوشمزه پختم.»
مرجان خیلی خوشحال بود چون قرار بود اون روز ظهر مادربزرگ یه غذای خوشمزه بپزه.
همچنین مادربزرگ قول داده بود که بعد از ظهر یه قصهی قشنگ بگه، قصهای که تا به حال مرجان نشنیده بود.
وقتی همه به خونهی مادربزرگ رسیدند، مرجان بوی خوبی حس کرد، اما نمیدانست مادربزرگ چه غذایی درست کرده.
با خوشحالی گفت:
«مادربزرگ میشه اسم غذایی که درست کردی رو بگی؟»
مادربزرگ خندید و گفت:
«اسم غذامون آبگوشته. آبگوشت یه غذای خوشمزهس، بچهها!»
مرجان که اسم آبگوشت را شنید ناراحت شد و گفت:
«آبگوشت؟ آخه این همه تعریف کردی، آبگوشت میخوای به ما بدی؟ من آبگوشت دوست ندارم!»
مادربزرگ مرجان را بوسید و گفت:
«عزیزم، همهی غذاها نعمت خداست.
آبگوشت من با همه فرق داره، خیلی خوشمزه است.»
همه سر سفره نشستند.
مرجان چشمش به کاسههای آبگوشت بود و آب دهانش رو قورت میداد.
غذا واقعاً خوشرنگ و خوشبو بود و بوی خوبی داشت.
مادر مرجان گفت:
«دخترم انقدر آب دهانت رو قورت نده، بیا غذات رو بخور، ببین چقدر خوشمزه است.»
مرجان که از صبح چیزی نخورده بود و خیلی گرسنه بود، آرام آرام شروع کرد به خوردن.
دو لقمه از آبگوشت خورد و متوجه شد:
«وای، چقدر خوشمزه است!»
به مادربزرگ گفت:
«فکر نمیکردم آبگوشت اینقدر خوشمزه باشه.»
مادربزرگ و همه خندیدند.
بعد از ناهار، مرجان کلی از دستپخت مادربزرگ تعریف کرد.
سپس از مادربزرگ خواست تا قصهی عجیب و غریبی را که قول داده بود، تعریف کند.
مادربزرگ خندید و گفت:
«معلومه که برات میگم عزیزم. اول اسم قصه رو بگم تا بیشتر تعجب کنیم.
اسم قصه امشب ما: «آبگوشت مادربزرگ»!»
مرجان دوباره خندید و گفت:
«مادربزرگ، قصهی منو داری تعریف میکنی!»
مادربزرگ گفت:
«یکی بود یکی نبود، یه روز مادربزرگی میخواست یه غذای خوشمزه برای نوهاش درست کنه.
خیلی فکر کرد که چی درست کنه.
شنیده بود نوهاش آبگوشت دوست نداره و هیچوقت آبگوشت نمیخوره.
فکر کرد بهتره آبگوشت درست کنه تا نوهاش متوجه بشه آبگوشت چقدر خوشمزه است.»
مرجان که پی برده بود قصهی مادربزرگ، قصهی خودش است، خندید و گفت:
«اما من دیگه از آبگوشت خوشم میآد!»
همه خندیدند.
مرجان به مادر گفت:
«مادر جون، هفتهای یه بار آبگوشت درست کن، دوتا سیبزمینی هم توش بنداز، من هم با نمک بخورمش، درست مثل غذای مادربزرگ.»
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
همراه عزیز، قصه کودکانه مخصوص خواب با نام غذای مادربزرگ رو از وب سایت دنیای کودکانه خوندید. صوت این قصه رو میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش کنید. لینک دانلود
نظرات کاربران