داستان کودکانه مخصوص خواب قطب شمال
یکی بود، یکی نبود…
روزی روزگاری، توی سرزمینی دور به اسم قطب شمال، یه حاکم جنگل بود که تصمیم گرفت به هر کدوم از حیونای جنگل، یه دم بده!
آره بچهها! حاکم کلی دم داشت، از بزرگ بزرگ تا کوچیک کوچیک، و دلش میخواست بین حیونا تقسیمشون کنه.

وقتی حیونا این خبر رو شنیدن، همه با عجله به سمت خونهی حاکم حرکت کردن، چون دلشون میخواست دم بزرگتری گیرشون بیاد!
توی این شلوغی، روباه و خرس و خرگوش هم با هم راه افتادن سمت خونهی حاکم.
ولی هنوز نصف راه رو هم نرفته بودن که روباه پیش خودش فکر کرد:
«اگه ما سهتا با هم برسیم، شاید دمها رو مساوی تقسیم کنن! یا بدتر، شاید قرعهکشی کنن و دم بلند به خرس یا خرگوش برسه! اونوقت من میمونم و یه دم کوچیک! نه نه نه… باید یه فکری بکنم!»
روباه فکر کرد و فکر کرد تا بالاخره یه نقشه کشید.
وقتی رسیدن به جایی پر از درختچههای تمشک، روباه گفت:
«ببینین بچهها! اونجا رو نگاه کنین، چقدر تمشک سیاه!
برین یه کم بخورین تا گشنه نموندین. غذای من با شما فرق داره. من میرم اونور، ببینم میتونم شکاری پیدا کنم.»
خرس و خرگوش هم که حسابی گرسنه بودن، گفتن:
«باشه، پس چند دقیقه بعد اینجا همدیگه رو میبینیم و با هم راه میافتیم.»
اما بچهها… روباه نه غذا خورد، نه برگشت!
فقط تند و تند رفت سمت خونهی حاکم!
خرس و خرگوش هم شروع کردن به تمشک خوردن.
انقدر خوردن که حسابی سیر شدن، ولی خب، اینهمه غذا خوردن باعث شد دیگه نتونن مثل قبل تند راه برن.
اونا با قدمهای آروم، رفتن سر قرار.
اما خبری از روباه نبود!
با خودشون گفتن: «شاید هنوز غذاش رو پیدا نکرده… یه کم صبر کنیم.»
اما بچهها، انقدر خسته بودن که همونجا، کنار هم خوابشون برد!
با صدای خر و پفشون، گذر زمان رو فراموش کردن.
وقتی بیدار شدن، دیدن خورشید داره پشت کوهها غروب میکنه!
هول شدن، سریع بلند شدن و دویدن سمت خونهی حاکم…
ولی ای وای!
نه تنها روباه رسیده بود و دم بلندی گرفته بود، بلکه همهی حیونا اومده بودن، سهمشون رو گرفته بودن و رفته بودن!
فقط یه دونه دم مونده بود!
خرس و خرگوش به هم نگاه کردن…
هر دو ناراحت، هر دو دلشون میخواست اون یه دونه دم برای خودشون باشه.
اما از اونطرف، دلشون نمیخواست دوستشون دم نداشته باشه.
حاکم که خیلی معروف بود به عدالت و انصاف، گفت:
«یا به هیچکدومتون دم نمیدم، یا باید این یکی رو نصف کنم و به دوتاتون بدم.»
خرگوش گفت:
«ولی چطوری؟ فقط یه دونه دمه!»
حاکم گفت:
«کاری نداره، نصفش میکنیم!»
و همون کار رو کرد.
دم رو از وسط نصف کرد، یه تیکه داد به خرس، یه تیکه به خرگوش.
اینجوری شد که از اون روز به بعد، روباه دم بلندی داشت،
ولی دمِ خرس و خرگوش، کوتاه و کوچولو شد!
🔊 پخش صوت این قصه در اپلیکیشن پخش قصه صوتی و آهنگ کودکانه و لالایی دنیای شاد کودکانه
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ قصه کودکانه صوتی (در حال آپلود قصه های جدید)
دسترسی به بیش از ۱۰۰۰ آهنگ کودکانه
پشتیبانی فعال و پاسخگو
دسترسی به متن قصه ها و آهنگ ها به صورت کاملا رایگان
هزینه اشتراک بسیار پایین و بصرفه (فقط برای صوت قصه ها)
یک هفته اشتراک رایگان و دسترسی به صوت تمامی قصه های موجود در اپلیکیشن
دارای پشتیبانی فعال و پاسخگو
صوت قصه ها از:
پگاه قصه گو
مریم نشیبا
خاله شادی
آهنگ های کودکانه مختلف از خواننده های بنام حوزه کودک:
عمو امید
عمو پورنگ
عمو امیر
عمو امین
عمو مسعود
خاله شادونه
بهمراه برنامه های صوتی مخصوص کودکان و آهنگ های پخش شده در شبکه پویا
همراه عزیز، این بود از داستان کودکانه مخصوص خواب به نام قطب شمال که از وب سایت دنیای کودکانه مطالعه کردید. این قصه کودکانه مخصوص خواب با صدای پگاه قصه گو بهمراه صد ها قصه دیگه رو میتونید از اپلیکیشن پخش قصه کودکیا گوش کنید. لینک دانلود
نظرات کاربران