دانلود قصه کودکانه صوتی چشمه سحرآمیز (متن + صوت)
یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری توی یه جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی میکرد. یه روز خرگوش کنجکاو ما در حال دویدن و بازی کردن بود که یهو به یه چشمه سحرآمیز رسید.

این ور رو نگاه کرد. اون ور رو نگاه کرد. دید آخ جون کسی نیست. حالا میتونم برم و از این چشم آب بخورم. خرگوش رفت و رفت تا نزدیک چشمه رسید. بعد خم شد تا آب بخوره. یهوی یه زنبور بهش رسید و گفت: از این چشمه آب نخوری!
خرگوش یک نگاهی به زنبور انداخت و گفت: چرا نباید آب بخورم؟ من تشنمه دوست دارم آب بخورم. زنبور گفت: از ما گفته بود هر کی از این آب خورده کوچیک شده. خرگوش یه نگاهی به زنبور انداخت و گفت: انتظار داری حرفتو باور کنم؟ ولی من که باورم نمیشه تشنمه می خوام آب بخورم.
بعدم شروع کرد به آب خوردن که یهو اندازه یک مورچه کوچیک شد. خرگوش خیلی ناراحت شد. هر کاری که کرد، دوباره آب خورد ولی دوباره به حالت اولش برنگشت. شروع کرد به ناله و زاری کردن. به زنبور گفت: خب حالا چیکار کنم. زنبور گفت: من نمیدونم. من که بهت گفتم آب نخور.
خرگوش گفت: خواهش می کنم. خواهش می کنم. به من کمک کن تا دوباره مثل قبلم بشم. زنبور گفت: آخه دوست من، من که به تو گفتم از این چشمه آب نخور. ولی تو توجه نکردی. خرگوش پرسید: خب حالا چیکار کنم؟ زنبور گفت: تو باید بری به کوه جادو. اونجا میتونی راز چشمه رو کشف کنی. خرگوش تشکر کرد و به زنبور گفت: میشه توام با من بیای؟ زنبور قبول کرد و به همراه خرگوش رفتن و رفتن تا به کوه جادو رسیدن. خرگوش پرسید: خب حالا باید چیکار کنیم؟ زنبور گفت: تو باید جواب معماها رو که روی کوه نوشته پیدا کنی. خرگوش شروع کرد به خوندن معماها. معمای اول این بود. اون چیه که گریه میکنه اما چشم نداره؟ خرگوش نشست و فکر کرد. همین طور فکر کرد و فکر کرد که یک دفعه یه فریادی زد و گفت: فهمیدم فهمیدم. اون ابره! با گفتن این حرف خرگوش سنگی که معما روش نوشته شده بود کنار رفت. اونا داخل یه راهرو رفتن ولی انتهای راهرو هم بسته بود و یه معمای دیگه روی دیوار نوشته شده بود. معما این بود: آنچه که جان ندارد ولی دنبال جاندار می گرده.
خرگوش بازم فکر کرد و گفت: فهمیدم اون تفنگه. با گفتن جواب معما سنگ دومم کنار رفت. یک غار در برابر خرگوش ظاهر شد.
زنبور به خرگوش گفت: تو باید بری توی غار. خرگوش داخل غار رفت. اونجا یه چشمه دید که شبیه چشمه جادویی بود. زنبور به خرگوش گفت: تو باید از این آب بخوری تو دوباره به حالت اولت برگردی. خرگوشم سرشو کرد تو چشمه و شروع کرد به آب خوردن که یهو به شکل عادی خودش برگشت و از زنبور تشکر کرد. اون گفت: حالا راز چشمه رو فهمیدی؟ خرگوش گفت: آره فهمیدم من باید بهت اعتماد می کردم چون منو آگاه کرده بودی. نباید از آب چشمه میخوردم. من یاد گرفتم که به نصیحت دلسوزانه بقیه توجه کنم و به حرف اونا اعتماد کنم تا دیگه دچار مشکل نشم…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
همراهان عزیز دنیای کودکانه با داستان کودکانه چشمه سحرآمیز در خدمتتون بودیم. متن این داستان رو میتونید برای کودک بخونید و یا صوتش رو برای کودک پخش کنید. این داستان صوتی کودکانه مخصوص خواب کودک هست و تولید گروه مرسی تی وی و با صدای خاله شادیه.
نظرات کاربران