قصه صوتی کودکانه گرگ و خرگوش (متن بهمراه صوت)
همراهان عزیز یه قصه کودکانه دیگه برای خواب کودک میخوایم براتون تعریف کنیم. همراه ما باشید تا آخر این صفحه و صوت این قصه به صورت رایگان از آخر همین صفحه گوش کنید.
یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. یه روز همه حیوونا وسط جنگل دور هم جمع شده بودن. از بزرگترین حیوون گرفته تا کوچک ترین حیوون. همه اومده بودن. اسب اومده بود، گاو اومده بود، خرگوش، روباه، اردک، موش، پرنده ها و همه و همه حیوونایی که توی جنگل زندگی می کردن اومده بودن. همه ترسیده بودن. چون یک گرگ بزرگ بدجنس به جنگل اومده بود و گفته بود اگه هر روز برای من غذا نیارین شماها رو می خورم. واسه همین تمام حیوونا روزا مجبور بودن برای آقا گرگه غذا پیدا کنن و چیزی برای خودشونم نموند. واسه همین دور هم جمع شده بودن تا یه راه حل پیدا کنن.
هر کس یه حرفی می زد. اون وسط خرگوش گفت من می دونم چکار باید کرد. باید گرگ بزرگ را از بین ببریم. بقیه گفتند خب چطور می خوایم گرگ بزرگ رو از بین ببریم؟ ما که نمی تونیم باهاش بجنگیم. اون از ما قوی تره. خرگوشه گفت من این کارو انجام می دم. همه تعجب کردن. خرگوشه به این کوچولویی می خواد چی کار کنه؟ بعد آقا خرگوشه به طرف خونه گرگ راه افتاد. بقیه حیوونا بهش گفتن آقا خرگوشه تو کوچولویی می خوای چی کار کنی؟ نکنه آقا گرگه تو را بخوره؟ تو تنهایی از پس گرگه برنمیای. خرگوش گفت: شما کاری نداشته باشید. من خیلی راحت می تونم این کار رو انجام بدم. بعد هم به طرف خانه آقا گرگه رفت.

بقیه گفتن: یعنی اون می خواد چه کار کنه؟ وقتی که خرگوش از جنگل عبور می کرد چشمش به یک رودخونه افتاد. یک فکری به ذهنش رسید به داخل آب پرید و وقتی که بدنش خیس خیس آب شده بود از آب اومد بیرون. بعدم خودشو انداخت رو زمین و همین طور غلطید و غلطید و غلتید تا این که خاکی خاکی شد و بدنش گلی شد. دیگه خرگوش ظاهرش زشت و کثیف شده بود و هیچ کس نمی خواست بهش نگاه کنه. بعدم رفت سمت خونه گرگه و در زد. گرگه گفت کی هستی؟ آقا خرگوشه گفت: من غذای امروزت هستم. میشه درو باز کنی؟ گرگه گفت تو غذای منی؟ در رو باز کرد و آقا خرگوشه رو دید. گرگه گفت نه تو موجود زشت کوچولویی. هستی من تو رو نمی خورم. من گاو می خوام. اسب می خوام. اونا تو رو فرستادن. برو بهشون بگو که اون ها خودشون بیان. وگرنه می روم و همه شون رو شکار می کنم.
خرگوش با خودش یک کم فکر کرد. خرگوش گفت: آخه آقا گرگه؛ یه گرگ دیگه همه گاوها رو خورده. دیگه کسی تو جنگل نیست. اون از شما بزرگ تر و باهوش و قوی تره. گرگ گفت: گرگ دیگه؟ کجاس؟ من چرا اونو ندیدم؟ برو و اون رو بیار و به من نشون بده. خرگوش گفت من که نمی تونم گرگ را بیارم. شما بیاید تا بهتون نشون بدم. بعدم گرگ پشت سر خرگوش راه افتاد. خرگوش به طرف جنگل می رفت. آقا گرگه را سمت رودخانه برد. خرگوش گفت آقا گرگه ببین اون گرگ وحشی بزرگ که می گم این جاس توی این رودخونه. گرگ روی رودخانه خم شد و صورت زشت خودش را توی آب دید فکر کرد که یک گرگ دیگه اونجاست. واسه همین بهش نگاه کرد و گفت تو چطوری جرات کردی غذای منو بخوری؟ الان میام و به حسابت می رسم. بعدم داخل آب پرید و تا پرید توی آب، آب رودخانه اونو با خودش برد و دیگه نتونست از توی آب بیاد بیرون. خرگوش وقتی دید دیگه کار آقا گرگه تموم شده رفت پیش دوستاش و ماجرا رو برای اونا تعریف کرد و گفت: دیدین گفتم کار سختی نیست؟ فقط باید بدونی چطوری این کارو باید انجام بدی. همه برای خرگوش دست زدن و کلی ازش تشکر کردن. از اینکه خوب تونسته بود از فکرش استفاده کنه.
توی داستان آقا خرگوش از فکرش استفاده کرده بود. اگه ما وقتی برامون مشکلی پیش میاد یا وقتی کسی باهامون دعوا می کنه از فکرمون استفاده کنیم، دیگه نیاز به نیروی بدنی نداریم که حتما باید قوی باشیم و به حساب دشمنامون برسیم. ما با فکرمون خیلی راحت می تونیم پیروز بشیم.
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
این بود از قصه گرگ و خرگوش که مطالعه کردید. صوت قصه کودکانه گرگ و خرگوش رو میتونید در ادامه به صورت رایگان گوش کنید و لذت ببرید و موقع خواب برای کودکتون پخش کنید تا زودتر و راحت تر بخوابه.
نظرات کاربران