قصه کودکانه روباه و لک لک (متن بهمراه صوت)
همراهان سایت “های نی نی” تو این پست یه داستان کودکانه دیگه رو داریم به اسم روباه و لک لک که براتون تعریف کنیم.
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، روزی روزگاری یه روباه بدجنس توی جنگل زندگی می کرد. اون دوست داشت همه حیوونا رو اذیت کنه و به اونا بخنده. ولی کسی از این کارای روباه خوشش نمیومد. اما خودش از مسخره کردن بقیه لذت می برد و خیلی می خندید. توی جنگل یه لک لک مهربون زندگی می کرد. اون با ادب و خوش اخلاق بود. و بین همه معروف بود. روباه که دوست داشت همه رو اذیت کنه با خودش گفت چه خوبه که این دفعه لک لک رو اذیت کنم. تا بقیه بفهمن اون قدرام این لک لک با اخلاق و خوش اخلاق و خوش رفتار نیست. با خودش یه فکری کرد. روباه رفت پیش لک لک بهش گفت آقا لک لکه من شما رو برای فردا ناهار به خونه ام دعوت می کنم. فردا ظهر به خونه ام بیای تا باهم ناهار بخوریم. لک لک خیلی مهربون بود با اینکه می دونست روباه همیشه همه رو اذیت می کرد و هیچ کس دوستش نداره، ولی دعوت روباه رو قبول کرد و برای ناهار به خانه اش رفت.
روباه بدجنس شیر برنج پخته بود و اونا رو داخل دو تا بشقاب صاف ریخت. بعدم گذاشت سر سفره. لک لک با منقار بلندش نمی تونست شیر برنج بخوره آخه بشقابا صاف بود و لک لک هم منقارش بلند بود. اما آقا روباهه با زبونش تا ته بشقاب و لیسید و شیر برنج رو خورد. بعد از طعم اون کنار لک لک نشست و هی تعریف کرد. بعدم به اینکه لک لک نتونسته غذا رو بخوره هی می خندید و اونو مسخره می کرد. لک لک مهربون هیچی نگفت. اما با خودش یه فکری کرد و گفت: باید یه کاری بکنم تا روباه دیگه کسی رو مسخره نکنه و باید یه درس حسابی بهش بدم.

لک لک با خودش یه فکری کرد. گفت آقا روباهه فردا ناهار می خوام آش خوشمزه بپزم. شما هم بیا. روباه با کمال میل دعوت لک لک رو قبول کرد. لک لک آش خوش مزه ای پخت و اونو توی دو تا کوزه با دهنه تنگ و باریک ریخت. بعدم گذاشت سر سفره و به روباه تعارف کرد تا آش رو بخوره. لک لک منقارش بلند بود و باریک. اونو راحت داخل کوزه کرد و تند تند آش خود اما پوزه روباه داخل کوزه نمی رفت. روباه نتونست آش رو بخوره. حسابی دهنش آب افتاده بود. ولی نمی دونست باید چکار کنه. لک لک مهربون گفت آقا روباهه منم می تونم تو رو به خاطر این که نمی تونی از توی کوزه آش بخوری مسخره کنم. اما این کار خوبی نیست. نباید کسی رو مسخره کنی. روباه که خیلی خجالت کشیده بود به لک لک قول داد که دیگه کسی رو مسخره نکنه. از اون روز به بعد دیگه کسی ندید که روباه بقیه رو مسخره کنه و به اونا بخنده…
خب ما توی این داستان یاد گرفتیم که کسی اگه عیبی یا ایرادی داره نباید مسخره اش کنیم. درسته؟ چون خدا اونو اون شکلی آفریده و برای خدا همه ما مثل هم هستیم. پس هیچ وقت نباید به همدیگه بخندیم. بهتر اینه که با هم بخندیم…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
خب این بود از داستان کودکانه امروز ما از سایت “های نی نی” امیدواریم از این قصه لذت برده باشید. صوت این قصه رو میتونید در ادامه گوش کنید.
نظرات کاربران