قصه کودکانه زرافه فضول (متن بهمراه صوت)
اومدیم با یه قصه صوتی کودکانه دیگه از سایت “های نی نی” به اسم زرافه فضول. صوت این قصه رو میتونید از آخر همین صفحه گوش کنید. این قصه رو میتونید موقع خواب برای کودک دلبندتون تعریف کنید.
یکی بود یکی نبود. توی یه جنگل سرسبز همه حیوونا با صلح و صفا کنار همدیگه زندگی می کردن. اونا شاد و خوشحال بودن تا اینکه یه روز یه زرافه وارد جنگل شون شد. زرافه قصه ما اسمش جیمبا بود. اون خیلی قدش بلند بود و یه گردن کاملا خمیده داشت. اون همیشه حیوونای دیگه رو خیلی عصبی می کرد. چون تنها حیوونی بود که توی جنگل فضول و خبرچین بود. بدتر از همه این بود که جیمبا به خاطر قد بلندش و گردن درازش همیشه سرش رو به خونه حیوونای دیگه می چسبوند و به داخل خونه حیوونا نگاه می کرد و حرفای اونا رو هم گوش می داد. بله بچه ها خیلی کار زشتی بود این کار جیمبا. حیوونای جنگل رو دلخور کرده بود. اونا نمی دونستن باید بهش چی بگن. جیمبا هر روز که از خواب پا می شد گردن درازش را همین طور دراز می کرد این ور اون ور رو نگاه می کرد. همیشه هم شروع می کرد به فضولی کردن. وقتی کسی توی خونه اش داشت حرفی می زد می رفت و به یکی دیگه خبر می داد که توی خونه فلانی چی می گفتن و از کی حرف می زدن.
این کار جیمبا حیوونای جنگل رو خیلی عصبانی کرد. اونا تصمیم گرفتن که یه درسی به زرافه قصه ما بدن. یه روز رئیس میمونا تصمیم گرفت که به خونه قدیمی اش که خارج از جنگل بود بره و اون جا رو تر و تمیز کنه. اون داخل خونه مشغول کار شد و همه جا رو مرتب و تمیز می کرد. خونه رئیس میمونا خیلی قشنگ شده بود. حسابی مرتب و دنج و راحت شده بود. از اون جایی که جیمبا نمی تونست جلوی حس کنجکاویش رو بگیره و خیلی دلش می خواست بره ببینه تو خونه رئیس میمونا چه خبره؟ چرا این قدر خونه اش بزرگه؟ با خودش یه فکری کرد. یک شب که هوا تاریک شده بود آهسته آهسته روی نوک پنجه هاش راه رفت. خودش رو به نزدیک خونه رئیس میمونا رسوند. بعدم از پنجره اتاق خواب داخل خونه رو نگاه کرد. پنجره باز بود و جیمبا هم سرش رو داخل اتاق کرد. دید عجب اتاق خوشگلیه. ولی آقا میمونه کجاست؟ میمون از اتاق بیرون رفت و به اتاق دیگری وارد شد. جیمبا دوست داشت ببینه توی اون اتاق چه خبره. واسه همین گردن درازش روش داخل خونه کرد تا ببینه میمونه کجاست و کجا میره و داره چی کار می کنه. داخل خونه تاریک بود. زرافه نمی تونست خوب همه جا را ببینه اما با گردن درازش رئیس میمونا رو تا راهروی پایینی تعقیب کرد و یک به یک اتاقا رو می رفت تا که جیمبا دید دیگه نمی تونه رئیس میمونا رو تعقیب کنه.

اون گردن درازش دیگه بیشتر از اون دراز نمی شد. توی هم پیچ خورده بود. آخه از این اتاق به اون اتاق رفته بود و همین طور گردنش پیچ خورده بود. بعد هم حسابی گیر کرد. هر کاری که کرد نمی تونست گردنش رو آزاد کنه. رئیس میمونا رفت و به همه حیوونا خبر داد تا بیان خونه اش. بعدم همه حیوونا اومدن و وارد خونه میمون شدن. بعدم به جیمبا گفتن که چقدر از رفتار و کاراش عصبانین و ناراحتن. آخه چرا این کارا رو می کرد؟
ولی وقتی که جیمبا قول داد که دیگه دست از کارش برداره. حیوون ها بهش کمک کردن تا گردنش رو از توی اون اتاقا جدا کنه و بتونه سرش رو از توی خونه بیرون بیاره. جیمبا خیلی خجالت کشیده بود. بعد هم تصمیم گرفت که دیگه از این کارای زشت نکنه. دیگه یواشکی به حرفای بقیه گوش نده و دیگه کنجکاوی نکنه. بعد هم یاد گرفت که از گردن درازش برای کارای مهم تری استفاده کنه.
امیدوارم که از این داستان خوشتون اومده باشه و پندهای خوب یاد گرفته باشین. بله ما یاد گرفتیم که هیچ وقت یواشکی به حرفای بقیه گوش ندیم و تو کاراشون فضولی نکنیم و الکی سوال های بی جا نپرسیم. یا یواشکی به اتاق خواهر یا برادر یا حتی مامان بابامون نریم. قبل از اون اول باید ازشون اجازه بگیریم بعد وارد اتاقشون بشیم. بعد به وسایلشون دست بزنیم…
اپلیکیشن پخش بیش از 1000 قصه صوتی و بیش از 100 آهنگ کودکانه و لالایی کودکیا
اینم از این داستان کودکانه لذت برده باشید. صوت این قصه رو میتونید در ادامه از سایت “های نی نی” گوش کنید.
نظرات کاربران